تبلیغات
بوی شکوفه ها

بوی شکوفه ها

:[عمومي , ]

http://blog.leomoon.net/story/2004/02/post_3.php

 وای !!! این داستان خیلی تاثیر برانگیز بود!! شما هم اگر  سری بزنید ؛خیلی خوب میشه. واقعا عالی بود ؛واقعا............

Blossoms scent*** ***

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1384 و 05:08 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



غم ...... :[عمومي , ]

وقتی دیدمش باور نمی کردم همان بنفشه ای باشد که من حدود دو سال پیش او را دیده بودم . لاغر ، زرد و رنگ پریده ! غم از چهره اش فریاد می زد . بسختی می شد که تشخیص بدی بیست و شش سال عمر دارد. اول وقتی دیدمش و به او سلام کردم نفهمیدم چرا اینقدر با من خشک رفتار کرد . لبخندم را که حاضر کرده بودم تا همراه یک بوسه تحویلش بدهم روی صورتم خشکید . ولی همچنان منتظر ماندم تا از پله ها بالا بیاید. خب !شاید هنوز خستگی اداره توی تنش مونده بود ، برای همین زیاد تحویلم نگرفت. ولی تا از پله ها بالا اومد تلفن همراهش زنگ زد و بدون اینکه به من توجه بکند داخل خانه شد. اگر دو تا شاخ از روی سرم در می اومد اصلا عجیب نبود. آخه خاله بنفشه ای که من رو که از بچگی -از وقتی که با خاله ام همکلاس بود و اون تا مثل یک روح بودند تو دوتابدن - خیلی دوست داشت ،تحویل نگیره ؟؟!!!هنوز متعجب بودم که ندا اومد و با دست یکی زد پس سرم و گفت : بیا دیگه خاله بنفشه جونت اومده ! چرا مثل مجسمه اینجا خشکت زده ! بعد هم دستمو گرفت و برد داخل اتاق . یه گوشه کز کردم و همچنان مبهوت به او خیره شدم . ولی اون حتی به من نگاه نمی کرد. اونقدر اعصابم خرد شد که بلند شدم رفتم توی اتاق ولی اون بازم هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد. حسابی منو بهم ریخته بود. ولی دلم نمی اومد صدای گرمش رو نشنوم . خیلی خوشحال بود که خاله ام ازدواج کرده ؛ ولی یک دفعه برگشت به خاله ام گفت : تو دیگه حق نداری بری سر کار ! اگر میخوای زندگیت خراب بشه برو ,برو تا فردا بروز من بیافتی . اول از حرفش تعجب کردم ؛ولی وقتی شروع کرد به درددل فهمیدم که توی دل خاله بنفشه ی مهربون من چی میگذره . وای چقدر غصه داشت ، باورم نمی شد که داره میگه که تو طول این دوسال دو بار می خواسته خودکشی کنه ! ولی آخه یلدا چی می شد ؟ دختر ناز و کوچولوی اون که حالا توسط مادربزرگش بزرگ می شد . ولی همه ی اینها به یک طرف و بیماری صرع اون به یک طرف . من نمی دونم تو این چند سال به اون چی گذشته بود که حالا ؛در اوج جوونی ؛ باید روزی چندبار علاوه بر قرص اعصاب ،داروی صرع هم مصرف می کرد . می گفت حالا هم بیماریش شدیدتر شده و حتی توی بیداری هم گاهی غش میکنه و تشنج میگیره . مغزم داشت سوت می کشید . دیگه گوشهام هیچی نمی شنید ،ولی میفهمیدم که داره از غصه میمیره . گاه به گاه خنده هایی می کرد که دیگه مثل خنده های دوسال پیشش قشنگ نبود . یادش بخیر دوسال پیش وقتی فهمید بعد از چند سال خدا بهش یک کوچولو داده چقدر خوشحال شده بود . ولی یادمه همون موقع هم به خاله ام میگفت که حتی یک نفر هم به خاطر این موضوع بهش تبریک نگفته است . دیدم نمیتونم طاقت بیارم بالاخره همون چهره ی بی روح و سرد هم می تونست از دلتنگی های چند ساله ی من بکاهد . رفتم توی اتاق پیشش نشستم ولی جز یک لبخند سرد چیزی بهم تحویل داده نشد . امشب میخوام براش دعا کنم ،دعا کنم که دیگه اینقدر بزرگترها توی زندگیه قشنگش دخالت نکنند. دعا کنم که شوهرش که یک روزی حاضر بود برای خاله بنفشه ی من بمیره ،حرفهای اونو بیشتر از حرفهای مادرش باور کنه ؛من دعا کردم و از همه ی شما هم میخوام برای خاله بنفشه ی من دعا کنید ! درسته که اون خاله ی اصلی من نیست ولی برام کمتر از اون هم نیست . پس براش دعا کنید!!!

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و 11:08 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و 11:08 ق.ظ



مادرم!روزت مبارک!!! :[عمومي , ]

ای زیباترین احساس وجودم ! ای که بنفشه ی وجودم را شکوفا کردی! ای که شکوفه ی  مهر را در دلم رویاندی ! ای که مهرم را در قلبت پناه داده ای ! ای که تپش قلبم برای توست ! بی نگاهت نمی توانم ببینم ! بی نوازشت نمی توانم زندگی کنم! و بی بوسه ات  نمی توانم زنده باشم ! مادرم تو را می بوسم و روزت را همراه با سبدی از گل شقایق تبریک می گویم !

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1384 و 03:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



به بی تابان راه عشق! :[عمومي , ]

   وقتی در دلم بیدار شدی؛ تمام شقایق ها شکفت . نوایی را در درونم احساس کردم .آری این نوا از درونم بود ، چشمانم را بستم تا به آن گوش دهم . ولی دیگر صدایی نمی آمد . چشمانم را گشودم  دور تا دورم پر شده بود از پرستوهای عاشق که با چشمان پر تلالوشان به من خیره شده بودند . دوباره چشمانم را بستم تا شاید نوا را بشنوم .اینبارصدا را شنیدم ؛ صدای تو ! چشمانم را گشودم ولی باز هم جز پرستوهای عاشق  که در آغوش هم عشقبازی می کردند هیچ نیافتم . نسیم ملایمی وزید ، مرا در آغوش خود فرو برد و به اوج برد . از آسمان بوی عطر یاسهای وحشی می آمد و مشام مرا نوازش می داد . آنجا پر بود از بنفشه های رنگارنگ و حوضی که خاموش بود . به حوض نگریستم . تو را در آن دیدم . چشمانم را بستم و به درون حوض پریدم . گرمایی سراسر وجودم را در برگرفت . چشمانم را گشودم؛ خود را در آغوش تو و لبانم را بر لبان تو یافتم . حالا پرستوها فقط به ما می نگریستند !!!

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد 1384 و 02:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در دوشنبه 3 مرداد 1384 و 03:07 ق.ظ



:[عمومي , ]

   

ماه اگر بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا میگرفتم.

 

سنگ اگر بودم به هر جا که بودم سر راه تو قرار میگرفتم.

 

ماه اگر بودی شبی شاید به صد ناز لب بام من می نشستی.

 

سنگ  اگر  بودی به  هر جا    که بودم مرا   می شکستی.

 

تقدیم  به زندگیم به هستیم.« فریدون مشیری »

 

                                                     

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد 1384 و 01:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



تقدیم به تمام عاشقان... :[عمومي , ]

 

    بر تك تك كلمات وجودم  و بر آینه های كدر و تیره ی قلبم ، بر دریچه های سیاه امیدم، و بر آتش گدازنده ی شوقم، آب خموشی فرو می ریزم .دوست دارم تو را با تمام وجود احساس كنم و قلبت را برای شقایق ها به ارمغان ببرم . دستان سبزت را با لبان سرخم پیوند دهم و امید با تو بودن را با خود به مرداب های غم فرو نبرم . شب های مهتابی  با یاد صورت دلگشای تو ، لبان ماه را بوسه می زنم و ستاره را در آغوش می فشارم . انگشتان باریك میخك را در دستان سردم می فشارم فقط با یاد تو . با یاد توست ای مهربان كه شكوفه هایم می رویند ، پرنده هایم می خوانند ، افقم طلوع می كند و اصلا با یاد توست كه شمیم بنفشه ها را احساس می كنم . ای شبهای من ! ای روزهای من ! سبز من ! بهار من ! نوای من ! تو را می ستایم و در قمار زندگی خود را برای تو می بازم .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 تیر 1384 و 05:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



:[عمومي , ]

 آسمان ماه دارد ،

 خورشید دارد ،

  ولی من ندارم ؛

   و من دل دارم که آسمان ندارد؛

 پس من از آسمان بهترم.

 «عارفی»

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 تیر 1384 و 05:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در دوشنبه 10 مرداد 1384 و 11:08 ق.ظ