تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های بهمن 1384

بوی شکوفه ها

ولی من وقت ندارم..... :[عمومي , ]

    ((- یک ، دو ، سه ! شروع شد .))ساعت شنی رو برگردوند ؛ دونه های ریز شن ذره ذره پایین می رفت ، چه سرعتی !((- خب ! از الان تو به اندازه تموم شدن این ساعت شنی وقت داری زندگی کنی ،فقط زود باش و عجله کن ! )) خب ! حالا باید چه کار کنم ؟؟؟ صدای غارغار کلاغ ها میاد ، ولی من که وقت ندارم تا به اون گوش بدم ! صدای زمزمه شاعرها که به هیچ وقت به این زیبایی نبود، ولی من که وقت ندارم تا اونارو حس کنم ! اوه ! بیدمجنون باغ همسایه ، ولی من که وقت ندارم تا زیرش بشینم و نفسی تازه کنم ! وای ! داره بارون میاد ، درخشنده تر از همیشه ولی من که وقت ندارم تا به تماشای اون بنشینم ! چه جالب ! مرغ های عشق هم دارن آواز میخونن ، ولی من .......چقدر غنچه های رز امروز باشکوه و متبلور شدن ولی من .......دفتر و قلمم ، دیوان حافظم ، شمع و من وقت ندارم تا.......درخت های پیر شکوفه زدن و چقدر باصلابت اند ولی من......به ساعت نگاه میکنم ، داره تموم میشه دونه های آخرش هم دیگه داره ته میکشه ؛ولی من ! ولی من هیچ کاری نکردم !!!! آخرین شن ها به آرامی دارن سقوط میکنن و حالا !!! صدای پای رود رو میشه به آرومی شنید ؛ حالا دنیا برام سبزتر از همیشه می درخشه ! و آسمون ،آسمون  از دریچه ی تاریک نگاه من امروز چه زیبا شده ! چی شد؟ چه اتفاقی افتاد ؟!؟ مثل اینکه یکی ساعت شنی رو دوباره برگردوند .((- دوباره شروع شد ، یه فرصت دیگه )) این صدای امید بود که توی گوشم صدا میکرد : دوباره ، دوباره ، دوباره !!!آره ! دوباره ! وای اینبار میخوام زنده باشم و زندگی کنم ، چشمامو روی همه ی گذشتنی ها ببندم و دوباره شروع کنم . شاید اینبار کسی نباشه تا ساعت شنی رو برگردونه ! صدای نسیم میاد و من هنوز زنده ام !!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1384 و 04:02 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -