تبلیغات
بوی شکوفه ها - پست های دی 1384

بوی شکوفه ها

:[عمومي , ]

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم ،آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1384 و 07:01 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



مرغ عشق!!! :[عمومي , ]

چرا یه جغد روی قلب یه قناری لونه میکنه؟

یا چرا یه عقاب رو سینه ی مهربون یه شاپرک آشیونه میکنه؟

چرا آدمها نقاب دارن؟

چرا کبوترا دیگه بال نمیزنن؟

چرا ماهی ها همدیگرو دوست ندارن؟

چرا ستاره ها به هم چشمک نمیزنن؟

چرا عشق پروانه ها گناهه؟

چرا بوسه ی ماه و خورشید حرومه؟

چرا گلبرگها دستای همو نمیگرین؟

چرا پیچکها پشت سر هم حرف میزنن؟

چرا زبون گنجشکها نیش داره؟

آخه چرا یه عشق ساده تعجب داره؟

چرا دوست داشتن دردسر داره؟

چرا چلچله ها نمیگن همو دوست دارن؟

یا چرا جغدا به مرغ های عشق میخندن؟

چرا بهشون میگن شما رسوایید؟

آخه مرغای عشق همدیگرو دوست دارن؛

ولی نه مثل جغدا!

((جغد با مرغ عشق خیلی فرق داره))

خودم

نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1384 و 05:01 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



خدای من تو را هرگز ندیدم من.... :[عمومي , ]

برایم آشنا هستی

  تو را پیش از این من هرگز ندیده ،

      و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید

ولی وقتی کلامت را شنیدم، آشنا بودی ،نمیدانم ولی شاید              

هزاران سال پیش از این ،من و تو هر دو در یک غار با هم زندگی کردیم ؛

و یا شاید همان روزی که با دستان خالی ،از شکار آهوان برگشتم

دم چادر به دستم استکان چای را دادی     

   آه! یادم هست،وقتی عاشق عاشق شدن گشتم

تو گفتی عاشق نور و امید وروشنی باشم 

تو را هرگز ندیدم من ،ولی هر لحظه با من ،از خود نزدیکتر بودی

خدای من چه میگویم؟

چه میگویم تو را من هرگز ندیده

و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید

تو را در آبی دریا، تو را در خنده ی خورشید

تو را در گریه های ابر ،تو را در جاری هر رود

تو را در لا به لای عطر شب بوها ،تو را در لحظه های شاد و غمناک

تو را در اولین بغض تولد ، تو را از اولین لالایی مادر

تو را هر لحظه من دیدم

         و تا جایی که در من یک نفس باقی است

 و حتی بعد از آن

هر لحظه خواهم دید.(ک.ش)

نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1384 و 07:01 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



بی تو سردمه ! :[عمومي , ]

    کاش این زمستان سرد و تاریک را بتنهایی آغاز نمیکردم! ای کاش تو همسفر جاده ی سفید زمستانم میشدی ! کاش بودی تا گرمای وجودت سرمای این زمستان طاقت فرسا را از من دور میکرد! کاش!کاش!کاش! حال چگونه در این بوران بپیمایم مسیر زندگی را؟ بتنهایی ؟ همچون گذاشته های دورم؟ همچون همیشه ها و همیشه ها؟ در گرمای تابستان که آتش عشقت به جانم افتاد آنقدر در تو ذوب شدم که فراموش کردم زمستانی هم در پیش هست . در پاییز و در برگریزان عمرم به امید وصال تو با خیال آسوده نشستم و برگهایی را که از شاخه ها می افتاد دانه دانه میشمردم. ولی حال پاییز در آستانه ی اتمام است و تو هنوز نیامده ای ؛نیامده ای تا مرا با خود به دریای پهناور عشق ببری ،تا آنجا در عشقت غوطه ور شوم...و حال من در انتظار بهار نشسته ام ،شاید بهار من و تو را به هم برساند . ولی اگر باز هم مجبور شوم بوی شکوفه ها را بی تو استشمام کنم چه؟ آه....آنگاه باز هم به انتظار تابستان مینشینم .شاید عشق ما هم آنجا همچون درختان بر دهد! حال قدم در این جاده ی بی انتها و سرد مینهم ،تنهای تنها! بی هیچ یاوری که دستان مرا در دستان خویش بفشارد و گرمای خویش را در وجودم نهد . برف های سپید بر شانه های این پیکر خمیده ام مینشیند و مرا همچون سنگریزه ای در دل سرد و خموش و بی رنگ خویش فرو می برد . بی تو حتی کنار گرمترین اجاق جهان برایم سرد خواهد بود ،بی تو حتی خورشید مرا ذوب نخواهد کرد و بی تو ...........

نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1384 و 11:12 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -