تبلیغات
بوی شکوفه ها - پووووووووووووووووف

بوی شکوفه ها

پووووووووووووووووف :[عمومي , ]

   پووووووووووووف! پووووووووووووووووف! تعجب نكنید دارم گردگیری میكنم گرد و غبار نشسته روی وبلاگمو! سلام دوستای خوب و مهربونم كه هیچ موقع تنهام نمیذارید! ممنون از ... كه از مسكوت بودن وبلاگه درپیته و خاك گرفته ی من شاكیه! چه كنم!؟! اصلا دیگه حسش نیست! سوژه بدین بخدا مینویسم! این روزا میرم دانشگاه، میام خونه! میرم دانشگاه، میام خونه! میرم دانشگاه، میام خونه و.....! باور كنید هفته ای چهار تا پنج بار چك میكنم كامنت ها رو و میخونم نظراته قشنگتونو!!! (انگار باید زور بالا سرم باشه تا بنویسم!نه؟؟؟) به ضرب اصرارهای ...و...و باقی بچه ها!!! چی بگم از این روزگار كه دیگه جونی برامون نذاشته! (بقول سپیده چه كار داری با این روزگار؟دست از سرش بردار!) راست میگه....بالاخره باید....! دوران دانشجویی هم بد نیست! میگذره! ترم اول و دردسرهاش!!! درس كه اصلااااااااااااا هیچی! اونشب سر امتحان میان ترم جامعه شناسی بچه ها دیدن چی اومد سرم! تاااااااااااااا صبح بیدار بودم! از آخرم وقت كم آوردم! و خدا رحم كرد بد ندادم!!! از ماجراهای دیگه هم خودشیرینی های ترم اولی ها، كه حاله آدمو به هم میزنه !!! خبرهای دیگه هم جلسه هایی كه برگزار میشه!!! ماجرای كتك خوردن دكتر زیبا كلام رو توی دانشگاه ما شنیدین؟!؟ یه سری استادها هم كه كلا با اونهایی كه خودشیرینی نمیكنن حال نمیكنن! من و فرشته هم متاسفانه یا خوشبختانه عمرااااااااااااا ازین كارها بلد نیستیم!!! اَه اَه! یاد خودشیرینی های ...(یكی از همكلاسی های دخترمون) سركلاس های مختلط كه میافتم حالت تهوع میگیرم!!!! اصولا این زبون ریختن ها و اظهااااار فضل كردن ها هم فقط ماله كلاس های مختلط و بس!!! زمستون هم كم كم داره میرسه!!! شب یلدا هم كه نزدیكه!!! از الان داره قند توی دلم آب میشه واسه شب یلدا!!! خونه ی مامانی و بابایی، همه ی خاله ها و دایی ها!(بجز نداجونم اینا كه بندرعباس هستن!یادتونه كه همون دخترخاله ام كه دوقلوم با چند روز فاصله، كه معماری قبول شد! نفسسسسسسسسسسسسسسم)! پائیز امسال بد نبود! به بدی و نحوست پارسال كه نبود! یادش بخیر بدبختی ها ی پارسال! دردها و رنج ها!!! یادشون كه میافتم.......! بگذریم! پارسال به اندازه ی كافی زجرتون دادم!!! تكرار مكررات هم چیزی رو درست نمیكنه!!! همونطوری كه انتظار چیزی رو درست نمیكنه! پاییز رفت! زمستون اومد! بهار شد! و بعد هم تابستون!!! ولی تابستون ثمره ای نداشت جز پوسیدگی و افسوس!!! برعكس تابستون گذشته اش كه داغ و سوزان بود! سرد و یخی!!! آآآآآه!!! موافقین بیخیال بشم واسه این پست!!! این مغز نابهنجار ما هنگیده!!!

یه متن دارم از قدیم الایام(دوماه پیش)! ماله یه روزی كه توی حرم آقا(ع) نشسته بودم! تنهای تنها!

   یک دل تنها ،بی پناه! دلی تیپا خورده ی روزگار که بیخودانه در اقیانوس پرتلاطم زندگی می گردد و می چرخد! می چرخد و می چرخد بدنبال پناهگاهی! ملجأئی! محل امیدی! ولی "نیست امید صلاحی ز فساد حافظ"! حتی در امن ترین مکان خدا، سکوت و خلوت یک قلم آرامش ندارد! تکیه دادن به دیوار بی پناهی جرم محسوب میشود! و نگاههایی بیگانه، که بیگانه بودن تو را فریاد میکنند! او را آرام نمیگذارند! چشمهای مظنون! و منتظر به ارتکاب جرم! منتظر! منتظر! به گمانم بیشتر جنایت های تاریخ با نگاههای اطرافیان مجرم به وقوع پیوسته باشد! در واقع آنها با نگاههایشان از مجرم می خواستند که مرتکب جرم یا اشتباه بشود! انتظاری که در چشمان آنها میتوان دید! نگاههایی که به یک مجرم هجده ساله ی قلم به دست، که به دیواری سنگی پناه آومرده و بوی گذشته ها را استشمام میکند؛ خیره گشته اند! و تنها جرم او؛ قلم و کاغذ در دست داشتن!!!! براستی چرا در دست داشتن یک قلم در یک عبادتگاه عجیب است و غیر منتظره!؟! مگر قلم دل ندارد؟!؟ زنی که کنار او نشسته! کتاب دعا به دست، زیرزیرکانه چشمانش را به کاغذ سیاه گشته ی او می اندازد! ولی.......چه سخت است این حس تلخ طرد!!!!طرد از تمام خوبیها و مقدسات و پناه بردن به تاریکترین مکان به جرمِ......به جرم ناپاکی! ولی چرا؟!؟ بوی گذشته ها مانند خاکستری نیم سوخته به مشام می رسد! صدای گریه ی طفلی در آغوش گرم مادرش! و باز هم بوی گذشته ها! بویی آزاردهنده! حس گس غریبی در کنار غریب ترین مرد دنیا! و آرامشی همانند همانی که در آرامگاه فردوسی مزار او فریاد میکند! (البته این مرد کجا و فردوسی کجا! آری! می شنود این مرد! هر چه را که بگویی با جان و دل! "نیست امید صلاحی ز فساد حافظ"! جمله ای که مدتی است ذهنم را مغشوش کرده!

"نیست امید صلاحی ز فساد حافظ"

ღღღقرررررررررررررررررررررررربون همگی تا بعد!!! ღღღ

ღღღدوستتوووووووووووووووون دارم!!! ღღღ

 پ.ن. آقا این عرفان خان گیر داده رنگی و درشت ننویس! بقول ما مشهدیادِلوم مِخه))

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1385 و 07:12 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در شنبه 2 دی 1385 و 02:12 ق.ظ