تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های اسفند 1384

بوی شکوفه ها

بوسه! :[عمومي , ]

                          

کمک کن ای فرشته تا بچینم

    کمی بوسه ز لب های خداوند

   

                    

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1384 و 11:03 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در یکشنبه 28 اسفند 1384 و 05:03 ق.ظ



تقدیم به سپید ترین سپیده!!! :[عمومي , ]

    آنروز مثل همیشه در بیشه زار تاریک زندگیم سرگشته و حیران می چرخیدم ! نه بوی یاس ها و نه عطر تن شاپرک ها ! سکوت و سکوت ! حتی صدای بال پروانه ها بگوش نمیرسید ، صدای ضربه های ساعت تنها صدای حاکم بر جوّ گرفته ی بیشه بود ...دنگ...دنگ..._ساعت پنج صبح! از این همه خموشی به خود لرزیدم، و آهسته سر به دامان سنگی ستبر نهادم ! اشکهایم را با دامان خشک سنگ پاک کردم و دستهایم را بر آن نهادم ،سنگ گرمتر از همیشه بود ،نور خورشید از لابه لای درختان ناوکی به صورتم پرتاب کرد؛ احساس لذت میکردم، صورتم سراسر گرم شده بود، چشمانم را بستم و دستان گرم تو را حس کردم؛ آری ! آری ! تو آمده بودی که این جنگل اینچنین چراغان گشته بود . بوی غزل های آبدار حافظ باز هم در سرسرای خموش روحم جاری گشت و صدای قلم خشکیده ام دوباره قلب کاغذهای سفید را درنوردید . سکوت جنگل شکسته بود و تو گرمابخش این محفل سرد شده بودی ! دوستت داشتم ؛ چون بوی تن پروانه ها را میدادی ! دیگر بوی غریزه ی کثیف گرگها نمی آمد ، هر چه بود انسانیت بود و انسانیت ! بی هیچ اثری از نفسانیت ! از نفسانیت و حب ذات!!!و آرامش ...وجودم با تو گرم میشد ،روحم با تو جلا میگرفت و خموشیم رنگ شقایق های وحشی !!! قاصدک ها را به آغوش کشیدم و به هوا فرستادمشان تا ((قاصدی کز تو سلامی برساند مارا))!!!تو آمدی و جنگلم چراغان شد!!!

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1384 و 08:03 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



بیشه ی عشق!!! :[عمومي , ]

    Smileyکاش سکوتم را نمیشکستند ،این بی وفا مردم دون روزگار! این مردمان بی خبر از عاشقی چه میکنند با این دل زار نزار من!- کویر، غربت، غریبی ، جنگل،رود- نه!نه!نه! نیستند همه ی آنچه مرا آرام میکند،براستی کجا این دل پاره پاره و منتظر آرام خواهد گرفت ؟- کوه !- نه! جایی میخواهم ساکت ،همراه غم ، ولی حتی دریا هم مرا آرام نمیکند. –نه !نه ! دشت سرسبزی هم که در آن دراز بکشم و آسمان را بنگرم هم دیگر مرا آرام نمیکند .یک کلبه ی کوچک در میان جنگلی انبوه ، با دیواره های چوبین ،شاید کمی هم تاریکی ! آری ! یک شومینه کوچک که در آن هیزم ها جلزولز کنان بسوزند و من بر روی یک صندلی گردان سوختن آنها را به تماشا بنشینم ! یک اجاق کوچک و کهنه که ظرفی سوپ روی آن باشد و بخار آن تمام کلبه را فراگرفته باشد .آه....و من تنهای تنها ! سکوت همدم من و شعله های فروزنده ی آتش همراز من! کتابی ،قلمی ، دفتری ، برای زنده ماندن بدون هیچ مزاحمی! بدون هیچ وسیله ای که خبر از بی خبران برایم بیاورد و زنگ آتشین آن دل گدازنده ی مرا بپوساند ! هیچ کس هیچ کس را دوست نخواهم داشت ! می خواهم تنها باشم و زنده ! زنده باشم و زندگی کنم ! باد نظاره گر سپید شدن گیسوانم باشد و خرگوشها و سنجابهای بی غل و غش همخوابه ی من ! نه آیینه ای و نه هیچ وسیله ای که گذر عمرم را برایم یاد آور باشد .هرروز در میان شکوفه ها نماز میخوانم تا چادر سپیدم که شاید روزی همرنگ گیسوانم شود با شکوفه ها نیز یکرنگ شود. تمام تورها و دام ها را به دور خواهم ریخت و بجای آن مزرعه ای میکارم از عشق......پشت دریا شهری است ! قایقی باید ساخت !!! 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1384 و 12:02 ب.ظ توسط زهره

ویرایش شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و 03:03 ق.ظ