تبلیغات
بوی شکوفه ها - اندر حكایات قاطی خروس ها شدن ما!!!! عروس شدیم رفت!

بوی شکوفه ها

اندر حكایات قاطی خروس ها شدن ما!!!! عروس شدیم رفت! :[عمومي , ]

.
شاید بشه اسمش رو یك عبور گذاشت! از روی یك پل! پلی به اسم كودكی! عبوری كه خیلی خیلی سخته!!! وقتی داری از روی این پل میگذری در واقع داری زندگی بعد از كودكی خودت رو رقم میزنی! تا قبل اون بیشتر دست خانواده است كه چه طور تربیتت كنند! و بعد اون....! مشكل اینه كه این پل یك پله از خوبیها، راحتیها و آسایش ها، به سوی چیزی كه انتخاب میكنی و بعضا بسیار سخت و مشكل میشه! گزینه های زیادی كه جلوی چشمات هستند...! تا قبل از اون دوست داشتن دردسر نداشت، تا قبل از اون دیدن آدم ها به جنس و سنشون مربوط نمیشد! همه رو دوست داشتی!!! عاشق همه بودی!!! ولی حالا....! تا حالا توی بغل بابا و مامان گریه میكردی و از هم بازیهات شكایت میكردی وحالا....! برای شكایت از آدم ها باید به دادگاه صالح رجوع كنی! تا قبل از این برای تلافی كردن ناملایماتی كه هم بازی هات بهت تحمیل میكردن نهایتا یه كتك حسابی میزدشون یا بهشون اسباب بازیهاتو نمیدادی ولی بعد، به محض دیدن دوباره ی اونها همه چی تموم میشد...! ولی حالا...! باید هزاران ماده و تبصره رو حفظ كنی تا برای گوشمالی آدم ها به یادت باشند!!! تا حالا آدم بدهای زندگی تو شاید كسی بود كه وقتی میرفتی مهمونی خونش میگفت كه ساكت بشینی و یا وقتی سروصدا میكردی تورو دعوا میكرد!!! ولی حالا....! آدم بدها تمومی ندارند و دور و برت تا جایی كه دلت بخواد هستن!!!! تا قبل از این حتی اگر صورتت پر از لكه های شكلات میبود و دستات پر از خاك باغچه (هر چند مامان دعوات میكرد) ولی هم بازی هات بهت میخندیدن و عاشقانه تر باهات بازی میكردن ولی حالا....! باید اونقدر صورتت رو بزك و دوزك بكنی تا مورد قبول اطرافیانت باشی!!! تا حالا منتظر هیچی نبودی به جز اینكه عصر ساعت 4 بشه و بابایی از در خونه بیاد تو!!! بپری توی بغلش و بگی بابا جونم سلام!!! و حالا....! باید منتظر هزاران چیز باشی! زنگ در، زنگ تلفن، زنگ اس ام اس، یه آف یا ایمیل، یه كامنت و....! هووووف! نمیشه گفت حالا هم بده! فقط یه كم سخته! سخته دور شدن از پاكی و صفای كودكی! البته گاهی پیدا میشن عشاق راستین! كه هنوزم بوی پاكی كودكی رو میدن!!!! هنوزم دوست دارن صادق و پاك بمونند! مسلما برای پدر و مادرت هم این عبور با سختی های زیادی همراهه! دوری فرزندی كه تا چندی پیش توی بغلشون میخوابیده، به محض دیدن خواب آشفته توی بغلشون پریده و اشك ریخته و اونها عاشقانه نازش رو كشیدن! پدری كه تا چندی پیش دست روی موهای دخترش میكشیده حالا باید ببینه دخترش به كس دیگه ای میگه:عزیزم! یا مادری كه مدتی پیش پسرش رو كه خوابیده بوده آهسته میبوسیده، حالا میبینه پسرش كس دیگه ای رو می پرسته!سخته!!! پدر و مادری كه تا چندی پیش بچه شون رو لای پر غو بزرگ كرده بودن حالا...! با یك بله شروع میشه! یك انتخاب سخت!!! یك انتخاب به سختی عبور از دریایی از آتش، و به شیرینی شهد گلهای بهاری! ترس از آینده تنها مشكلیه كه این وسط جولان میده!!!
تا وقتی همه چیز جدی نشده بود باور نمیكردم! باور نمیكردم منم دارم....! منی كه تا یه ماه پیش تا خواب بد میدیدم میرفتم توی اتاق مامانم اینا میخوابیدم! من؟!؟ باید انتخاب میكردم! بین دو چیز! خوبی و آسایش خونه ی بابا؛ و زندگی لذتبخش با كسیكه دوستش داری!!! و تنها فرقش این بود كه آینده ی خونه ی بابا مشخص بود ولی آینده ی این یكی نه!!! ولی خونه ی بابا هم همیشه جای آدم نیست! من سنم كم بود! هیجده سالم تموم شده و الان داخل نوزده سال هستم! فكرش رو هم نمیكردم بخوام به این زودی.......! حداقل تا قبل گرفتن لیسانسم عمراااااا! ولی خب! شد! آقا محسن اومد و نشست توی قلبم! بقول خودش:«ناز و خوشگل بودی منم از مامان و بابات دزدیمتت»! مهربونترین و ماهترین مرد دنیاست! عشقش رو توی این مدت حسااااابی بهم ثابت كرده! اونقدر كه شده دار و ندارم! سر جریان آزمایش خونمون یه كم مشكل داشتیم بخاطر اشتباهی كه پیش اومده بود، ولی خدارو شكر همه چی حل شد! (ولی محسنم حسابی اذیت شد)! فكر كن؛ از هفت صبح رفتیم بیرون تااااا نه شب! ازینجا به اونجا! راستی بچه ی مشهد نیست! اهل گرگانه! تردید مامان و بابا هم فقط واسه این بود! وگرنه رفته بودن تحقیق كرده بودن؛ حتی یه نفر بد نگفته بود ازش! همه گفته بودن خوبه! خب منم تا حدودی میشناختمش! پاكی و صفاش مشخص بود! چهارشنبه مراسم نامزدیمون بود! شاید بتونم بگم قشنگترین و زیباترین روز زندگیم بود! این مدت امتحانات هم كه شده بود قوز بالاقوز! خراب كرم تا حالا! امتحان حقوق جزای عمومیم رو كلا ندادم! سه واحد، فكر كن! بقول محسن جانم ترم دیگه ایشالله ترم یك رو باید پاس كنم! خلاصه همه چی تموم شد! من با 428قطعه سكه ی طلا، 14 شاخه گل رز، و یك قلب پر از عشق همسر شرعی و قانونی آقا محسن شدم! فقط مشكلمون دوریمونه! از همین امروز باید تا ششم صبر كنم تا ببینمش! راستی 28سالشه و پزشكه! البته توی كارهای مركبات و اینا هم هست! خیلی مهربون و با صفاست! هر چی بگم كم گفتم! موقعی كه قرار بود همه چی درست شه؛ فقط به خدا توكل كردم! گفتم باداباد! هر چی خودت خداجونم صلاح میدونی! همون بشه! و خداروشكر من الان صاحب بهترین همسر دنیا هستم!
*پ.ن1 اگر میخواین هدیه ی عروسی بدین ما در خدمتیم برام میل بزنین آدرس و تلمو بدم؛ بفرستین! هاهاها! البته یه آروزی خوشبختی برامون كافیه! قربون دستتون زحمت میشه والا!
*پ.ن2 دوران تجرد و ورپریدگی تموم شد آقا! بقول ما مشهدیا :تِموم! دیگه چت و اینا حال نمیده! چت هم باشه با شوهرت میچسبه! آقا همه ی بروبچ دیگه زین پس شدن داداشا و آبجیای عزیزم! بقول فرشته:زهره از دست رفت!
*پ.ن3 فكر نكن همچین هول بودم زود شوهر كنم! نگی 19 سال سنی نبود ها! شوهرم ماهه! دنیا دیگه مثله این نداره! اصلا هم بچه نیستم! واه واه.....
*پ.ن4 هر كی میخواد واسه عروسی اصلیمون كه آخر تابستونه دعوت شه باید جا رزرو كنه ! خبرم كنین تا آدرس دقیق بدم اونموقع بهتون! یه دسته كه روی شاخه دعوت كردنشون! (نقل و نبات آوردیم دخترتون و بردیم/ نقل و نبات ارزونیتون دختر نمیدیم بهتون! هه هه هه !)
پ.ن5 میگما! جاتون خالی اونروز بعد نامزدی رفتم سر جلسه ی امتحان! مقدمه ی علم حقوق! هیچییییییییی نخونده بودم! 13 تا سوال بود؛ هیچمدوم حتی به گوشم نخورده بود! هاهاها! باید 8 تاشو جواب میدادیم! من 12 تاشو جواب دادم! فكر كن! (از كجا جواب ها رو نوشتم نمیدونم! آخه خواب بودم!
پ.ن6 آخه پانوشت باید اینقدر طولانی باشه؟!؟؟!؟!؟ آره؟!؟!؟!؟

پیوندمون مبارك!
ایشالله به پای هم پیر شیم!
ایشالله همه ی جوونا به یارشون برسن!
موقع عقد برای همه تون دعا كردم! آخه میگن زمان جاری شدن عقد همه ی دعاها مستجاب میشه!
نصفه دینمون كامل شد! ایشالله نصفه باقی مونده اش هم خوب باشه!

قرررررررررربون همگی! تا بعد!

نوشته شده در شنبه 30 دی 1385 و 04:01 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در شنبه 30 دی 1385 و 04:01 ق.ظ