تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های اردیبهشت 1385

بوی شکوفه ها

چه عاشقانه مرا خواندی و چه کودکانه..... :[عمومي , ]

خدای من ! یگانه ی من ! زیبای من !

آری ، پروردگارم نامت را سه بار خوانده ام و حال مطمئن هستم که پاسخم را داده ای ! زیرا خویش گفته ای هر جوانی مرا سه بار  بخواند اجابتش را خواهم گفت ! ای معشوق یگانه و بی همتای من ! ای همیشه زنده و همیشه جاری ! ای لطفت همیشه بر من کمترین ذره جاری و ساری ! ای همیشه حافظ جانم و حالم ! با کدامین قلم شکرت را به جای آورم ؟؟؟ شکر نعماتت و شکر الطافت! آه! ای پروردگارم! امروز ،آری امروز ، به چشمان خویش دیدم لطف و رحمتت را که چه عاشقانه بر من جاری ساخته ای !!! مهربان ایزدم ! اگر تو نبودی مرا چه بود و اگر بود چه بود که همانا نبود ! یزدان خدای من ! چه کودکانه در پی خواستهایم پای بر زمین کوبیدم و چه مهربانانه مرا تحمل کردی ! چه سخت زاری و شیون کردم و چه لطیف خود را به من نمایاندی ! چه اشکها که جاری نساختم؛چه غصه ها که نخوردم و چه التماس ها که به درگاهت نیاوردم ،و چه فریادها که:«مگر تو خدا نیستی ؟؟؟ چرا جوابم را نمی دهی؟؟؟ » بی خبر از اینکه تو بی آنکه خوانده باشمت جوابم را داده ای ! دوستت دارم مهربان خدایم ! گرمای عشقی را که صادر کرده ای در قلب کوچک خویش حس میکنم؛ پروردگارم ! چه آسان فراموشت کردم و چه آسان مرا بخشیدی ! آری اگر چشمان کوته بینم را کمی گشاده تر کرده بودم و فقط مظاهر این دنیای تاریک را نمی دیدم شاید چشمه ی الطاف تورا که چه عاشقانه بر من بنده ات جاری ساخته ای می دیدم ! خدای من ! رئوف من ! زیبای من! می دانم همچنان در پناه توام ؛ پس مرا ببخشای که چه سهل از درگاهت مأیوس شدم و دستان سبزت را که بالای سرم بود ندیدم ! مرا ببخشای که فریاد کشیدم و تو را ندیدم ! آری ! تو را نجستم و می دانم مستحق عذابم ! همه ی درها را کوبیدم ولی ... آری خدایا ! ولی من هنوز صدای رحمانی تو را می شنوم که آهسته در گوش ناشنوای من زمزمه میکند که: تو هنوز هم انسانی !!! آری ! اگر لطف تو نبود به خودت سوگند شاید امروز انسان نبودم ! و باز هم شکرت !چه ساده لوحانه لوح سپید قلبم را بتنهایی سیاه کردم در حالیکه چنین نباید می شد ! خویش را با زهد خویش سرگرم کرده بودم بی آنکه جلوه ی تو را در کاسه ی رنگین می عشقت بنگرم ! و چه سخت شد این عطش ! پروردگارم ! سیرابم کن که فریادهای «العطش» روحم گوش جهانیان را به تنگ آورده است ! پروردگارم ! سیرابم کن از صبوح خویش !

  خدایا دوستم داری زیرا که مرا آفریده ای ! خدایا دوستت دارم زیرا که مرا آفریده ای ! خدایا دوستت دارم زیرا که مرا دوست داری ! ولی براستی دوست داشتن خدا که دلیل نمی خواهد ! آری او خود علت العلل است و دلیل نمیخواد!!!

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385 و 04:05 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



تولدم مبارکه مبارکه مبارک..... :[عمومي , ]

به به ! قدم رنجه نمودید ؛ منت بر سر ما نهادید که تشریف آوردید .قربون شما که اومدی عزیز  دل ! من همه رو خانوادگی دعوت کرده بودم تا یه وقت کسی ناراحت نشه ، مهمونیمون هم که دیگه دیگه!!!هر کسی رو دلت میخواد برو بیار با خودت !!!! خیلی از دوستان میگفتند چه خبره این سه شنبه که این همه جاروجنجال راه انداختی که بیاین سه شنبه مهمونیه وبلاگ من !!!

Smileyخب حالا بگم چه خبره امروز؟؟؟Smiley

۶۵۷۴ روز پیش بود، یادت می آید ؟ در یک غروب روز دوشنبه ، همه جا چراغانی بود ، تولد دومین امام شیعیان بود ؛ آری ! در یک غروب روز دوشنبه !نمیدانم آنروز هوا ابری بود یا نه ؟ درست ۶۵۷۴ روز پیش بود ؛و من در عدم خویشتن سرگرم بودم که این طوق را بر گردنم نهادند و گفتند وقتش رسیده است!!!! جاتون خالی یه سری فرشته جمع شده بودند هی به زور میگفتند باید بری ! مگه دست خودته!؟! بلند شو  بچه کلی کار داریم ! آقا ! چشمت روز بد نبینه، هی من داد میزدم نمیخوام برم ! میگفتند : پاشو کلی بچه مونده که باید بفرستیمشون پایین! یکی نبود به این ملائک محترم عرض کنه : خیلی مردین خودتون برید اون پایین! خلاصه به هر زوری بود از اجبار بدنی گرفته تا وعده های رنگین زمینی ما رو هل دادند این پایین ! یه سقوط و به قول یکی از دوستان سقوط نه هبوط !

 Smileyآسمان بار امانت نتوانست کشید

 عاقبت قرعه به نام من دیوانه زدند

البته ما چاکر همه فرشته ها هستیما !((در خدمتتون باشیم آقا ! هوای مارو داشته باشین خلاصه این دفتراتونو زیاد کثیف نکنید حیفه ! ماهم هواتونو داریم دیگه!!!))Smiley آمدن ما همان و آغاز تمام دردسرهای تلخ و شیرین همان ! القصه ۶۵۷۴روز که ما توی این دنیا اسیریم !

آری !۶۵۷۴روز پیش بود ، که مادرم طعم شیرین مادر بودن را چشید ، پدرم مرا در آغوش گرم خود نهاد و فهمید که پدر بودن چه زیباست ! و درست ۶۵۷۴ روز ِ که من تونستم بوی شقایق هارو حس کنم ، به پرنده ها نگاه کنم ، صدای پای آب رو  حس کنم و عشق بورزم ! آری من آفریده شدم با عشق و زندگی خواهم کرد با عشق و در نهایت در جریان همین عشق روزی خواهم بازگشت به اصل خویش! حال بعد این۶۵۷۴روز _زیاد خسته نکن خودتو ۶۵۷۴روز  تقریبا میشه 18 سال _من تنها چیزهایی که دارم خانواده ای بهتر از برگ درخت؛ دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است !!!

بازم از همه تون متشکرم که سر زدید قررررررررربون همه تون!

Smiley((تولدم مبارک))Smiley

اونایی هم که زحمت کشیدنو هدیه تهیه کردن لطف کنن بذار توی قسمت نظرات ایشاللّه جبران کنم !SmileySmileySmiley

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1385 و 03:05 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1385 و 07:05 ق.ظ