تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های تیر 1385

بوی شکوفه ها

تولد اسپندار!!!!!!!!! :[عمومي , ]

   یک سال گذشت! آره! یک سال گذشت!!! چقدر زود گذشت!!! یادتونه؟!؟ یکسال پیش، توی همچین روزی "بوی شکوفه ها"یا همون "اسپندار" *متولد شد.....یادمه اون موقع یک استاد بهم گفت:«قدم نورسیده مبارک!».....وبلگمو خیلی دوست دارم!!! خودم با دستای خودم ساختمش؛ هر وقت غمی بوده توی دلم، حسی بوده، درددلی بوده، یا حتی یک موضوع خوب و شاد، همراهم بوده........هیچ وقت تنهام نگذاشته!!! هر وقت یک چیزی بوده که تحت هیچ شرایطی نمیشده به هیچ کس گفت ، با زبان رمز و کنایه همراهم بوده تا بتونم تخلیه احساسی بشم.......آره! احساساتم، عشقم، نفرتم، اتفاقات روزمره زندگیم رو با خودش همراه کرد....اونها رو رسوند به گوش دوستایی که توی این دنیای مجازی همراهم بودن.....کسانی که هیچوقت فراموششون نمیکنم......داداش صادقم(دیوونه) که چقدر اذیتش کردم و بهش زحمت دادم و  و چقدر لطف داره به من........سیما جان(قاصدک)......داداش مصطفی(شکارچی)......استاد خوبم آقای دکتر رنجبر(تنهاترین تنها).......دوست گلم میهن جان........و این اواخر عرفان (ائیر می یئدی)........والهام جان(روح عاشقبانوی بهار عزیزم............آقای یزدانی(آتش)........علی آقا(ظرف زمان)........و از همه مهمتر سپیده ی عزیزم!!!!!..........همه ی اینها توی این یک سال همراهم بودند و بعد هر نوشته ام تونستم همدردی ها و حرفهای زیباشون رو داشته باشم........دوستانی بهتر از آب روان......البته بودند دوستان عزیز دیگری هم که از کم لطفی های من احتمالا رنجیدند و دیگه یادی از دوستان نمیکنند.......از جمله مونای عزیزم(محتاج)........آقا شهرام(شیراز بلاگ)....ری را (بانوی عشق) و خیلی های دیگه........باز هم از اینکه بودند ازشون متشکرم.....توی این مدت هر حرف دلی بود، توی صفحات این تارنگار جاری کردم و حالا خودم رو  توی کلمه به کلمه ی این صفحه سهیم میدونم!!! شاید اگر گاهی نمیبود زندگی خیلی سخت میشد........ گاهی خوندن کامنتهای کسانی که اصلا انتظارشو نداشتی .....همیشه یک کامنت رو خیلی دوست داشتم....شاید هزاران بار خونده باشمش! الان کاملا حفظی میتونم بگم:« نوشته ی زیبایی بود! امیدوارم توی نوشته هات صفای دلت احساس بشه که مطمئنم همین طوری هم هست»..............نوشته ی :.......!!! آه.......!!!حالا بگم بانمکترین کامنتی که تا حالا خوندم ماله کی بود؟؟؟ نوشته ی دخترخاله ی عزیزم نسترن جان(عطر بهشت)........یک (ش.ذ)**به تمام معنا.........وای کله امو میکنه.....نوشته بود:«زهره جان زیبا بود....موفق باشی و یک همسر خوب مثله ابی جان من نصیبت بشه که چقدر ماهه» ......ای ای ای.........خب! دوستای گلم!!!! یکسال تحملم کردید........خوب یا بد گذشت این یکسال........ و من هنوز زنده ام!!!!!!

             Smiley تولد بوی شکوفه ها مبارکSmiley

حالا خودمونیم کس غریبه ای که نیست، تا حالا چه طوری تونستید این اراجیف(حتی نمیشه گفت اراجیف) رو تحمل کردید؟؟؟ خدایی دل شیری دارید!!!خسته نشدید از دست نوشته های من؟!؟ اگر خسته شدید بگید هر کی تخته نکنه در اینجا رو!!! شما اراده کنید......

Smileyقرررررررررررررررررررررررربون همگی! تابعد!!!Smiley

*اسپندار: توی لغتنامه نوشته :«شمع که معشوق پروانه است»!!! نمیدونم چی شد این اسم رو انتخاب کردم!!! ولی از نظرم راحت و زیبا بود.....یک اسم اصیل ایرانی!!!!

**ش.ذ: مخفف کلمه ی چندشناکه "شوهر ذلیل" میباشد!!! با توجه به گرایشات شدید فمنیستی از کاربرد این کلمه در این وبلاگ معذور میباشم!!!!(نزن دفعه ی آخرم بود بابا!!!)

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1385 و 03:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در سه شنبه 27 تیر 1385 و 03:07 ق.ظ



مادرم !روزت مبارک!!! :[عمومي , ]

     مادر! واژه ای دوست داشتنی و خوشبو!!! به خوشبویی گام های زیبای مادران!!! مادر! خالق روی زمین من! مادر! فرشته ی زمینی من! مادر! مهربانترین بعد از خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مادر! عشق! محبت! فداکاری! وای وای مادر مادر! واقعا این کلمه غیر قابل توصیفترین و عزیزترین کلمه ی دنیا است!!! سال ها پیش، مادری، مادری که بوی گل یاس میداد، در چنین روزی ، در میان باغی از شکوفه های خداوندی متولد شد......مادری که مادر بود!!!! مادری که هنوز هم فرزندانش از دور او را می بویند......مادر! آری! جرأت میخواهد او را مادر خطاب کردن!!!! مادری که مادر بود!!! آری گل یاس باغ نبی، سرور زنان عالم، بانوی ما، در چنین روزی به دنیا منت نهاد و گام های عطرآگین بهشتی خویش را بر این زمین خاکی نهاد...... مادر! مادر! شرم دارم بگویم مادر! آری! مادرم! حدیث است فرزندی که پای مادرش را ببوسد مشمول لطف خداوند خواهد گشت.....من خاک پای مادرم را سرمه ی چشمانم میکنم تا عشقش که همیشه در قلبم ماندگار است را حس کنم و ببویم.....مادری که فرزند مادر حسن(ع) و حسین(ع) است......مادرم! مادرم مانند مادرت پاکی و مهربان!!!!!! مادرم! روزت مبارک.................

این یک جمله موند:

مامان گلم! الهی فداااااااااااای تو بشم من!!!!!

    

 اینم عکس حضرت حوا است باز نگید این چیه؟واسه خاطر روز زن!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1385 و 03:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در دوشنبه 26 تیر 1385 و 04:07 ق.ظ



گاهی ! :[عمومي , ]

گاهی
به این همه تلاش بیهوده
و درد فراموشی که در ذهنم تیر میکشد
میخندم !
 
گاهی
به روی این همه شعر
و کاغذهای سیاه شده از خستگی
میگریم
و دلم میخواهد
این " آخرین ترانه ی" من باشد !
 
گاهی
فکر میکنم که فردا
آخرین فرصت خشک خداحافظی است
اما
رو به سمت اشاره ها 
میایستم
و غروب دیگری
و شب تنهایی دیگری
مرا در بر میگیرد
 
گاهی
از روی یاس
خیره میشوم به آسمان  
و فریاد میزنم :
چاره ایی نیست اگر خدا وجود دارد
میشود جور دیگری کافر بود
اینجا
خلوت ارتداد الله اکبر نیست !
 
گاهی
مثل حالا ! 
نا امید میشوم و
دلم میخواهد
سر بکوبم به دیوار فاصله ها
بروم ...
بروم به جایی دور ...
به جایی که میشود پنهان شد !
یا برای همیشه مرد !
شعر از : ائیرمی سئگیز !

نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1385 و 07:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



.... :[عمومي , ]

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته

که من

پیاده میروم و همرهان سوارانند !

نوشته : ائیرمی سئگیز !

نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1385 و 07:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در یکشنبه 18 تیر 1385 و 11:07 ق.ظ



شاید ..... :[عمومي , ]

نوشته شده توسط یک دوست

رسیدن و یا نرسیدن ! مسئله این نیست ! درست مثل بودن و نبودن ! در واقع مسئله اصلی دست و پا زدن ما توی شک و تردیده ! همین و بس !

* گفتی فقط كافیه شروع كنی تا به نتیجه برسی ! من شروع كردم اما هنوز اسیر باقی موندم ! این قفس و این باورهایی كه تو فكر میكردی از سر لجبازی رهاشون نمیكنم محكمتر از این حرفها بود . چیزهایی هست كه فراموش نمیشه ! دردهایی هست و حقارتهایی كه رهام نمیكنه ! من به پیروزیهایی نیاز داشتم كه نتونستم بدست بیارم و این مشكل اصلی به حساب میاد .

میخوام رها بشم اما نمیتونم ...سعی میكنم اما نمیشه ! قفس اون چشمها اینقدر محكمه كه نمیتوتم ازش فرار كنم .... پرنده ... پرواز ....آسمون .... ابر ....ماه ... ستاره ...بله ستاره ...ستاره ..ستاره هایی كه فقط میدرخشند و تبدیل به قصه های ساده ایی میشن پر از حسرت و درد ! و خاكستر التماسهایی كه هنوز ازش دود بلند میشه !

  

* به قول تو خدا بنده های خودش رو دوست داره ! پس چرا من احساس آرامش نمیكنم ؟ چرا رها نمیشم ... فكر میكنی راحته ؟ اینكه من سالها عناد و نفرت رو رها كنم ... نه راحت نیست ! وقتی به خدا فكر میكنم به یكباره هزاران فكر و اندیشه به سراغم میاد ... اینكه این  خدا من رو از چیز با ارزش و مهمی محروم كرده .... اینكه نخواست  یا شاید نتونست !! در حالی كه  باید براش كاری نداشته باشه  !

* روی این سنگها هم میشه عبادت كرد ! توی این شلوغی و گریه ... توی این هیاهو ... توی این ازدحام ...توی این همه نیاز و فریاد .... با خودم میگم : اینجا كجاست ؟ اینجا چكار میكنم ؟ اینهمه آدم دنبال چه چیزی هستند ؟ آیا زندگی ارزش اینهمه رنج رو داره ؟ ارزش اینهمه نیاز و فریاد رو داره ؟ پیرمردی گریه میكنه ! كودكی دست پدرش رو میكشه و از بین جمعیت به زحمت به سمت ضریح میره ! صدای جیغ و فریاد زنها و ناله و ناله و ....

* سعی میكنم چشمهای خودم رو ببندم و با خلوص نیت دعا كنم ! اما نمیشه ! به هر كلمه ایی كه میرسم صدها سوال و تردید میاد سراغم ! خاطرات بدی كه داشتم و حس ناخوشایندی كه به مذهب دارم رهام نمیكنه ! تردید ! تردید !

* من هر چی میگم خدا ! از ته دلم فریاد میزنه و میگه : كدوم خدا ! بهم میخنده و میگه : اینجا چكار داری ؟ دنیال چی هستی ؟ حتما میخوای جادوی اون چشمهای آبیش رو بشكنی ! یا شاید میخوای یه خاكی به سرت بریزه بلكه بتونی فراموشش كنی ! یا شاید دلت میخواد این بار ببری و خیالت راحت بشه ! میخوای توی همین سیاره بمونی ! میخوای كمكت كنه تا ساعات خوش رضویه !! تموم نشه ! اما خوب میدونی كه راحت نیست ! تو هنوز  اسیری ! اسیر خودت ! اسیر باورهایی كه داری ! اسیر كسی كه رهات كرد و التماسهات و این خدایی كه صداش میكنی كاری برات نكرد ! درد تو همینه ! اینكه چرا خدا بهت كمك نكرد ؟!

* من دارم میجنگم ! با رنگ آبی !! با عشق تازه ! با خودم ! با دومین سیاره كهكشهان راه شیری !! با جمله دوستت دارم !! با خدا !! با بودنم ! و با حس رفتنی كه توی رگهام جاری شده ! قویتر از گذشته ! خیلی بیشتر از حس تعلق داشتن به كسی و یا چیزی !

* پنجره قشنگ تو ! توی سیاهی و تاریكی باز شد ! وقتی خدا و كسی كه دوستش داشتم بهم توجهی نكردند ! وقتی هر چی فریاد میزدم بی فایده بود ! خسته بودم ! خسته از همه چیز و همه كس ! اما پنجره تو باز شد !! روی كف سیماین این زندان نور قشنگی تابید و صدایی كه اسمم رو تكرار میكرد به گوش رسید . تو نمیدونی حس خفگی یعنی چی ؟ و چقدر نسیم پنجره تو به موقع و نجات بخش بود ! درست توی لحظه ایی كه به سمت تباهی و سیاهی میلغزیدم !

* من هنوز اینجا هستم ! من هنوز راهم رو پیدا نكردم ! هنوز منطق و دیالكتیك رهام نكرده ! و چند ساعت بیشتر به رفتن باقی نمونده ! برای نجات پیدا كردن زمان خیلی كمی به حساب میاد ! برام دعا كن ‍!

نوشته ائیرمی سئگیز !

نوشته شده در جمعه 9 تیر 1385 و 02:06 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در جمعه 9 تیر 1385 و 09:06 ق.ظ



ناله ی فرشته.......... :[عمومي , ]

«چه آسان بر می خواست!

و چه سخت بر می گرفتمش!

چه خندان می آمد!

و چه گریان می بردمش!

چنین سهل و سخت؛

جان از کسی نگرفتم!

به تقاص کدامین گناه

خدایا!

قبض روح زهرا(س) را

به من سپردی؟»

*

آسمان را

ناله ی فرشته پر کرده است....

                                                             ح.ش

    

نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر 1385 و 10:06 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در چهارشنبه 7 تیر 1385 و 01:06 ق.ظ