تبلیغات
بوی شکوفه ها - ناخودآگاهم...........

بوی شکوفه ها

ناخودآگاهم........... :[عمومي , ]

سلام! مدتیه نبودم! دلتون تنگ شده حسااااااااااااااابی! نه؟!؟ (چه خوش خیال)! دل من که تنگ بوده! راستش رو بخواهین دوباره دستم از قلم جدا شد! مینوشتم و پاره میکردم! ایام خوبی رو طی کردم! دوستان خوب همیشه آدم رو زنده و جاری نگه میدارن! خدا رو شکر ازینا نصیب ما هم شده! خب! بگم ازین مدت که نبودم! یه خبر! از اول مهر بهم میگن دانشجوی حقوق! (اوه اوه چه جوی گرفت بچه مونو)! این چند روزه که درگیر کارهای دانشگاه بودم و کلاس هم حدودا داشتیم! بعضی کلاسها تا هشت شب طول میکشه ولی در عوض دو روز تعطیلی دارم! خوش میگذره! مخصوصا کلاس های حقوق جزای دکتر شایگان!!!!معررررررکه است!(البته اگر آقایون خودشیرین و صاحب نظر!!!!البته کمی از اظهار نظرهاشون دست بردارن!عجب بلانسبت خرخون هایی هستن اینا! تمام ماده ها و تبصره ها رو هنوز هیچی نشده حفظ کردن!!!!!!!!) ماه رمضون هم که شروع شد! این روزا همه در جنب و جوش اصلاح خودشون هستن! واقعا حیفه این ماه تموم بشه و ما همون قبلی باشیم!
گاهی میشه حس کنی داری خودت رو گول میزنی، و فقط تصور میکنی که شادی! شاید یه شادی کاذب! از همونهایی که بعد از خوردن اکس و اینا حاصل میشه! منتها تو به این چیزها نیاز نداری! تو خودت مخزن توهمی! دیگه باز یه چیزی بخواد متهومت بکنه!واویلا!(مُتَوَهِم!توجه بکنید چقدر این کلمه ی ساختگی زیباست)! و اگر این توهمات رنگارنگ نبود؛ چی میشد؟!؟ از زندگی هیچی نمیخوام! از دنیا راضیم! شاید همون حالتیه که گاهی بهش میگن خوشی دلشو زده و من قبلا ازش حرف زدم!(بذار بچه تَوَهُمشو بکنه)! زندگی گاهی میشه مثله یک ترانه ی غم انگیز! که خیلی ها ازش متنفرن! یادمه یک بار بهم یکی گفت چرا این اندازه به ترانه های غمناک علاقه داری!؟! جوابی براش نداشتم! خب میدونید! به نظر من ضمیر خودآگاه انسان سعی داره که فراموش کنه ؛سختیها رو، گذشته ها رو و... ولی ناخودآگاه ما اینکار رو نمیکنه!!! همه چیز رو در خودش محفوظ نگه میداره! اینه مشکل من با خودآگاهم! که شاده،خندونه، شوخه، پر جنب و جوشه و حتی گاهی بیش از حد مهربونه و با گذشت! گاهی از پستی ای که اون ناخودآگاهه بهم تحمیل میکنه خوشم میاد! ولی این خودآگاه......! نمیدونم چرا حقوق رو به روانشناسی ترجیح دادم! شاید دلیلش ....! هر چی بود از سوی ناخودآگاهم بود! (برآوردن آرزوی کسی که ناخودآگاه دستور داد)! بقول خودم: "امر ز فرماندهی کل قوا" رسید! امشب توی پاساژ مهتاب دو تا پسر بودن که موهاشون خیلی بلند بود! بیش از اندازه! همه نگاهشون میکردن! و با تعجب حتی تمسخر میکردن! برام جالب بود! از این پسرهای عقده ای که به قصد جلب توجه این کار رو بکنن نبودن! آدمهای متشخصی بودند که من دلیل این کارشون رو نفهمیدم! واقعا تحمل نگاههای مردم سخته! نمیدونم....................!(چه ربطی داشت به موضوع؟)چند روز پیش درگیر یک مسئله بودم! یکی مسئله ی زمینی که شاید حتی خنده دار به نظر برسه! ولی من بخاطرش اشک ریختم و با خدا درد و دل کردم! تا اینجا که اون کار راه افتاده! توکل! قشنگترین و امیددهنده ترین واژه برای من! شاید تنها دری باشه که وقتی میکوبم، مطمئنم گول زدنی در کار نیست! (چقدر ریتم این موزیک قشنگه! قدیمیه؛ از کارهای اسماعیل اسفندیاریه)! فکر میکردم دنیا به کام منه، فکر میکردم دنیا همراه منه ، از دست فکرم خسته ام! کاش بفهمی چی میگم! گاهی پست بودن از خوب بودن و پاک بودن زیباتر جلوه میکنه و گاهی بوی گند استشمام شدن بهتر است از....!
توی وبلاگت یکی از شعرهای جدیدت رو خوندم! قبلا بهت گفتم گاهی اوقات معنی اشعارت رو نمیفهمم! ولی خب با توجه به اینکه خوب خودت و گذشته ات رو میشناسم مقداری درکش برام راحتتر شده! گاهی با خوندن شعرهات قلبم درد میگیره! چون میدونم دلیل این اشعار چیه؟!؟{"آه...آجر چهارم:...! او آجر خوبی بود  به من میگفت:نمک.....! "} فهمیدن معنی این شعرت برام سخت نبود! شاید کاری کرد علی رغم اینکه اینبار میخواستم نوشته ی شادی بنویسم باز هم......ولی یک شعر دیگه! چیزی که دلم رو لرزوند! چیزی که امید و توکلم و آرزویی که همیشه برای تو داشتم رو بر باد داد.....دعاهام .....همه و همه ....میدونی کدوم شعر؟؟؟همونی که یک غلط املایی هم داره! مثل همیشه!{"هیوا! میعاد فاتحه ی نیاز،در ..........!اعوذ بالله من الشیطان رجیم! سخت و بی پروا! بسم الله الرحمن الرحیم! لب بر لب کسوف مستی من! الحمدالله الرب العالمین! و....} و باقی شعر که نمیخوام بگم! دلیل جنگت با من چی بود؟!؟ ثابت کردن اینکه بدی؟!؟ و بالاخره هم.......ولی هنوز هم دعاهای من (تنها کاری که از دستان من بر می آد) بر دل آسمان میدرخشند! یادم نمیره به در و دیوار کوبیدن خودم برای اینکه شاید با جهنم و دوزخیان دو قدم فاصله داشتی! و خدا.....چقدر قسم دادمش! قرآن به دست اشک میریختم! من؟تو؟ الان باورکردنی نیست! شاید حتی برای تو! دنیای من و دنیای تو! البته دنیایی که تو خودت ساخته بودی! دنیای مملو از صلح من! و دنیای جنگ طلب تو! و طرفین این جنگ: خودت، خدا، و گذشته و سرنوشتی که به خواسته ی تو نچرخید! امیدوار هستم که اون شعر فقط از پی یک احساس جاری شده باشه و واقعیتی نباشه!(حتی الان هم میترسم بخاطر جنگ با من بری و به واقعیت.......)! مثله اون شب! چشمانی که مطمئنا سرخ شده بودند و سری که باز هم مطمئنا گیج میرفت! و دهانی که بویی میداد! بخاطر جنگیدن با من! شکستن یک مبارزه ی یک ماهه! بقول خودت تو پیچیده ترین مساله ی زندگی من هستی که نتونستم تو رو حل کنم!!!!! نمیدونم تکلیف عشقت به اون چشمهای آبی چی شد؟!؟ ولی امیدوارم این عشق قدیمی صورتی بشه!!!! تا تو سبز بشی و روشن!!!!
راستی یكشنبه تولدم بود(البته به قمری!ولادت امام حسن(ع) هم مبارك!
          ღღღღسرتون رو به درد آوردم!دوستتون دارم!ღღღღ
         ღღღقرررررررررررررررررررربون همگی!تا بعد!ღღღ

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1385 و 09:10 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -