تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های عمومي

بوی شکوفه ها

اوممددددددددددممممممم....... :[عمومي , ]

سلام دوستای عزیز! میدونم از وقتی اومدم گرگان بیمعرفت شدم! ولی خب زندگیه متاهلی و خانه داری و ......! میام قائمشهر دانشگاه! دو ساعت توی راهم! زندگیم با محسنم خیلیییی خوبه! ازش راضیم ! یه جورایی همون دنیا دیگه مثله اون نداره.....! شبهای قدر هم گذشت! امسال بی نصیب موندیم!

نوشته شده در یکشنبه 15 مهر 1386 و 11:10 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



دو سال گذشت..... :[عمومي , ]

اسپندار عزیزم.....Smiley

دو سالگیت مباركككككككككك !!!

نوشته شده در سه شنبه 26 تیر 1386 و 07:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



تولتم مبارک!!! به انضمام نامه ی...! :[عمومي , ]

سلام!سلام!سلام!

اوووه!!!چندوقته نیومدم به روز كنم!شرمنده ام حسااابی!

خب!زیاد محفل گرمی نكنیم و بریم سر اصل مطلب!

امروز روز تولّدم بود!(به 19سالگی خوش اومدم!)

اولّین نفری كه امسال بهم تبریك گفت(محسن جونممم بود)

كه شنبه بهم تبریك گفت،بعدشم(سپیده) كه پارسال یك روز

دیرتر و امسال یك روز زودتر بهم تبریك گفت!!!

اوّل صبح تولّدم هم محسنم(خواب آلود) یك اس ام اس

(ببخشید پیام كوتاه) داد كه : زهره جان تولّدت مبارك!

(هم به خودت هم به خودم)!!بعد هم كه توی مدرسه با

بروبچ قدیمی جمع شدیم و تولّد گرفتیم!

تازشم فرشته جونمم تو جمع اس ام اس داد و عشقولانه

و وسط جمع كلّی كلاس و... ایول!!!

بعد از ظهرم تو دانشگاه با فرشته یك پارتی اساسی گرفتیم

و جیبام خالی شد اساسیی(خسیس!!!)

خلاصه روز بدی نبود!و حالا سورپرایز امسال من واسه

دوستهای خوبم!

به قول آقا جون(ترش و شیرین) : درارارام!!!

                    

                    ((نامه ی محسنم))!!!!

شنبه برام نوشت چون دوازدهم نمی تونست مشهد باشه!

خب بخوند و لذّت ببرید!

بسم الله الرحمن الرحیم

در شروع اوّل سپاس خدایی را كه همیشه سایه لطفش بالای سرم بوده و تا امروز هرچی كه ازش خواستم رو به من داده.

خدایی كه بهترین و پاك ترین گل زندگی رو بهم داده،گلی كه زیباست،پاك و خوشبو و گرم و صمیمی و پر از محبّت و رحمت

زیبا مثل گل رز سرخ،پاك مثل زلالی چشمه سار...

گرماش منو یاد گل آفبژتابگردان می اندازه،لطافتش به یاد ابر

بهاری،محبّتش یاد باران نرم و قشنگ بهاری توی شمال و محبّت

مادرم و یاد محبّت پدرم كه امروز بیشتر از قبل جاش پیشم خالیه.

ولی صمیمیّتش هرچی فكر كردم فقط می تونه منو یاد خودش بندازه كه صمیمی تر از خودش هنوز كسی رو ندیدم فكر هم نكنم كه باشه یعنی واقعاً پیدا نمی شه...

بازم خدارو شكر كه محسن رو دوست داره كه اینقدر رحمت خودش رو با واسطه یك زن پاك و نجیب و در قالب یك همسر با فكر و مهربان و پر از مهر و عاطفه یكجا بهش داده.البته از انصاف نگذریم همسر اونم پسر خیلی خوبیه كه باید زهره خانوم قدر اونو بدونه(منم اعتماد به نفسسس)

خلاصه خدمت همسر گرامی و عزیزتر از جانم عرض كنم كه خیلی دوستش دارم و همیشه و در همه حال از خدا می خوام كه اونو سالم نگه داره برام،همچنین منو برای اون كه می دونم دوستم داره.

زهره جان فرصتی شد كه بتونم احساسات قلبیمو برات بنویسم و بهت بگم كه وجودت توی زندگیم به زندگی من معنا و طراوت خاصی بخشیده كه توی وصف نمی تونم بیارم.ولی اینقدر

می دونم كه انگیزه زندگی و فعالیتم به مراتب زیبا تر و ریشه دارتر شده از وقتیكه توی قلبم اومدی و حالا كه اومدی می خوام كه همیشه توش بمونی كه مال خودته.

هرجا باشم و هر زمانی برات آرزوی موفقیت و تندرستی و نشاط دارم.امیدوارم كه توی همه كارهات پیشرفت داشته باشی كه كه مایه سربلندی محسنت میشه.

راستی پیشاپیش تولدت رو به خودت و خودم تبریك می گم و از خدا می خوام كه سالیان سال ما دو تا رو در كنار هم حفظ كنه و همین طور دوستمون داشته باشه كه خیلی مهربونه.

كادوی تولدت یك شاخه گل كه خودت بهم دادی + یك 5000تومانی كه دوست داری + یك مقدار دیگه پول كه ناچیزه

انشا الله سال های بعد بهتر از اینه!!! + چند قطره اشكم

دوستت دارم عزیز دلم از ته دل و با همه وجود و قدرتم

دوستدارت : محسن

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 و 09:05 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 و 12:05 ب.ظ



میام..... :[عمومي , ]

به زودی میام.........

نوشته شده در شنبه 18 فروردین 1386 و 03:04 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



اعتماد بنفس....... :[عمومي , ]

 

*قصه از كجا شروع شد! (-:

اون روز داشتم بهت اس ام اس میدادم! (محسن جانم!)  گفتم به چه حال و كجایی؟ چنین دور ز مایی؟!!؟ بعدشم نوشتم یكی دردونه ی قلبم مواظب خودت باش!!!

*شرح و بسط قضیه! (-:

گاهی وقت ها یه كلمه ای میگی یا یه كاری میكنی كه خودت بعدش كِیف میكنی و میگی ایول! این من بودم؟!؟ مثلا یه چیزی، نوشته ای، حرفی، شعری، نقاشی ای، یا مثلا كتابی مینویسی و....! بعدش كلی به خودت میگی ایول بابا! تو دیگه كی هستی؟!؟ اینارو از كجا آوردی شیطون! قربون ننه ام برم با این بچه آوردنش! چی زائیده! و ایضاً برای جلوگیری از چشم زخم میگی:«فتبارك الله احسن الخالقین» و یه اسفند توووپ دووووووووود میكنی و صدقه واسه خودت میذاری كنار!

*بررسی روانشناسانه ی ماجرا! (-:

خب توی این لحظات زیاد روی خودت فشار نیار! عزیزم به این حالت میگن جوزدگی! آخ چه حسیه! حااااااال میكنی با خودت! مثلا همین من! نوشته های جفنگ این وبلاگمو كه میخونما؛ همچنین ذوق مرگ میشم! میگم بابا ایول! بابا نویسنده! بابا...! ولی خب اصولا زهی خیال باطل! مشك آن است كه خود ببوید؛ نه آنكه عطار خوش خیال فریاد بزند! مثلا میشینم یه اس ام اس مینویسم! یه متن عشولانه بفرستم واسه نومزدم! بعدش میگم بابا! ایول! محسن جان عجب زنی داری! این اصلا زن بود! نه عزیزم این حوریه است! (حوریه با ه دوچشم هم دیدم! نگی غلط املایی داری!) مثلا :عصر زمستونیت بخیر گل همیشه بهار من! خب! اصولا از نظر روانشناسی این دسته افراد( مِن جمله خودم) افرادی هستند دارای اعتماد بنفس كاذب، دروغین و لقب بارز و عام آنها خوش خیال میباشد! از اون بدتر هم ما دیدیم البته! توی این كتابهای روانشناسی نوشته: هر روز زمانی را به خود استراحت دهید و برای كارهای مفیدی كه در طول روز انجام داده اید به خود جایزه ای بدهید! مثلا یك شاخه گل به خودتان هدیه بدهید! باباااااااااا! فكر كن! آدم بِره بازار! تند و تند كادو بخره و بصورت كاملا شیك و مجلل بسته بندیش بكنه! بعد بیاد خونه و اونها رو بذاره جلوی خودش! یه آینه هم در روبروی خودش! -«خب عزیزم! چون بچه ی خوبی بودی این كادوهای قشنگ ماله تو هستن!» بعد خودش میگه:« واقعا!؟!؟ چی هستن حالا؟!؟ ممنون، سورپرایز شدم!» فكر كن! خب این وضعیت بسیار بسیار وخیم تر از مورد قبلیه! این افراد در جامعه كاملا موفق هستند؛ و از دیگران توقعی ندارند! اعتماد بنفس بقول بچه ها در حد تیم ملی! و بعضا بازم بقول بچه ها وورد كاپ*!

*علل و عوامل موثر در این قضیه! (-:

خب عوامل زیادی در این ماجرا دخیل هستند! مثلا توی مثال عینی و بارزش( خودم) اگر این آقا محسن هی از نگارش من تعریف نكنه و نگه اس ام اس هات خوبه كه من ....! ( طفلك جرات داره؟!؟) (-؛  یا مثلا این خواننده های جیگر وبلاگم بگن حقیقتو! بگگگگگگگگگین خب! آخه این ملت چرا اعتماد بنفس كاذب میدن به جوونا! ای خدااا! آخه چرا؟!؟ اصلا هیچكی ما جوونا رو دوست نداره! ما امكانات نداریم! شهریه ی دانشگاه آزاد زیااااااده! آخه چرا باید نیم ساعت حرف زدن با تلفن همراه واسه آدم 2000 تومان آب بخوره! آخه ما كه اس ام اس نمیزنیم ولی چرا آخر برج روی قبض طلایی مینویسه مبلغ پیام كوتاه 42هزار تومان! اخه چراااا؟!؟ آخه چرا استادها نمره نمیدن!؟؟ چرا 75/9 رو نمیدن 10؟!؟ چرا كنكور رو برنمیدارن!؟! چرا سربازی دوساله!؟؟ چرا آقا عرفان گیر میده رنگی ننویس؟!؟چرا پول تلفن رو ندی تلفنت قطع میشه؟!؟ چرا به ما میگن جووووووووووووووووووووووووووون! ای خداااااااااااااااااااااا!( این قسمت با جیغ باید خوانده میشد!؟)

هان؟ چیه؟!؟ بابا من بیدارم؟ چی؟ من؟ من اینا رو گفتم؟ من كجام؟ هان؟ اینا چه ربطی به بحث داشت؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*درمان!!!! )-:

اصولا این بیماری حاد و همه گیییییر هیچ درمانی نداره! انواعش زیادن! 1.احساس خوش صدایی 2.احساس خوش خطی 3.احساس زیبایی 4.احساس نویسندگی 4.احساس بازیگری 5.احساس ...........! ولی خب میتونه یكی از درمانهاش این باشه كه یكی بزنه توی ذوقت بگه حاجی! داری چرت مینویسی به مولا!

*پایان قضیه! (-:

قصه از كجا شروع شد؟! آقا ما یه اس ام اس به نامزد عزیزتر از جانمون داده بودیم؛ بعد درك كردیم چقددددددر زیبا بود! خب! باید همینجا تمومش كنیم این بحث رو! اینم از اسطوره ی اعتماد بنفس!

 

*یه اس ام اس قشنگ واسه آخر بحث:

جیگر! نفس! زندگی! قشنگ! ملوس! امید من! روح من! جون من! ماه من! ستاره ای بخدا! الهی من فدای اون چشمهای عین مرواریدت بشم! الهی من دورت بگردم!

(خب دیگه بهتره دیگه از جلوی آینه برم كنار!)

عید نزدیكه! ما كه نیستیم! میریم گرگان پیش نومزدمون! اومدین مشهد ما نیستیم! یه استادی داشتیم میگفت مشهدیا عید میرن مسافرت كه فامیلهای شهرستانی خراب نشن روی سرشون! ما ازونها نیستیما!

قرررررررررربون همگی!

علی یارتون!

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند 1385 و 06:02 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



اندر حكایات دوران متاهلی..... :[عمومي , ]

   سلام! بازم مدتیه نبودم! (هِی موروم هِی میام!) چه طورین؟ خوبین؟ خوش میگذره مارو نمیبینین دیگه؟!؟ به ما هم بد نمیگذره خب!!! این مدت حسابی سرم گرم بوده! از ششم بهمن محسن اومده بود مشهد؛ چند روزی اینجا موند و بعد هم با هم رفتیم گرگان! واییییییییییی كه چقدر خوش گذشت! جاتون حسااااابی خالی بود!!! مخصوصا اینكه خانواده ی محسن محشر هستن! مهربون و ماه! اصلا ازین خانواده های بدجنس و آب زیركاه نیستن! چند شبه اول كه خب عاشورا و تاسوعا بود! مسلما مراسمی داشتند! دو شب كه به این مراسم گذشت والبته معارفه ی من با اقوام اونها! همه میخواستن ببینن خانوم آقا محسن چه طوریه؟!؟ بعدش هم كه فامیلهای نزدیك محسنم شروع كردند به پاگشا كردن و ...! خلاصه هر شب خونه ی یكی از خواهر و برادرهاش بودیم! گفته بودم ته تغاریه خونه شونه؟!؟ آره! فرزند آخر خونواده است!( برعكس من!) خلاصه كلی چند روزی صفا كردیم! هوا كه خیلی عالی بود! لب دریا هم كه محشر بود! هرچند این فصل سال خیلی خلوته! بقول حمیرا:«خاطرات شمال محاله یادم بره»! این وسط چیزی كه اذیتم میكرد دوری از خانواده ام بود؛ كه به هرحال وجود محسن باعث آرامشم میشد! خیلی ماهه! یعنی واقعا تكه توی دنیا! این دوری و دلتنگی خیلی داغونم میكنه! همین الان محسن برگشت گرگان! موقعی كه داشت میرفت خودمو كلی كنترل كردم كه اشكام نریزه! دوست نداشتم دل اونم بگیره! هر چند میدونستم دل اون وضعش بهتر از دل من نیست! تا عید احتمالا نبینیم همدیگرو! هر چند كه واقعا فكر نمیكنم بتونیم تحمل كنیم! ولی خب رفت و آمد توی این جاده ها زیاد هم جالب نیست! هرچند كه شش ساعت راه بیشتر نیست! بهش میگفتم محسن دیگه دستهای كی آرومم كنه؟ محسن تا یه ماه دیگه چشمهای قشنگتو نبینم؟!؟ واییییییییی! خدااااااااا! اگر هركی چشم های محسن من رو برای یكبار ببینه ها عاشقش میشه! محشر هستن بخدا! دلم كلی گرفته بخدا! ولی خب امیدم به خدا و آینده است! راهم از تو دوره دوره.....!

خب بگیم از گندهایی كه این ترم زدم! حقوق جزای عمومی رو كه كلا حذف كردم! جامعه شناسی 14! اقتصاد 15.5! مقدمه علم حقوق 10! حقوق اساسی 20! عربی عمومی 7.5! حقوق مدنی 15.5! و نمره ی زبان رو هنوز اعلام نكردند! خدایی با این وضع درس نخوندن من این نمره ها! باور كنید دوستای من كه نه ازدواج كردن و نه مشكل داشتن و كلی هم خر زدن نمره هاشون از من كمتر شده بود! اگر ازا ول ترم درس میخوندم كه الان شاگرد اول بودم خدایی! نمرات به این افتضاحی توی عمرم نداشتم! فكر كنم مشروط نشم! خب همینش تا همینجا بسه! ایشالله ترم دیگه! ولی بقول محسن تو عمرا وكیل نمیشی! احتمالا برای وقتیكه میریم اونجا برای زندگی برم دانشگاه قائمشهر! آخه گرگان رشته ی حقوق رو نداره!

خب امروز حرف زیاد ندارم! خواستم فقط به روز كرده باشم! تا بعد!

قررررررربون همگی!

نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1385 و 03:02 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



اندر حكایات قاطی خروس ها شدن ما!!!! عروس شدیم رفت! :[عمومي , ]

.
شاید بشه اسمش رو یك عبور گذاشت! از روی یك پل! پلی به اسم كودكی! عبوری كه خیلی خیلی سخته!!! وقتی داری از روی این پل میگذری در واقع داری زندگی بعد از كودكی خودت رو رقم میزنی! تا قبل اون بیشتر دست خانواده است كه چه طور تربیتت كنند! و بعد اون....! مشكل اینه كه این پل یك پله از خوبیها، راحتیها و آسایش ها، به سوی چیزی كه انتخاب میكنی و بعضا بسیار سخت و مشكل میشه! گزینه های زیادی كه جلوی چشمات هستند...! تا قبل از اون دوست داشتن دردسر نداشت، تا قبل از اون دیدن آدم ها به جنس و سنشون مربوط نمیشد! همه رو دوست داشتی!!! عاشق همه بودی!!! ولی حالا....! تا حالا توی بغل بابا و مامان گریه میكردی و از هم بازیهات شكایت میكردی وحالا....! برای شكایت از آدم ها باید به دادگاه صالح رجوع كنی! تا قبل از این برای تلافی كردن ناملایماتی كه هم بازی هات بهت تحمیل میكردن نهایتا یه كتك حسابی میزدشون یا بهشون اسباب بازیهاتو نمیدادی ولی بعد، به محض دیدن دوباره ی اونها همه چی تموم میشد...! ولی حالا...! باید هزاران ماده و تبصره رو حفظ كنی تا برای گوشمالی آدم ها به یادت باشند!!! تا حالا آدم بدهای زندگی تو شاید كسی بود كه وقتی میرفتی مهمونی خونش میگفت كه ساكت بشینی و یا وقتی سروصدا میكردی تورو دعوا میكرد!!! ولی حالا....! آدم بدها تمومی ندارند و دور و برت تا جایی كه دلت بخواد هستن!!!! تا قبل از این حتی اگر صورتت پر از لكه های شكلات میبود و دستات پر از خاك باغچه (هر چند مامان دعوات میكرد) ولی هم بازی هات بهت میخندیدن و عاشقانه تر باهات بازی میكردن ولی حالا....! باید اونقدر صورتت رو بزك و دوزك بكنی تا مورد قبول اطرافیانت باشی!!! تا حالا منتظر هیچی نبودی به جز اینكه عصر ساعت 4 بشه و بابایی از در خونه بیاد تو!!! بپری توی بغلش و بگی بابا جونم سلام!!! و حالا....! باید منتظر هزاران چیز باشی! زنگ در، زنگ تلفن، زنگ اس ام اس، یه آف یا ایمیل، یه كامنت و....! هووووف! نمیشه گفت حالا هم بده! فقط یه كم سخته! سخته دور شدن از پاكی و صفای كودكی! البته گاهی پیدا میشن عشاق راستین! كه هنوزم بوی پاكی كودكی رو میدن!!!! هنوزم دوست دارن صادق و پاك بمونند! مسلما برای پدر و مادرت هم این عبور با سختی های زیادی همراهه! دوری فرزندی كه تا چندی پیش توی بغلشون میخوابیده، به محض دیدن خواب آشفته توی بغلشون پریده و اشك ریخته و اونها عاشقانه نازش رو كشیدن! پدری كه تا چندی پیش دست روی موهای دخترش میكشیده حالا باید ببینه دخترش به كس دیگه ای میگه:عزیزم! یا مادری كه مدتی پیش پسرش رو كه خوابیده بوده آهسته میبوسیده، حالا میبینه پسرش كس دیگه ای رو می پرسته!سخته!!! پدر و مادری كه تا چندی پیش بچه شون رو لای پر غو بزرگ كرده بودن حالا...! با یك بله شروع میشه! یك انتخاب سخت!!! یك انتخاب به سختی عبور از دریایی از آتش، و به شیرینی شهد گلهای بهاری! ترس از آینده تنها مشكلیه كه این وسط جولان میده!!!
تا وقتی همه چیز جدی نشده بود باور نمیكردم! باور نمیكردم منم دارم....! منی كه تا یه ماه پیش تا خواب بد میدیدم میرفتم توی اتاق مامانم اینا میخوابیدم! من؟!؟ باید انتخاب میكردم! بین دو چیز! خوبی و آسایش خونه ی بابا؛ و زندگی لذتبخش با كسیكه دوستش داری!!! و تنها فرقش این بود كه آینده ی خونه ی بابا مشخص بود ولی آینده ی این یكی نه!!! ولی خونه ی بابا هم همیشه جای آدم نیست! من سنم كم بود! هیجده سالم تموم شده و الان داخل نوزده سال هستم! فكرش رو هم نمیكردم بخوام به این زودی.......! حداقل تا قبل گرفتن لیسانسم عمراااااا! ولی خب! شد! آقا محسن اومد و نشست توی قلبم! بقول خودش:«ناز و خوشگل بودی منم از مامان و بابات دزدیمتت»! مهربونترین و ماهترین مرد دنیاست! عشقش رو توی این مدت حسااااابی بهم ثابت كرده! اونقدر كه شده دار و ندارم! سر جریان آزمایش خونمون یه كم مشكل داشتیم بخاطر اشتباهی كه پیش اومده بود، ولی خدارو شكر همه چی حل شد! (ولی محسنم حسابی اذیت شد)! فكر كن؛ از هفت صبح رفتیم بیرون تااااا نه شب! ازینجا به اونجا! راستی بچه ی مشهد نیست! اهل گرگانه! تردید مامان و بابا هم فقط واسه این بود! وگرنه رفته بودن تحقیق كرده بودن؛ حتی یه نفر بد نگفته بود ازش! همه گفته بودن خوبه! خب منم تا حدودی میشناختمش! پاكی و صفاش مشخص بود! چهارشنبه مراسم نامزدیمون بود! شاید بتونم بگم قشنگترین و زیباترین روز زندگیم بود! این مدت امتحانات هم كه شده بود قوز بالاقوز! خراب كرم تا حالا! امتحان حقوق جزای عمومیم رو كلا ندادم! سه واحد، فكر كن! بقول محسن جانم ترم دیگه ایشالله ترم یك رو باید پاس كنم! خلاصه همه چی تموم شد! من با 428قطعه سكه ی طلا، 14 شاخه گل رز، و یك قلب پر از عشق همسر شرعی و قانونی آقا محسن شدم! فقط مشكلمون دوریمونه! از همین امروز باید تا ششم صبر كنم تا ببینمش! راستی 28سالشه و پزشكه! البته توی كارهای مركبات و اینا هم هست! خیلی مهربون و با صفاست! هر چی بگم كم گفتم! موقعی كه قرار بود همه چی درست شه؛ فقط به خدا توكل كردم! گفتم باداباد! هر چی خودت خداجونم صلاح میدونی! همون بشه! و خداروشكر من الان صاحب بهترین همسر دنیا هستم!
*پ.ن1 اگر میخواین هدیه ی عروسی بدین ما در خدمتیم برام میل بزنین آدرس و تلمو بدم؛ بفرستین! هاهاها! البته یه آروزی خوشبختی برامون كافیه! قربون دستتون زحمت میشه والا!
*پ.ن2 دوران تجرد و ورپریدگی تموم شد آقا! بقول ما مشهدیا :تِموم! دیگه چت و اینا حال نمیده! چت هم باشه با شوهرت میچسبه! آقا همه ی بروبچ دیگه زین پس شدن داداشا و آبجیای عزیزم! بقول فرشته:زهره از دست رفت!
*پ.ن3 فكر نكن همچین هول بودم زود شوهر كنم! نگی 19 سال سنی نبود ها! شوهرم ماهه! دنیا دیگه مثله این نداره! اصلا هم بچه نیستم! واه واه.....
*پ.ن4 هر كی میخواد واسه عروسی اصلیمون كه آخر تابستونه دعوت شه باید جا رزرو كنه ! خبرم كنین تا آدرس دقیق بدم اونموقع بهتون! یه دسته كه روی شاخه دعوت كردنشون! (نقل و نبات آوردیم دخترتون و بردیم/ نقل و نبات ارزونیتون دختر نمیدیم بهتون! هه هه هه !)
پ.ن5 میگما! جاتون خالی اونروز بعد نامزدی رفتم سر جلسه ی امتحان! مقدمه ی علم حقوق! هیچییییییییی نخونده بودم! 13 تا سوال بود؛ هیچمدوم حتی به گوشم نخورده بود! هاهاها! باید 8 تاشو جواب میدادیم! من 12 تاشو جواب دادم! فكر كن! (از كجا جواب ها رو نوشتم نمیدونم! آخه خواب بودم!
پ.ن6 آخه پانوشت باید اینقدر طولانی باشه؟!؟؟!؟!؟ آره؟!؟!؟!؟

پیوندمون مبارك!
ایشالله به پای هم پیر شیم!
ایشالله همه ی جوونا به یارشون برسن!
موقع عقد برای همه تون دعا كردم! آخه میگن زمان جاری شدن عقد همه ی دعاها مستجاب میشه!
نصفه دینمون كامل شد! ایشالله نصفه باقی مونده اش هم خوب باشه!

قرررررررررربون همگی! تا بعد!

نوشته شده در شنبه 30 دی 1385 و 04:01 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در شنبه 30 دی 1385 و 04:01 ق.ظ



پنج دی!!!!!!!!!! :[عمومي , ]

نوشته ای با چند روز تاخیر!

امروز 5دی سال 1385 بود!!! دقیق یك سال گذشت! یك سال از تاریخ ‏2005‏/12‏/25‏ 05:11:00 ق.ظ گذشت!!! یه صبح قشنگ!!! یه روز از اولین روزهای زمستون!!! قشنگ و سرد!!! توی اتاقم نشسته بودم! روبروی تنها همدمم؛ یعنی كامیه خانوم(كامپیوترم)!!! یهو توی اتاقم بوی عطر عجیبی پیچید! عطری كه سرمستم كرد! و بعد از مدتها غم و غصه شاداب و زنده ام كرد!!! عطر سكرآوری عجیبی داشت!!! با خودم گفتم! خدایا! آخه این بوی تن كیه؟!؟ میون این همه بوی دود و خاكستر!!! بویی عجیب كه تا همین لحظه از گلی نشنیدم! بویی كه....آره! واقعا غیرقابل وصف بود! و درواقع هست!!! و اصولا خواهد بود!!!! ((چقدر سخته تخلیه ی تمام احساسات روی یه كاغذ))! القصه این شمیم همراه شب و روزهای من شد! شریك تنهایی و گرفتگیِ زمستونی و برفی من شد! تبدیل شد به كلمات و جاری شد در نوشته های من! و در تك تك خاطراتم بعد از اون تاریخ درخشید بر تن دفترچه ی خاطراتم! بعد از اون خاطراتم با این عطر رنگی شد! مثل قبل! این رو بخونید! 

به نام نقش بند صفحه ی خاك

یكشنبه/ ساعت 10:45 ق.ظ 28/12/1384 هنوز كه هنوزه دیروز رو باور نمیكنم! آخه مگه میشه؟ من؟ زهره؟ خواب ندیدم احتمالا؟ مثل یك خواب! یك رؤیا! وقتی توی ذهنم مرورش میكنم؛ نمیتونم باورش كنم! احساس میكنم تخیله، چون گاهی شده یك تخیل رو اونقدر برای خودم تكرار كنم تا باورش كنم، ولی نه! این واقعی بود! خیلی خنده داره! اونقدر بهش فكر كردم كه دیگه به یاد نمیارمش!!! ولی حس خوبی بود....علی رغم تمام خوف ها و هراس ها....نمیدونم نتیجه اش چی بشه؟ راستی دیروز خونه ی مامانی شله زرد پزون بود....حسی كه دارم خیلی عجیبه! خیلی عجیب! كاش میفهمیدم....ولی این وسط یه چیزو مطمئنم! اینكه من توكل كردم به خدا، و مطمئنم خودش همه چیز هر جور به صلاح و مصلحتمه راست و ریس میكنه! تا اینجا كه خدا همراهم بوده، خدا كنه تا آخرش هم باشه كه می دونم هست؛ میخوام مثله همیشه یك فال حافظ بگیرم، شاید دلم آروم بشه و جوابشو بگیره، صبح با آقا امام رضا(ع) بعد از نماز كلی درددل كردم؛ میدونم آقا (ع) هم نگهدارمه؛ تا آخر سال 1385به درود....... ‌‌

«برید باد صبا دوشم آگهی آورد

 كه روز محنت و غم رو به كوتهی آورد»

خب! میدونی این چی بود؟!؟ اون عطر قشنگ میدونه! راستی میدونی اسم این شمیم بهشتی من چیه؟ آره! سپیده جانم!!! این خاطره رو سپیده شنیده! برات خوندم نه؟؟؟ این یكی از خاطراتم بود! تاریخ و مشخصاتش هم كه معلومه! جلوتر كه میای میرسی به خاطره ی صفحه ی بعدی دفترچه ی سبزم! مودم سپیده سوخته بود! از همه ی ادلیستش خداحافظی كرد! منم مودممو باید بندازم دور! میخوام چه كار كنم؟!؟ و خاطرات بعدی بترتیب هر روزش از عطر سپیده سرمست شده! از تیكه كلامهاش:« تا چشمات دریاد! آره؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست داری عمو؟!؟ تا قهر و آشتی های جالبمون! منت كشی های نوبتی! نصفه شبها! پچ پچ ها! یك چپی تندرو بودن(بقول خودش) سپیده! و درگیری هایی كه سر انتخابات ریاست جمهوری داشت! رنجیدن هام! كه همیشه فقط توی دلم بوده و دم برنیاوردم؛ كه فقط توی این دفتر ثبت شده! اعلام نتایج كنكور! ناراحتی هام! و بودنش! كمك هاش! شرط بندی سر شاباش گرفتن از شوهرخاله جدیدم رو یادته؟!؟ (كه البته من كم آوردم)! كمك ها و دقیقا امدادهای غیبی خدا!!! گریه زاری هام بعد اعلام نتایج نهایی!قایم موشك بازیها! تلپاتی های جالب و بعضا باور نكردنی! بیدار كردن.....! خواب موندن.....! سوم آبان كه دقیقا روز قبلش از ضعف روزه بیهوش شده بود! چه حرصییییییییییی خوردم! اوه اوه! درگیری هایی كه این جدید پیش اومده بود! گفت:بگو! منم خب میخواستم بگما؛ عجله كرد! بعدشم قههههههههههههر! واویلا!!!!!! چشمام خشك میشد كه شاید خبری شه؛ ولی نه! اینبار یه تصمیم جدی بود(البته بعد باز شد ناجدی!) بقول خودش كٌخ ریختن هاش! سر جریان خواهرش...........! اینكه شبیهِ.....! اونشب كه دیسی نكرد و منم كه مهمونی نرفته بودم سوسك شدم(چه حالی ازم گرفته شد)!!!!! اعترافاتش مبنی بر عذاب وجدان داشتناش توی سی اِن! و.........! همه شو بخوام بگم باید كل دفترمو یه كپی بگیرم بذارم اینجا! امروز سالگرد آشناییم با تنها دوستم روی این زمینه خاكیه! تو این دنیا! خودشم خوب میدونه! مگه من جز تو توی این دنیا دوست دیگه ای دارم؟؟؟؟حاضرم جونمو بدم واسش! خودشم میدونه! توی دنیا تكه! همین یه دونه است(دنیا دیگه مثله تو نداره)! همه معتقدن كه دنیا واقعا مثلشو نداره!(گشتیما، نه كه نگشته باشیم،گشتم نبود؛نگرد نیست)! پاااااااااااك! یه تیكه جواهر! فرشته ی من!!!! با نمك، شیرین زبون و كمی كه نه خیلی عجول! اگه یهو خوابش برد نباید تعجب كنی؛ اگه بهت گفت تو مامانمی، باید بدونی ناخودآگاهشه كه داره حرف میزنه! ناراحت بشه به روی آدم نمیاره،و اگر ازش برنجی با شیرین زبونیهاش همه چی رو حل میكنه (با توجه به ذیق وقت و اینكه تا نیم ساعت دیگه سرویس دانشگاه حركت میكنه و بنده جا میمونم، خلاصه میكنیم مشخصات دوست قشنگ سپیده جانمو به همین خصایص!) خب این شعر حافظ كه همیشه در مورد سپیده تاكید میكنه و من دلیلشو نمیفهم! (به مو چه؟)

 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین كوی سربازان و رندانم چو شمع

خدا همیشه نگهدارت باشه و درساتو خوب خوب بخونی سپیده جان من!

اینم از پنج دی!

 راستی كریسمس هم مبارك! (یه اس ام اس بود كه میگفت فرا رسیدن كرسیمس و میلاد مسیح(ع) به شما و خانواده ی محترمتان هیچ ربطی ندارد!)

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و 04:12 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -