تبلیغات
بوی شکوفه ها - دوباره...........

بوی شکوفه ها

دوباره........... :[عمومي , ]

دوباره تکرار گشت.....دوباره درد و درد و درد...مثله نوزده صفحه ی پیشین خاطرات مبتذل شقایق ها...آری! بار دیگر پوسیدن و سوختن را تجربه کردن و اندوختن تجربه ای عقیم برای زندگی ام! بار دگر زمان و صدای دنگ دنگ ساعت روحم را با دستان چندشناکش؛ مانند رخت چرکی شسته شده چلاند!!! دیگر از دروغ خسته گشته ام! آری! باید"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، هر چند که هوای اطرافت همچون کوره های داغ جهنم گرم و سوزان باشد....آری! باید به سرما مجال رخنه کردنم در این وجود، هستی وماهیت را داد! باید شاپرک ها را بوسید، ستاره را برای آخرین بار با چشمانی پر از تکه های الماس تماشا کرد و به خواب فرو رفت! خوابی که مدتی از باورش سر باز میزدیم؛ و میگفتیم بیداریم! و بعد لبخندی تاریک! آخر تا کی ساده لوحانه بگوییم باز هم دریچه ای هست! نباید از عطر سپیده ها ناامید گشت....براستی تا کی؟ آری من شعر گفتم! دو کاغذ آنطرف تر از سیاهی! در آغوش ماه و همراه نسیم! آری من وزیدم! ولی برگهای زرد خزان از درخت امیدم فرو افتاد.....و من نازکتر از ساقه های نازک یک گل شکستم! گاهی میگویم باید دستانت را به درون رود ببری! باید در رودخانه بسوزی و مشتعل بشوی! تا بتوانی بگویی:« دیگر تمام شد».و در آغوش بگیری بی شرمانه ترین حس یک پروانه را! و از پیله ی پاک و خوشبوی کودکی و معصومیت به بیرون بجهی! تا بتوانی با جرات بگویی:«دیگر تمام شد»...آری! باید خویشتن را به تنه های پیچک ها مصلوب کرد؛ به جرم هنوز زنده بودن! و هنوز خندیدن ! خندیدن و خندیدن! یک عکس! عکس زنی که از پشت قاب تیره ی گورش به من لبخند میزند! و میفهمم که چه می گوید! زنی با چشمانی که یادآور دردهای بی مرهم تمام قاب عکس های منتظر و پوچ است! آری! این چشمان هم اکنون شریک تنهایی سیاه من گشته اند! و ماه! و ماه خاموش است و پنجره تاریک! آری، ماه نیست تا هنگام خواب؛ کودکانه نورش را به صورتم بتاباند تا با هم گرگم به هوا بازی کنیم! کاش قلم خشک گشته ام را دوباره روانه نمی ساختم تا زودتر می پوسید! آری! هم اکنون تنهایی مرا چشمان و لبهایی که گاه میخندند و ابروانی که گاه در هم کشیده میشوند پر میکنند! آهسته در گوشش نجوا میکنم :«با من حرف بزن! از پشت گور تاریکت!»...دیگر باید به غرق گشتن اندیشید!؟! یا نه؟ خسته گشته ام از اینکه "در تمام زندگی سجاده ای در آستان وحشت دوزخ بگسترانم و در ته هر چیزی جای پای معصیتی را جستجو کنم"!!! خسته گشته ام از اشکهایی که در پی تنها جرم زندگیم معصومانه پنهانشان میکنم! و"او" هست! و اگر نبود چه میشد!؟! "او" که هر صبح و شام مرا میخواند و میدانم دیوانه وارتر از شقایق ها مرا دوست دارد! می دانم که بخاطر من اشک های سوسنی رنگ گلهای گاو زبان را تا ته به درخت کنار پنجره ام می نوشاند؛ تا من کمی شیرین شوم! "او" هست که بوی روشنی گیسوانم را جلا میدهد و تیرگی آنها را به صفایشان خواهد بخشید! "او" هست که میدانم دست تمام ستاره ها را به هم میدهد تا دور من بگردند تا در چاله های فضایی مریخ سقوط نکنم! "او" هست که حتی اگر ماه خاموش باشد می درخشد! "او" مثل خورشید بی معرفت نیست! "او" همیشه هست! معصومیتم را برای او میبازم تا بسوزم در "او" چون دیگر نمیخواهم از سوزندگی و التهاب گدازه های آتشفشان بترسم و او را بپرستم و در رودخانه بسوزم! آری میخواهم با عشق به "او" بپیوندم! میدانم همیشه در انتظار من است! میدانم هیچگاه دیر نمیکند و هیچگاه خواب نمی ماند! همیشه روشن است و گوش به زنگ! دنگ دنگ! آخ!زنگ! ........از انتظارهای بیهوده هم خسته ام! ولی دنگ دنگ های انتظار را دوست دارم! و باز هم خواهم شنید! به من چه که این روزها قلب پرستوها سنگ گشته است! و دیگر چشمه های جاری و زلال خشکیده اند! و دل میشکنند! من کار خویش را میکنم! و نفرت! حسی دوست داشتنی که هیچگاه آنرا نچشیده ام! گاه عاشق "متنفر بودن" میشوم و برایش نامه های عاشقانه میفرستم! آری من برای "متنفر بودن" همراه نامه هایم بوسه و عطر و گلاب هم میفرستم! ولی او هیچگاه به دیدارم نمی آید! نمیدانم چرا مرا دوست ندارد! شاید نفرت نمیتواند کسی را دوست داشته باشد! آه.....ایمان بیاوریم به آغاز فصل درد....و زنده باشیم! سکوت....شبی بی مهتاب....و فقط و فقط کسیکه که مثله هیچکس نیست! "او"...."خدا".....

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد 1385 و 05:08 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در چهارشنبه 18 مرداد 1385 و 06:08 ق.ظ