تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های خرداد 1385

بوی شکوفه ها

اگر تنهاترین تنها شوم......... :[عمومي , ]

   شب، سیاهی و سکوت! تابش ماه از پشت ابرهای تیره نوری کمرنگ و لطیف بر صورتم جاری میکند! در سر اندیشه ی پرواز دارم و در دل آرزوی به گِل نشستن! نمیدانم زندگی را با کدام قلم رقم بزنم؟ ای کاش میتوانستم چشمانم را ببندم و همانند کودکیم فقط زندگی کنم! شاد و سرزنده! امشب باز هم با صدای لالایی تنها همدم زندگیم؛ درخت کنار پنجره ی تاریکم، به خواب فرو رفتم! خواب دیدم! آری! خواب دیدم! همه جا تاریک و ابری بود....درون یک گورستان سرد....تنها نبودم و میدانستم آنجا کاری ندارم! ولی نه! منتظر بودم.....آنجا یک باجه بلیت فروشی داشت، من منتظر بلیت بودم.....شایدم منتظر یک کابوس به اسم کنکور......هر وقت به آن گورستان می اندیشم، به ظلمت خفقان آورش حسی چندشناک سراسر وجودم را آزار میدهد......حس میکنم میتوانم، یعنی در رویای خویش میتوانستم بوی مرده ها را احساس کنم!!!تعفن بار و نفرت انگیز! آری آدمی غیر از این نیست......البته این مساله زیاد عجیب نیست چون من در طول روز بارها و بارها میتوانم بوی انسان ها را که گاه چه نفرت انگیز میشوند را استشمام کنم....آری! هرگاه کسی دهانش را به سویم باز میکند تا چیزی بگوید سوگند میخورم میتوانم عمق قلبش را حس کنم......«روزگار عجیبی است نازنین!» این روزها بوی عشق بسیار بسیار کم گشته...و بوی ریا! وای بوی ریا و دورنگی کولاک میکند! هر چند در این بین میشود بوی سپیده ها را چشید! بوی پاکی و خلوص گل سپیده ! و سپیده! با این رایحه حس  میکنی که کنار دریای مواجی ایستاده ای و به دریا خیره گشته ای! دریایی که بوی ریا نمیدهد! هرچند آسمان و دریا نیز بقول اساتید یک حقه دلفریب بیش نیستند! آری! به ما گفته اند آسمان چون بی انتهاست آبی است و نیز دریا فقط رنگ آسمان را بر خویشتن نهاده! دیگر گل های رز بوی سابق را نمیدهند! میگویند: اینها آثار کودهای شیمیایی است! دیگر ماهی های سرخ حوض را نمیتوان در آغوش گرفت،میگویند: ماهی ها نوعی بیماری انگلی گرفته اند! دیگر ماهی ها هم آن ماهی های سرخ و تند و تیز نیستند بلکه مترسکهایی هستند خموش......دیگر نمیتوانی گره از گیسوانت بگشایی و آنها را به نوازش باد بهاری بسپاری، میگویند: هوا آلوده است! دیگر نمیتوان چست و چابک، با دو پای کودکانه، همچو آهو در میان سبزه زارها بدوی و از سر جوی آب بپری! میگویند: زمین آلوده است! ممکن است به بدنت ویروس منتقل شود....دیگر نمیتوانی هر آنکس را که بخواهی ببوسی! میگویند: گرگ ها این روزها به لباس میش در آمده اند! و چه بسا با بوسه ات فقط نقش یک گوسفند رام و مطیع را بازی کرده باشی! یک قربانی! قربانی غریزه ی کثیف گرگهای روزگار!!! دیگر به می و معشوق شعرا نمیتوانی دل ببندی! که معشوق حافظ کجا و هوس های زودگذر کجا؟؟؟!!!آری! دیگر نمیتوانی به نوای گنجشکها گوش دهی! دیگر نمیتوانی در زیر سایه ی درخت توتِ مجنون، بر لب جویی، کنار چشمه ای، سر کوهی، میان دشتی برای خودت آسوده بنشینی ، بی هیچ مزاحمی! آری!آری! دیگر نمیتوان در این دنیای آلوده زیست! نمیدانم تا بحال حس کرده ای که در یک قفس محبوسی! فریاد میکشی ولی کسی پاسخگویت نخواهد بود.......ای کاش من هم همانند دخترکهای روستا نشینی بودم که سحرگاه با صدای خروسها از خواب برمیخواستم! دوان دوان با سطل آبی بسوی چشمه میرفتم! با سبدی بدنبال گل های وحشی میرفتم بی آنکه هزاران چشم در پی من باشند که چه میکنم و مبادا عملی برخلاف آداب نفرت انگیز اجتماعی داشته باشم! کاش من هم همانند آنها با حیوانات میزیستم! ای کاش از مرغ و خروس و گربه و سگ اِبایی نداشتم و میتوانستم آنها را عاشقانه در آغوش بگیرم! کاش جوجه مرغی داشتم و تا صبح با آن میخفتم! آه.....شبها به آغوش کوه میرفتم و با خدایم به تنهایی راز و نیاز میکردم! با فریادهایم او را صدا میزدم! با ناله و اشک تمام نوشته هایم را برایش میخواندم! سر یک سجاده ی سبز! حس نمیکنم که توی زندگی بیهوده ام! هرچند سودی ندارم برای هیچکس! ولی یه چیز رو خوب میدونم! اینکه یک خدا دارم! جای همیشگیش توی دلمه! خب دلم جای خداست، جای عشق!!!! با دلم میتونم عاشق باشم، میتونم به انسانها کمک کنم! ولی با این دل نمیتونم دل بشکنم!!! روزگار سنگین شده! گاهی برخلاف خواسته ات مجبور میشی دل  بشکنی! بدم میاد از خرد کردن و له کردن کسی! ولی میگن باید گاهی اینکاررو بکنی! کاش بدونن بخاطر خودشونه! دوست دارم بخونم! آره باید کتاب بخونم! تا بفهمم از آخر این آمدن بهر چه بود.....توی این کتابای درسی که همه شون رو میشه گفت خوندم هیچی پیدا نکردم! هرچی بوده بدتر گمراهم کرده....کاش زودتر بتونم بدونم........خدایا! دوستت دارم! چون خوشبختم! خوشبختم چون تو رو دارم! اون کسی که تو رو داره هیچوقتِ هیچوقت حس غم نداره! عاشق این جمله دکتر شریعتیم، هزاربار شنیدمش و هزاربار گفتمش ولی اگر هزاران هزار بار هم تکرار بشه بازهم کمه!!!!!«اگر تنهاترین ِ تنها شوم باز هم خدا هست»..............خدایا!تو هستی پس منم تا تو بخوای هستم..........

نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1385 و 04:06 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



میخواهم بنویسم....... :[عمومي , ]

 

  میخواهم بنویسم، ولی قلم هایم خشکیده اند! دوست دارم بنویسم که قلبم؛ قلبِ تاریک و خموش گشته ام، از سوزش در حال مرگ است!!!میخواهم بنویسم، ولی کاغذی برای سیاه کردن نمی یابم؛ تا قطرات خون خویش را در رگهای سفید و بی رنگ آن جاری سازم! آری! میخواهم بنویسم، ولی احساسم در سرسرای قلبم شاید مرده باشد ! و ای کاش بمیرد، نگوید و نخواهد!!! کاش دستانی می یافتم که یارای بیرون کشیدن این تکه گوشت را از درون سینه ام میداشت!!! شاید اگر قلبی نمی بود اینچنین سینه ام نمی سوخت!!! میخواهم بنویسم، همانطور که گفتی، زیبا! زیباتر از آنی که نوشته بودم! ولی ....ولی من دیگر امیدی ندارم، دیگر کورسوی امیدی در زندگیم دیده نمیشود که به آن دل ببندم و بخاطر آن بنویسم! براستی! چه میخواهی از جان قلم خشکیده ام؟؟؟ عشق؟ شور؟ مستی؟ و بدان و آگاه باش که هم اکنون در وجودم جز یأس یافت نمیشود!!! گمان می بری که یأس زیبا باشد؟؟؟ می خواهی با یأس اوراق زلال دفترم را گرفته و تیره کنم؟ آری! من ناچارم! ناچارم خویشتن را درلابه لای بوته های سرزندگی و شور پنهان کنم و از زندگی خویش بگویم! ولی همانطور که میبینی کلمات تیره ام پر از بوی سیاهی است! حتی خاطرات شیرینم را تلخ به نظر می رساند!!! باز هم میخواهی زیباتر بنویسم؟؟؟ اکنون برای من زیبایی چیزی نیست، جز بوی مرداب ، صدای هوهوی متعفن جغدها، سیاهی و صدایی دیگر!!!شاید این صدا، صدای فریادهای جهنمیانی باشد که می سوزند در آتش قهر خداوندی!!! و میگدازند در سیاه چالهای عمیق جهنم!!!چرا این صدا را میشنوم؟؟؟ آه...شاید صدای شکستن و خرد شدن را هم دوست داشته باشم!!!شاید رنگ تیره ی خفگی را که در صورت انسانی که انگشتانی بر گلویش فشار می آورند و مرگ در دو قدمی اوست را هم دوست داشته باشم!!! و مرگ!!!ولی میدانی پاییز را دوست ندارم! خودت میدانی چرا؟آه...هیچگاه پاییز را دوست نخواهم داشت!!!آری! من میخواهم بنویسم، ولی جوهره ای در جوهر خویش نمی یابم !آه...فقط صدای فریادهای پیاپی قلبم را میشنوم ! گویی کسی در درون قلبم سکنی گزیده که او هم از من خسته گشته است، همانند خودم، شاید خود قلبم باشد! –چه میخواهی ای قلب! میخواهی خاموش شوی؟ دوست داری که دیگر تپش نکنی! نگران مباش! من هم خسته گشته ام! دیگر چیزی به خموشی باقی نمانده است! آنگاه هم تو خموش میشوی و هم من!!!تا ابدیت.......دل قوی دار که خموشی نزدیک است......

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد 1385 و 02:06 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



خاطرات شیرین مدرسه!!! :[عمومي , ]

شسد

فقط بخاطر الهام عزیزم!

     چندوقتیه که وبلاگمو به روزش نکرده بودم ! راستش حال و حوصله ی نوشتن رو نداشتم ! هر چیزی هم مینوشتم اونقدر افتضاح میشد که پاره اش میکردم و دور میریختمش!!!همین الان هم راستش نمیدونم چی باید بنویسم !Smiley الهام دوست عزیزم اونروز بهم گفت: چرا به روز نمیکنی؟ گفتم که دستم به قلم نمیره و هر چیزی هم که مینویسم چرت و پرت از آب درمیاد ! خلاصه خواستم حرف این دوست گلم رو زمین ننداخته باشم ! خب ! حالا از چی بگیم؟ راستی ! بالاخره دبیرستان هم تموم شد !!!آSmileyخرین امتحان پیش دانشگاهی رو هم دادم ! اونقدر جو زده شده بودم که به صدنفر اس ام اس دادم ؛که آقا دبیرستان تموم شد!ولی خدایی دوران شیرینی بود ! کلاس زبان و چرت زدنهامون!کلاس تاریخ و پچ پچ هاو کتاب زیر میز باز کردنهامون ! و متعاقبا ً جیغهای بنفش خانوم جباریان! یادش بخیر ! دوبار ازم کتاب گرفت ! کتابمو پرت کرد وسط کلاس روی زمین ! اگر خودمو کنترل نمیکردم منفجر میشدم از خنده!پیرزن بنده خدا Smiley!البته بعدش ازم عذرخواهی کرد!کلاس ادبیات و شوخیهامون!یادش بخیر یه بار به آقای رنجبر گفتم هم اخلاقتون مثله هیتلر میمونه هم قیافه تون!Smiley خدایی تا شب خودم تو خماری این حرفم بودم ولی خب ناراحت نشده بود! حرف حساب جواب نداشت خب! کلاس عربی !وای برخلاف همه ی بچه های کلاس منو ملیحه برمیگشتیم پشت به تخته! فکر کن میز اول ردیف وسط!!! تقلبها زنگ آقای فرخی دبیر جغرافی!تصور کن کتاب به اون قطوری رو باز میکردیم زیر میز نمیدید! بنده خدا چشمامش خیلی ضعیف بود!Smiley ولی یه بار اونقدر تابلو بازی درآوردیم که میگفت شمال شرقی کلاس چه خبره؟؟؟امسال هم که خانوم شهابفر عزیزم!سر امتحان بینش اگر نبود نمیدونم چه گندی میزدم با دیر اومدنم! برام کاغذ آورد !آخه میدونه دستای من خیلی عرق میکنه!!!ادبیات عمومی و خانوم دکتر فریدونی وای چه لذتبخش بود!و در عوضش کلاس عروض و قافیه و متون نظم و نثر با خانوم خزانه داری یا بقول ما خزونه داری! من نمیدونم کی این بنده خدا رو مجبور کرده بود با وجود تنفر از ادبیات بره فوق لیسانس ادبیات بگیره!تازه میگفتن همسرش هم دکترای ادبیات داره ! واویلا! از علی معلم متنفر بود! به جلال آل احمد میگفت هوچی! به دکتر شریعتی میگفت زیادی حرف میزنه و توصیفاتش بیهوده است! میگفت چرا شهریار شعر عاشقانه میگه ! و دشمن خونی دکتر وحیدیان کامیار!!!!!نازک اندیشی های صائب رو مسخره میکرد و به سعدی میگفت بچه مایه دار ِ مرفه ِ بی درد !!!!!!زنگهای تفریح و استفاده های علمی بچه ها از اینترنت رایگان مدرسه!زنگ های تفریح بساط چک کردن میل و سرچ کردن عکس بازیگرها و فوتبالیستهای محبوب پهن بود!!!!!!راستی نازیلا جون یادم رفت!البته بماند که تعداد کسانی که توی باند ما بودن و ردیف وسط و خبر داشتن که این اسم مستعار متعلق به کی بود به اندازه انگشتان دست هم نمیرسه! خلاصه هر چه بود گذشت!!!! و بخوام همه شو بگم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ !

به امید روزهای بهتر و زیباتر!!!!

Smileyقرررررررررررررررررررررررربون همه تون!!!Smiley

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1385 و 02:05 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در پنجشنبه 4 خرداد 1385 و 03:05 ق.ظ