تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های آبان 1385

بوی شکوفه ها

او یك فرشته است...... :[عمومي , ]

سلام دوستای قدیمی! و دوستای جدید احیانا!!! چه طورید؟خوبین؟خوشید؟ سلامتید؟!؟ دماغ ها چاقه؟!؟ خب! اومدم با یک نوشته بعد از مدت ها! میگما یک وقت فکر نکنید دارم درس میخونم و سخت مشغولم که بروز نمیکنم وبلاگم رو! نه! از این خبرا نیست! (میدونم سرمو میبری؛شما چشماتو ببند این یه تیکه اشو نخون خب!) راستش شدم سردسته ی تمام تنبل های عالم! توی این ماه رمضون که حساااااااااابی بخور بخواب داشتیم! بعدش هم نمیدونم چرا نمیتونم درس بخونم؟!؟!!!!؟ خب! مثله همیشه بریم سر اصل مطلب!!!
همیشه و از ابتدای عمرم به عدد 2 خیلی معتقد بودم! مخصوص توی زندگیم و البته در روابط دوستانه ام!(سپیده جان این داستان واسه تو تکراری عزیز!شرمنده از تکرار!) یادمه سال اول دبستان من با دوستم زهرا 2نفر بودیم که با هم مثله 2تا خواهر بودیم! ما 2تا هیچوقت 3تا نشدیم؛ و تا تونستیم این ریتم رو ادامه دادیم! و یادمه سال اول راهنمایی که بودم من و فاطمه 2تا دوست بودیم که همیشه 2تا دوست موندیم! و بخاطر دارم وقتی سال سوم حمیده به ما پیوست و ما 3تا شدیم جمعمون به طور کل به هم خورد! (نمیخوام بگم فقط با یک نفر دوست بودم؛چون با توجه به روابط عمومی بالا تقریبا همه جا با تمام اطرافیانم جور میشم! ایضا  حواستون باشه با مونث های اون جمع !!!) وباز هم یادمه سال اول دبیرستان من با ملیحه 2نفر بودیم! روز اول آشنایی ما خیلی جالب بود! یک ماجرای خنده دار که به طرفدار تیم پرسپولیس بودن ما 2تا مربوط میشد! و من و ملیحه 2تا دوست بودی که دوری یک لحظه هم برامون غیرقابل تحمل و سخت بود! یک عشق بین 2تا همجنس! (الان که از ملیحه میگم با اینکه 3روز پیش باهاش تلفنی حرف زدم، دلم اونقدر براش تنننننننننگه که.......)! ما 2تا چهار سال با هم و در کنار هم زندگی کردیم! توی دبیرستان مثل ما 2تا وجود نداشت! و من و ملیحه 2تا دوست موندیم! دوران دبیرستان تموم شد و ما 2تا غمگین بودیم که تنها شدیم! آخه اون مدیریت بازرگانی قبول شد و من حقوق! یادمه روز ثبت نام دانشگاه با 2تا از بچه ها گرم صحبت بودیم که یهو یک دختر از انتهای صف اومد و جلوی من ایستاد! معترضانه نگاهش کردم و گفتم:"اینجا مثلا صف بود!!!!" با غروری خاص در حالیکه مغبوضانه نگاهم میکرد جواب داد:" من قبلا اینجا نوبت داشتم!" همونجا سپیده زنگ زد و داشتم با اون حرف میزدم و بهش گفتم:"میبینی! این دختره اومده این جلو جا زده تازه طلب هم داره! واه واه! " چند روز بعد سر کلاس اقتصاد یه یکی از سوالهای استاد جواب داد و یادمه یک مثبت گرفت! ازش خوشم اومده بود؛ بچه ی زبر و زرنگی بود! (مثله خودم)!!! بعد از کلاس توی نمازخونه دیدمش! تعدادمون کم بود و اون هم نزدیک من نشسته بود! از جزییات دیگر که بگذریم اونشب آنچنان با هم صمیمی شدیم که همون شب خدا رو شکر کردم بخاطر نعمتی که دوباره بهم عطا کرده بود! آره! یک نعمت خوب و دوست داشتنی به نام دوست!!! همونشب فهمیدیم با هم کلللللللللی مشترکات یا بقولی تفاهم داریم! از اونروز ما هم شدیم 2 دوست! از عشق و محبتی که اون به من مبذول میداشت لذت میبردم و متعاقبا تمام عصاره ی قلبم رو پای این دوست ریختم! دختری از جنس شکوفه ها که بوی خوش انسانیت و پاکی رو با خودش به همراه داشت! عاشق رنگ آبی و عدد 9بود! به شعرهای گرم و دلنشینش رشک میبردم و کلام صادقانه اش که منو به وجد می آورد تحسین میکردم! از اینکه هم رو درک میکردیم راضی و خرسند بودیم و خدارو شکر میکردیم! مطمئنم خاطرات دوره ی کارشناسی ما سبز و صورتی و البته آبی نقاشی میشه! خاطراتی مثله اس ام اس بازیهامون (یادش بخیر سر کلاس دکتر آذری متین حسااااااااااابی سوسک شدیم)! یا خاطراتی مثله آمارگیری  هامون و....! وقتی یه کم دیر میرسم سر ایستگاه برای سرویس شروع میکنه به اس ام اس دادن و بعد زنگ زدن! بمیرم الهی بچه ام کلی حرص میخوره از دست من بخاطر این دیر کردنهام!!!! دوست داشتنی و با نمکه! وقتی با کسی مشکل پیدا میکنم یواشکی پادرمیانی میکنه تا موضوع رو فیصله بده!!! مطمئنم که در آینده وکیل خوب و متبحری میشه و میتونه حق آدمهای مظلوم رو بگیره! (مثله خودم! راستی 2تائیمون از الان وقت میدیم ها! حواستون باشه بعد نگین نگفتین!) نمیدونم چرا این جمله توی ذهنم زنده شد:«حق گرفتنی است نه اهدا شدنی»!خلاصه  این دوست گلم با سپیده ی من مشکل داره؛ دلیلش هم که واضح و مبرهن و تابلو میباشد! اون جریان دایی جان ناپلئون و این حرفا !!! ولی خب بماند که اونروز دوتایی دست به یکی کردند و ایشون شدند مجری احکام قضایی سپیده جان در خصوص تلافی ضدحال وارده از جانب من به سپیده ی عزیزم ! خب! بگم از اسم قشنگ این دوست گلم! این دوست من فرشته است! او یک فرشته است! هم اسما و هم رسما! ملیحه میگفت توی دانشگاه تنهاست! و ایکاش خدا یک فرشته ی آسمانی همچون فرشته ی من برای اون هم بفرسته!!!!
پ.ن1* گفته باشم اگر ببیینم یکی گفت نوشابه باز کردی دیگه نه من نه اون!
پ.ن2* برای یکی از عزیزترینهای داداش صادقم  یک اتفاق افتاده! ظاهرا این عزیز ما تصادف کرده و در وضع سخت و وخیمی به سر میبره! براش دعا کنید!!!!!!
پ.ن3* برای خودم هم دعا کنید کمی از این تنبلی دست بردارم و درس بخونم!
پ.ن4* یک تشکر به مانی  بخاطر لینکش!!! به وبلاگش سر بزنید! یک خبرنگار محششششششربا نوشته های توپ! حادثه نویس! دبیر سرویس حوادث روزنامه ی اعتماد ملی!

نوشته شده در شنبه 6 آبان 1385 و 12:10 ب.ظ توسط زهره

ویرایش شده در شنبه 6 آبان 1385 و 12:10 ب.ظ