تبلیغات
بوی شکوفه ها

بوی شکوفه ها

چه عاشقانه مرا خواندی و چه کودکانه..... :[عمومي , ]

خدای من ! یگانه ی من ! زیبای من !

آری ، پروردگارم نامت را سه بار خوانده ام و حال مطمئن هستم که پاسخم را داده ای ! زیرا خویش گفته ای هر جوانی مرا سه بار  بخواند اجابتش را خواهم گفت ! ای معشوق یگانه و بی همتای من ! ای همیشه زنده و همیشه جاری ! ای لطفت همیشه بر من کمترین ذره جاری و ساری ! ای همیشه حافظ جانم و حالم ! با کدامین قلم شکرت را به جای آورم ؟؟؟ شکر نعماتت و شکر الطافت! آه! ای پروردگارم! امروز ،آری امروز ، به چشمان خویش دیدم لطف و رحمتت را که چه عاشقانه بر من جاری ساخته ای !!! مهربان ایزدم ! اگر تو نبودی مرا چه بود و اگر بود چه بود که همانا نبود ! یزدان خدای من ! چه کودکانه در پی خواستهایم پای بر زمین کوبیدم و چه مهربانانه مرا تحمل کردی ! چه سخت زاری و شیون کردم و چه لطیف خود را به من نمایاندی ! چه اشکها که جاری نساختم؛چه غصه ها که نخوردم و چه التماس ها که به درگاهت نیاوردم ،و چه فریادها که:«مگر تو خدا نیستی ؟؟؟ چرا جوابم را نمی دهی؟؟؟ » بی خبر از اینکه تو بی آنکه خوانده باشمت جوابم را داده ای ! دوستت دارم مهربان خدایم ! گرمای عشقی را که صادر کرده ای در قلب کوچک خویش حس میکنم؛ پروردگارم ! چه آسان فراموشت کردم و چه آسان مرا بخشیدی ! آری اگر چشمان کوته بینم را کمی گشاده تر کرده بودم و فقط مظاهر این دنیای تاریک را نمی دیدم شاید چشمه ی الطاف تورا که چه عاشقانه بر من بنده ات جاری ساخته ای می دیدم ! خدای من ! رئوف من ! زیبای من! می دانم همچنان در پناه توام ؛ پس مرا ببخشای که چه سهل از درگاهت مأیوس شدم و دستان سبزت را که بالای سرم بود ندیدم ! مرا ببخشای که فریاد کشیدم و تو را ندیدم ! آری ! تو را نجستم و می دانم مستحق عذابم ! همه ی درها را کوبیدم ولی ... آری خدایا ! ولی من هنوز صدای رحمانی تو را می شنوم که آهسته در گوش ناشنوای من زمزمه میکند که: تو هنوز هم انسانی !!! آری ! اگر لطف تو نبود به خودت سوگند شاید امروز انسان نبودم ! و باز هم شکرت !چه ساده لوحانه لوح سپید قلبم را بتنهایی سیاه کردم در حالیکه چنین نباید می شد ! خویش را با زهد خویش سرگرم کرده بودم بی آنکه جلوه ی تو را در کاسه ی رنگین می عشقت بنگرم ! و چه سخت شد این عطش ! پروردگارم ! سیرابم کن که فریادهای «العطش» روحم گوش جهانیان را به تنگ آورده است ! پروردگارم ! سیرابم کن از صبوح خویش !

  خدایا دوستم داری زیرا که مرا آفریده ای ! خدایا دوستت دارم زیرا که مرا آفریده ای ! خدایا دوستت دارم زیرا که مرا دوست داری ! ولی براستی دوست داشتن خدا که دلیل نمی خواهد ! آری او خود علت العلل است و دلیل نمیخواد!!!

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385 و 04:05 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



تولدم مبارکه مبارکه مبارک..... :[عمومي , ]

به به ! قدم رنجه نمودید ؛ منت بر سر ما نهادید که تشریف آوردید .قربون شما که اومدی عزیز  دل ! من همه رو خانوادگی دعوت کرده بودم تا یه وقت کسی ناراحت نشه ، مهمونیمون هم که دیگه دیگه!!!هر کسی رو دلت میخواد برو بیار با خودت !!!! خیلی از دوستان میگفتند چه خبره این سه شنبه که این همه جاروجنجال راه انداختی که بیاین سه شنبه مهمونیه وبلاگ من !!!

Smileyخب حالا بگم چه خبره امروز؟؟؟Smiley

۶۵۷۴ روز پیش بود، یادت می آید ؟ در یک غروب روز دوشنبه ، همه جا چراغانی بود ، تولد دومین امام شیعیان بود ؛ آری ! در یک غروب روز دوشنبه !نمیدانم آنروز هوا ابری بود یا نه ؟ درست ۶۵۷۴ روز پیش بود ؛و من در عدم خویشتن سرگرم بودم که این طوق را بر گردنم نهادند و گفتند وقتش رسیده است!!!! جاتون خالی یه سری فرشته جمع شده بودند هی به زور میگفتند باید بری ! مگه دست خودته!؟! بلند شو  بچه کلی کار داریم ! آقا ! چشمت روز بد نبینه، هی من داد میزدم نمیخوام برم ! میگفتند : پاشو کلی بچه مونده که باید بفرستیمشون پایین! یکی نبود به این ملائک محترم عرض کنه : خیلی مردین خودتون برید اون پایین! خلاصه به هر زوری بود از اجبار بدنی گرفته تا وعده های رنگین زمینی ما رو هل دادند این پایین ! یه سقوط و به قول یکی از دوستان سقوط نه هبوط !

 Smileyآسمان بار امانت نتوانست کشید

 عاقبت قرعه به نام من دیوانه زدند

البته ما چاکر همه فرشته ها هستیما !((در خدمتتون باشیم آقا ! هوای مارو داشته باشین خلاصه این دفتراتونو زیاد کثیف نکنید حیفه ! ماهم هواتونو داریم دیگه!!!))Smiley آمدن ما همان و آغاز تمام دردسرهای تلخ و شیرین همان ! القصه ۶۵۷۴روز که ما توی این دنیا اسیریم !

آری !۶۵۷۴روز پیش بود ، که مادرم طعم شیرین مادر بودن را چشید ، پدرم مرا در آغوش گرم خود نهاد و فهمید که پدر بودن چه زیباست ! و درست ۶۵۷۴ روز ِ که من تونستم بوی شقایق هارو حس کنم ، به پرنده ها نگاه کنم ، صدای پای آب رو  حس کنم و عشق بورزم ! آری من آفریده شدم با عشق و زندگی خواهم کرد با عشق و در نهایت در جریان همین عشق روزی خواهم بازگشت به اصل خویش! حال بعد این۶۵۷۴روز _زیاد خسته نکن خودتو ۶۵۷۴روز  تقریبا میشه 18 سال _من تنها چیزهایی که دارم خانواده ای بهتر از برگ درخت؛ دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است !!!

بازم از همه تون متشکرم که سر زدید قررررررررربون همه تون!

Smiley((تولدم مبارک))Smiley

اونایی هم که زحمت کشیدنو هدیه تهیه کردن لطف کنن بذار توی قسمت نظرات ایشاللّه جبران کنم !SmileySmileySmiley

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1385 و 03:05 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1385 و 07:05 ق.ظ



به به ! بوی شکوفه ها میاد!!! :[عمومي , ]

   امروز ، اولین روز بهاره ، همه جا پر از بوی شکوفه ها است و عطر  این شکوفه ها داره بیداد میکنه ! یه کم سعی کن ؛ حتما میتونی حسش کنی ! اینجا وبلاگ بوی شکوفه ها ست ! باید حسش کنی ! بهار شد ! بهار شد ! وای خدایا بهار شد ! بالاخره بهار شد ! این زمستون لعنتی نفرین شده بالاخره تموم شد ! وای ...وای ... بوی شکوفه ها ! شکوفه ی سیب ،به ،گیلاس ، آلبالو ! وای خدایا  داره بوی فرشته ها میاد ! چه کرده این بهار ! همه جا سبزه ! دیگه از مرگ و بوی غم خبری نیست ! امسال خیلی سخت بود ! مشکلاتی که چه برای خودم و چه برای اطرافیانم پیش اومد که تحمل بعضی هاش واقعا غیر ممکن بود بالاخره تموم شد ! امسال ، همون اولِ اولش مادربزرگم از پیش ما رفت ! رفت پیش معشوق یگانه اش ! مادربزرگ من امسال ، -نه دیگه باید گفت پارسال -رفت توی آسمونها! اتفاقهایی که توی خردادماه برام پیش اومد رو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم! مرداد ماه داشت بهم چشمک میزد ولی پاییز همه چیزو خراب کرد ! بعدشم مادر یکی از بهترین دوستام فوت کرد ! داغ اون خیلی خیلی سخت بود ! پارسال ده سال پیر شدم ! بخصوص توی زمستون ! این زمستون نفرین شده ! ولی امسال میخوام اون ده سالو برگردونم به عقب ! چون امسال از اولش داره خوب شروع میشه ! روز اولش که روز تولد بهترین دوستمه! در واقع نمیشه گفت دوست ، یه چیزی صمیمی تر از دوست ! یه چیزی فراتر از دوست ! یه چیزی شبیه فرشته، نمیدونم ! ولی خیلی ماهه  و منم حسابی دوستش دارم ! همین سپیدترین سپیده ی خودمونو میگم !

سپیدترین سپیده ی من تولدت مبارک !!!

«دیدی یادم نرفت»

امسال کلی کار دارم ! باید این چندماهه که تا کنکور مونده رو حسابی درس بخونم تا به امید خدا قبول بشم ! برام دعا کنید ! تا همتم و اراده ام زیاد بشه !

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1385 و 03:03 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



بوسه! :[عمومي , ]

                          

کمک کن ای فرشته تا بچینم

    کمی بوسه ز لب های خداوند

   

                    

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1384 و 11:03 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در یکشنبه 28 اسفند 1384 و 05:03 ق.ظ



تقدیم به سپید ترین سپیده!!! :[عمومي , ]

    آنروز مثل همیشه در بیشه زار تاریک زندگیم سرگشته و حیران می چرخیدم ! نه بوی یاس ها و نه عطر تن شاپرک ها ! سکوت و سکوت ! حتی صدای بال پروانه ها بگوش نمیرسید ، صدای ضربه های ساعت تنها صدای حاکم بر جوّ گرفته ی بیشه بود ...دنگ...دنگ..._ساعت پنج صبح! از این همه خموشی به خود لرزیدم، و آهسته سر به دامان سنگی ستبر نهادم ! اشکهایم را با دامان خشک سنگ پاک کردم و دستهایم را بر آن نهادم ،سنگ گرمتر از همیشه بود ،نور خورشید از لابه لای درختان ناوکی به صورتم پرتاب کرد؛ احساس لذت میکردم، صورتم سراسر گرم شده بود، چشمانم را بستم و دستان گرم تو را حس کردم؛ آری ! آری ! تو آمده بودی که این جنگل اینچنین چراغان گشته بود . بوی غزل های آبدار حافظ باز هم در سرسرای خموش روحم جاری گشت و صدای قلم خشکیده ام دوباره قلب کاغذهای سفید را درنوردید . سکوت جنگل شکسته بود و تو گرمابخش این محفل سرد شده بودی ! دوستت داشتم ؛ چون بوی تن پروانه ها را میدادی ! دیگر بوی غریزه ی کثیف گرگها نمی آمد ، هر چه بود انسانیت بود و انسانیت ! بی هیچ اثری از نفسانیت ! از نفسانیت و حب ذات!!!و آرامش ...وجودم با تو گرم میشد ،روحم با تو جلا میگرفت و خموشیم رنگ شقایق های وحشی !!! قاصدک ها را به آغوش کشیدم و به هوا فرستادمشان تا ((قاصدی کز تو سلامی برساند مارا))!!!تو آمدی و جنگلم چراغان شد!!!

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1384 و 08:03 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



بیشه ی عشق!!! :[عمومي , ]

    Smileyکاش سکوتم را نمیشکستند ،این بی وفا مردم دون روزگار! این مردمان بی خبر از عاشقی چه میکنند با این دل زار نزار من!- کویر، غربت، غریبی ، جنگل،رود- نه!نه!نه! نیستند همه ی آنچه مرا آرام میکند،براستی کجا این دل پاره پاره و منتظر آرام خواهد گرفت ؟- کوه !- نه! جایی میخواهم ساکت ،همراه غم ، ولی حتی دریا هم مرا آرام نمیکند. –نه !نه ! دشت سرسبزی هم که در آن دراز بکشم و آسمان را بنگرم هم دیگر مرا آرام نمیکند .یک کلبه ی کوچک در میان جنگلی انبوه ، با دیواره های چوبین ،شاید کمی هم تاریکی ! آری ! یک شومینه کوچک که در آن هیزم ها جلزولز کنان بسوزند و من بر روی یک صندلی گردان سوختن آنها را به تماشا بنشینم ! یک اجاق کوچک و کهنه که ظرفی سوپ روی آن باشد و بخار آن تمام کلبه را فراگرفته باشد .آه....و من تنهای تنها ! سکوت همدم من و شعله های فروزنده ی آتش همراز من! کتابی ،قلمی ، دفتری ، برای زنده ماندن بدون هیچ مزاحمی! بدون هیچ وسیله ای که خبر از بی خبران برایم بیاورد و زنگ آتشین آن دل گدازنده ی مرا بپوساند ! هیچ کس هیچ کس را دوست نخواهم داشت ! می خواهم تنها باشم و زنده ! زنده باشم و زندگی کنم ! باد نظاره گر سپید شدن گیسوانم باشد و خرگوشها و سنجابهای بی غل و غش همخوابه ی من ! نه آیینه ای و نه هیچ وسیله ای که گذر عمرم را برایم یاد آور باشد .هرروز در میان شکوفه ها نماز میخوانم تا چادر سپیدم که شاید روزی همرنگ گیسوانم شود با شکوفه ها نیز یکرنگ شود. تمام تورها و دام ها را به دور خواهم ریخت و بجای آن مزرعه ای میکارم از عشق......پشت دریا شهری است ! قایقی باید ساخت !!! 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1384 و 12:02 ب.ظ توسط زهره

ویرایش شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و 03:03 ق.ظ



ولی من وقت ندارم..... :[عمومي , ]

    ((- یک ، دو ، سه ! شروع شد .))ساعت شنی رو برگردوند ؛ دونه های ریز شن ذره ذره پایین می رفت ، چه سرعتی !((- خب ! از الان تو به اندازه تموم شدن این ساعت شنی وقت داری زندگی کنی ،فقط زود باش و عجله کن ! )) خب ! حالا باید چه کار کنم ؟؟؟ صدای غارغار کلاغ ها میاد ، ولی من که وقت ندارم تا به اون گوش بدم ! صدای زمزمه شاعرها که به هیچ وقت به این زیبایی نبود، ولی من که وقت ندارم تا اونارو حس کنم ! اوه ! بیدمجنون باغ همسایه ، ولی من که وقت ندارم تا زیرش بشینم و نفسی تازه کنم ! وای ! داره بارون میاد ، درخشنده تر از همیشه ولی من که وقت ندارم تا به تماشای اون بنشینم ! چه جالب ! مرغ های عشق هم دارن آواز میخونن ، ولی من .......چقدر غنچه های رز امروز باشکوه و متبلور شدن ولی من .......دفتر و قلمم ، دیوان حافظم ، شمع و من وقت ندارم تا.......درخت های پیر شکوفه زدن و چقدر باصلابت اند ولی من......به ساعت نگاه میکنم ، داره تموم میشه دونه های آخرش هم دیگه داره ته میکشه ؛ولی من ! ولی من هیچ کاری نکردم !!!! آخرین شن ها به آرامی دارن سقوط میکنن و حالا !!! صدای پای رود رو میشه به آرومی شنید ؛ حالا دنیا برام سبزتر از همیشه می درخشه ! و آسمون ،آسمون  از دریچه ی تاریک نگاه من امروز چه زیبا شده ! چی شد؟ چه اتفاقی افتاد ؟!؟ مثل اینکه یکی ساعت شنی رو دوباره برگردوند .((- دوباره شروع شد ، یه فرصت دیگه )) این صدای امید بود که توی گوشم صدا میکرد : دوباره ، دوباره ، دوباره !!!آره ! دوباره ! وای اینبار میخوام زنده باشم و زندگی کنم ، چشمامو روی همه ی گذشتنی ها ببندم و دوباره شروع کنم . شاید اینبار کسی نباشه تا ساعت شنی رو برگردونه ! صدای نسیم میاد و من هنوز زنده ام !!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1384 و 04:02 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



:[عمومي , ]

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم ،آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1384 و 07:01 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -