تبلیغات
بوی شکوفه ها

بوی شکوفه ها

پووووووووووووووووف :[عمومي , ]

   پووووووووووووف! پووووووووووووووووف! تعجب نكنید دارم گردگیری میكنم گرد و غبار نشسته روی وبلاگمو! سلام دوستای خوب و مهربونم كه هیچ موقع تنهام نمیذارید! ممنون از ... كه از مسكوت بودن وبلاگه درپیته و خاك گرفته ی من شاكیه! چه كنم!؟! اصلا دیگه حسش نیست! سوژه بدین بخدا مینویسم! این روزا میرم دانشگاه، میام خونه! میرم دانشگاه، میام خونه! میرم دانشگاه، میام خونه و.....! باور كنید هفته ای چهار تا پنج بار چك میكنم كامنت ها رو و میخونم نظراته قشنگتونو!!! (انگار باید زور بالا سرم باشه تا بنویسم!نه؟؟؟) به ضرب اصرارهای ...و...و باقی بچه ها!!! چی بگم از این روزگار كه دیگه جونی برامون نذاشته! (بقول سپیده چه كار داری با این روزگار؟دست از سرش بردار!) راست میگه....بالاخره باید....! دوران دانشجویی هم بد نیست! میگذره! ترم اول و دردسرهاش!!! درس كه اصلااااااااااااا هیچی! اونشب سر امتحان میان ترم جامعه شناسی بچه ها دیدن چی اومد سرم! تاااااااااااااا صبح بیدار بودم! از آخرم وقت كم آوردم! و خدا رحم كرد بد ندادم!!! از ماجراهای دیگه هم خودشیرینی های ترم اولی ها، كه حاله آدمو به هم میزنه !!! خبرهای دیگه هم جلسه هایی كه برگزار میشه!!! ماجرای كتك خوردن دكتر زیبا كلام رو توی دانشگاه ما شنیدین؟!؟ یه سری استادها هم كه كلا با اونهایی كه خودشیرینی نمیكنن حال نمیكنن! من و فرشته هم متاسفانه یا خوشبختانه عمرااااااااااااا ازین كارها بلد نیستیم!!! اَه اَه! یاد خودشیرینی های ...(یكی از همكلاسی های دخترمون) سركلاس های مختلط كه میافتم حالت تهوع میگیرم!!!! اصولا این زبون ریختن ها و اظهااااار فضل كردن ها هم فقط ماله كلاس های مختلط و بس!!! زمستون هم كم كم داره میرسه!!! شب یلدا هم كه نزدیكه!!! از الان داره قند توی دلم آب میشه واسه شب یلدا!!! خونه ی مامانی و بابایی، همه ی خاله ها و دایی ها!(بجز نداجونم اینا كه بندرعباس هستن!یادتونه كه همون دخترخاله ام كه دوقلوم با چند روز فاصله، كه معماری قبول شد! نفسسسسسسسسسسسسسسم)! پائیز امسال بد نبود! به بدی و نحوست پارسال كه نبود! یادش بخیر بدبختی ها ی پارسال! دردها و رنج ها!!! یادشون كه میافتم.......! بگذریم! پارسال به اندازه ی كافی زجرتون دادم!!! تكرار مكررات هم چیزی رو درست نمیكنه!!! همونطوری كه انتظار چیزی رو درست نمیكنه! پاییز رفت! زمستون اومد! بهار شد! و بعد هم تابستون!!! ولی تابستون ثمره ای نداشت جز پوسیدگی و افسوس!!! برعكس تابستون گذشته اش كه داغ و سوزان بود! سرد و یخی!!! آآآآآه!!! موافقین بیخیال بشم واسه این پست!!! این مغز نابهنجار ما هنگیده!!!

یه متن دارم از قدیم الایام(دوماه پیش)! ماله یه روزی كه توی حرم آقا(ع) نشسته بودم! تنهای تنها!

   یک دل تنها ،بی پناه! دلی تیپا خورده ی روزگار که بیخودانه در اقیانوس پرتلاطم زندگی می گردد و می چرخد! می چرخد و می چرخد بدنبال پناهگاهی! ملجأئی! محل امیدی! ولی "نیست امید صلاحی ز فساد حافظ"! حتی در امن ترین مکان خدا، سکوت و خلوت یک قلم آرامش ندارد! تکیه دادن به دیوار بی پناهی جرم محسوب میشود! و نگاههایی بیگانه، که بیگانه بودن تو را فریاد میکنند! او را آرام نمیگذارند! چشمهای مظنون! و منتظر به ارتکاب جرم! منتظر! منتظر! به گمانم بیشتر جنایت های تاریخ با نگاههای اطرافیان مجرم به وقوع پیوسته باشد! در واقع آنها با نگاههایشان از مجرم می خواستند که مرتکب جرم یا اشتباه بشود! انتظاری که در چشمان آنها میتوان دید! نگاههایی که به یک مجرم هجده ساله ی قلم به دست، که به دیواری سنگی پناه آومرده و بوی گذشته ها را استشمام میکند؛ خیره گشته اند! و تنها جرم او؛ قلم و کاغذ در دست داشتن!!!! براستی چرا در دست داشتن یک قلم در یک عبادتگاه عجیب است و غیر منتظره!؟! مگر قلم دل ندارد؟!؟ زنی که کنار او نشسته! کتاب دعا به دست، زیرزیرکانه چشمانش را به کاغذ سیاه گشته ی او می اندازد! ولی.......چه سخت است این حس تلخ طرد!!!!طرد از تمام خوبیها و مقدسات و پناه بردن به تاریکترین مکان به جرمِ......به جرم ناپاکی! ولی چرا؟!؟ بوی گذشته ها مانند خاکستری نیم سوخته به مشام می رسد! صدای گریه ی طفلی در آغوش گرم مادرش! و باز هم بوی گذشته ها! بویی آزاردهنده! حس گس غریبی در کنار غریب ترین مرد دنیا! و آرامشی همانند همانی که در آرامگاه فردوسی مزار او فریاد میکند! (البته این مرد کجا و فردوسی کجا! آری! می شنود این مرد! هر چه را که بگویی با جان و دل! "نیست امید صلاحی ز فساد حافظ"! جمله ای که مدتی است ذهنم را مغشوش کرده!

"نیست امید صلاحی ز فساد حافظ"

ღღღقرررررررررررررررررررررررربون همگی تا بعد!!! ღღღ

ღღღدوستتوووووووووووووووون دارم!!! ღღღ

 پ.ن. آقا این عرفان خان گیر داده رنگی و درشت ننویس! بقول ما مشهدیادِلوم مِخه))

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1385 و 07:12 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در شنبه 2 دی 1385 و 02:12 ق.ظ



او یك فرشته است...... :[عمومي , ]

سلام دوستای قدیمی! و دوستای جدید احیانا!!! چه طورید؟خوبین؟خوشید؟ سلامتید؟!؟ دماغ ها چاقه؟!؟ خب! اومدم با یک نوشته بعد از مدت ها! میگما یک وقت فکر نکنید دارم درس میخونم و سخت مشغولم که بروز نمیکنم وبلاگم رو! نه! از این خبرا نیست! (میدونم سرمو میبری؛شما چشماتو ببند این یه تیکه اشو نخون خب!) راستش شدم سردسته ی تمام تنبل های عالم! توی این ماه رمضون که حساااااااااابی بخور بخواب داشتیم! بعدش هم نمیدونم چرا نمیتونم درس بخونم؟!؟!!!!؟ خب! مثله همیشه بریم سر اصل مطلب!!!
همیشه و از ابتدای عمرم به عدد 2 خیلی معتقد بودم! مخصوص توی زندگیم و البته در روابط دوستانه ام!(سپیده جان این داستان واسه تو تکراری عزیز!شرمنده از تکرار!) یادمه سال اول دبستان من با دوستم زهرا 2نفر بودیم که با هم مثله 2تا خواهر بودیم! ما 2تا هیچوقت 3تا نشدیم؛ و تا تونستیم این ریتم رو ادامه دادیم! و یادمه سال اول راهنمایی که بودم من و فاطمه 2تا دوست بودیم که همیشه 2تا دوست موندیم! و بخاطر دارم وقتی سال سوم حمیده به ما پیوست و ما 3تا شدیم جمعمون به طور کل به هم خورد! (نمیخوام بگم فقط با یک نفر دوست بودم؛چون با توجه به روابط عمومی بالا تقریبا همه جا با تمام اطرافیانم جور میشم! ایضا  حواستون باشه با مونث های اون جمع !!!) وباز هم یادمه سال اول دبیرستان من با ملیحه 2نفر بودیم! روز اول آشنایی ما خیلی جالب بود! یک ماجرای خنده دار که به طرفدار تیم پرسپولیس بودن ما 2تا مربوط میشد! و من و ملیحه 2تا دوست بودی که دوری یک لحظه هم برامون غیرقابل تحمل و سخت بود! یک عشق بین 2تا همجنس! (الان که از ملیحه میگم با اینکه 3روز پیش باهاش تلفنی حرف زدم، دلم اونقدر براش تنننننننننگه که.......)! ما 2تا چهار سال با هم و در کنار هم زندگی کردیم! توی دبیرستان مثل ما 2تا وجود نداشت! و من و ملیحه 2تا دوست موندیم! دوران دبیرستان تموم شد و ما 2تا غمگین بودیم که تنها شدیم! آخه اون مدیریت بازرگانی قبول شد و من حقوق! یادمه روز ثبت نام دانشگاه با 2تا از بچه ها گرم صحبت بودیم که یهو یک دختر از انتهای صف اومد و جلوی من ایستاد! معترضانه نگاهش کردم و گفتم:"اینجا مثلا صف بود!!!!" با غروری خاص در حالیکه مغبوضانه نگاهم میکرد جواب داد:" من قبلا اینجا نوبت داشتم!" همونجا سپیده زنگ زد و داشتم با اون حرف میزدم و بهش گفتم:"میبینی! این دختره اومده این جلو جا زده تازه طلب هم داره! واه واه! " چند روز بعد سر کلاس اقتصاد یه یکی از سوالهای استاد جواب داد و یادمه یک مثبت گرفت! ازش خوشم اومده بود؛ بچه ی زبر و زرنگی بود! (مثله خودم)!!! بعد از کلاس توی نمازخونه دیدمش! تعدادمون کم بود و اون هم نزدیک من نشسته بود! از جزییات دیگر که بگذریم اونشب آنچنان با هم صمیمی شدیم که همون شب خدا رو شکر کردم بخاطر نعمتی که دوباره بهم عطا کرده بود! آره! یک نعمت خوب و دوست داشتنی به نام دوست!!! همونشب فهمیدیم با هم کلللللللللی مشترکات یا بقولی تفاهم داریم! از اونروز ما هم شدیم 2 دوست! از عشق و محبتی که اون به من مبذول میداشت لذت میبردم و متعاقبا تمام عصاره ی قلبم رو پای این دوست ریختم! دختری از جنس شکوفه ها که بوی خوش انسانیت و پاکی رو با خودش به همراه داشت! عاشق رنگ آبی و عدد 9بود! به شعرهای گرم و دلنشینش رشک میبردم و کلام صادقانه اش که منو به وجد می آورد تحسین میکردم! از اینکه هم رو درک میکردیم راضی و خرسند بودیم و خدارو شکر میکردیم! مطمئنم خاطرات دوره ی کارشناسی ما سبز و صورتی و البته آبی نقاشی میشه! خاطراتی مثله اس ام اس بازیهامون (یادش بخیر سر کلاس دکتر آذری متین حسااااااااااابی سوسک شدیم)! یا خاطراتی مثله آمارگیری  هامون و....! وقتی یه کم دیر میرسم سر ایستگاه برای سرویس شروع میکنه به اس ام اس دادن و بعد زنگ زدن! بمیرم الهی بچه ام کلی حرص میخوره از دست من بخاطر این دیر کردنهام!!!! دوست داشتنی و با نمکه! وقتی با کسی مشکل پیدا میکنم یواشکی پادرمیانی میکنه تا موضوع رو فیصله بده!!! مطمئنم که در آینده وکیل خوب و متبحری میشه و میتونه حق آدمهای مظلوم رو بگیره! (مثله خودم! راستی 2تائیمون از الان وقت میدیم ها! حواستون باشه بعد نگین نگفتین!) نمیدونم چرا این جمله توی ذهنم زنده شد:«حق گرفتنی است نه اهدا شدنی»!خلاصه  این دوست گلم با سپیده ی من مشکل داره؛ دلیلش هم که واضح و مبرهن و تابلو میباشد! اون جریان دایی جان ناپلئون و این حرفا !!! ولی خب بماند که اونروز دوتایی دست به یکی کردند و ایشون شدند مجری احکام قضایی سپیده جان در خصوص تلافی ضدحال وارده از جانب من به سپیده ی عزیزم ! خب! بگم از اسم قشنگ این دوست گلم! این دوست من فرشته است! او یک فرشته است! هم اسما و هم رسما! ملیحه میگفت توی دانشگاه تنهاست! و ایکاش خدا یک فرشته ی آسمانی همچون فرشته ی من برای اون هم بفرسته!!!!
پ.ن1* گفته باشم اگر ببیینم یکی گفت نوشابه باز کردی دیگه نه من نه اون!
پ.ن2* برای یکی از عزیزترینهای داداش صادقم  یک اتفاق افتاده! ظاهرا این عزیز ما تصادف کرده و در وضع سخت و وخیمی به سر میبره! براش دعا کنید!!!!!!
پ.ن3* برای خودم هم دعا کنید کمی از این تنبلی دست بردارم و درس بخونم!
پ.ن4* یک تشکر به مانی  بخاطر لینکش!!! به وبلاگش سر بزنید! یک خبرنگار محششششششربا نوشته های توپ! حادثه نویس! دبیر سرویس حوادث روزنامه ی اعتماد ملی!

نوشته شده در شنبه 6 آبان 1385 و 12:10 ب.ظ توسط زهره

ویرایش شده در شنبه 6 آبان 1385 و 12:10 ب.ظ



ناخودآگاهم........... :[عمومي , ]

سلام! مدتیه نبودم! دلتون تنگ شده حسااااااااااااااابی! نه؟!؟ (چه خوش خیال)! دل من که تنگ بوده! راستش رو بخواهین دوباره دستم از قلم جدا شد! مینوشتم و پاره میکردم! ایام خوبی رو طی کردم! دوستان خوب همیشه آدم رو زنده و جاری نگه میدارن! خدا رو شکر ازینا نصیب ما هم شده! خب! بگم ازین مدت که نبودم! یه خبر! از اول مهر بهم میگن دانشجوی حقوق! (اوه اوه چه جوی گرفت بچه مونو)! این چند روزه که درگیر کارهای دانشگاه بودم و کلاس هم حدودا داشتیم! بعضی کلاسها تا هشت شب طول میکشه ولی در عوض دو روز تعطیلی دارم! خوش میگذره! مخصوصا کلاس های حقوق جزای دکتر شایگان!!!!معررررررکه است!(البته اگر آقایون خودشیرین و صاحب نظر!!!!البته کمی از اظهار نظرهاشون دست بردارن!عجب بلانسبت خرخون هایی هستن اینا! تمام ماده ها و تبصره ها رو هنوز هیچی نشده حفظ کردن!!!!!!!!) ماه رمضون هم که شروع شد! این روزا همه در جنب و جوش اصلاح خودشون هستن! واقعا حیفه این ماه تموم بشه و ما همون قبلی باشیم!
گاهی میشه حس کنی داری خودت رو گول میزنی، و فقط تصور میکنی که شادی! شاید یه شادی کاذب! از همونهایی که بعد از خوردن اکس و اینا حاصل میشه! منتها تو به این چیزها نیاز نداری! تو خودت مخزن توهمی! دیگه باز یه چیزی بخواد متهومت بکنه!واویلا!(مُتَوَهِم!توجه بکنید چقدر این کلمه ی ساختگی زیباست)! و اگر این توهمات رنگارنگ نبود؛ چی میشد؟!؟ از زندگی هیچی نمیخوام! از دنیا راضیم! شاید همون حالتیه که گاهی بهش میگن خوشی دلشو زده و من قبلا ازش حرف زدم!(بذار بچه تَوَهُمشو بکنه)! زندگی گاهی میشه مثله یک ترانه ی غم انگیز! که خیلی ها ازش متنفرن! یادمه یک بار بهم یکی گفت چرا این اندازه به ترانه های غمناک علاقه داری!؟! جوابی براش نداشتم! خب میدونید! به نظر من ضمیر خودآگاه انسان سعی داره که فراموش کنه ؛سختیها رو، گذشته ها رو و... ولی ناخودآگاه ما اینکار رو نمیکنه!!! همه چیز رو در خودش محفوظ نگه میداره! اینه مشکل من با خودآگاهم! که شاده،خندونه، شوخه، پر جنب و جوشه و حتی گاهی بیش از حد مهربونه و با گذشت! گاهی از پستی ای که اون ناخودآگاهه بهم تحمیل میکنه خوشم میاد! ولی این خودآگاه......! نمیدونم چرا حقوق رو به روانشناسی ترجیح دادم! شاید دلیلش ....! هر چی بود از سوی ناخودآگاهم بود! (برآوردن آرزوی کسی که ناخودآگاه دستور داد)! بقول خودم: "امر ز فرماندهی کل قوا" رسید! امشب توی پاساژ مهتاب دو تا پسر بودن که موهاشون خیلی بلند بود! بیش از اندازه! همه نگاهشون میکردن! و با تعجب حتی تمسخر میکردن! برام جالب بود! از این پسرهای عقده ای که به قصد جلب توجه این کار رو بکنن نبودن! آدمهای متشخصی بودند که من دلیل این کارشون رو نفهمیدم! واقعا تحمل نگاههای مردم سخته! نمیدونم....................!(چه ربطی داشت به موضوع؟)چند روز پیش درگیر یک مسئله بودم! یکی مسئله ی زمینی که شاید حتی خنده دار به نظر برسه! ولی من بخاطرش اشک ریختم و با خدا درد و دل کردم! تا اینجا که اون کار راه افتاده! توکل! قشنگترین و امیددهنده ترین واژه برای من! شاید تنها دری باشه که وقتی میکوبم، مطمئنم گول زدنی در کار نیست! (چقدر ریتم این موزیک قشنگه! قدیمیه؛ از کارهای اسماعیل اسفندیاریه)! فکر میکردم دنیا به کام منه، فکر میکردم دنیا همراه منه ، از دست فکرم خسته ام! کاش بفهمی چی میگم! گاهی پست بودن از خوب بودن و پاک بودن زیباتر جلوه میکنه و گاهی بوی گند استشمام شدن بهتر است از....!
توی وبلاگت یکی از شعرهای جدیدت رو خوندم! قبلا بهت گفتم گاهی اوقات معنی اشعارت رو نمیفهمم! ولی خب با توجه به اینکه خوب خودت و گذشته ات رو میشناسم مقداری درکش برام راحتتر شده! گاهی با خوندن شعرهات قلبم درد میگیره! چون میدونم دلیل این اشعار چیه؟!؟{"آه...آجر چهارم:...! او آجر خوبی بود  به من میگفت:نمک.....! "} فهمیدن معنی این شعرت برام سخت نبود! شاید کاری کرد علی رغم اینکه اینبار میخواستم نوشته ی شادی بنویسم باز هم......ولی یک شعر دیگه! چیزی که دلم رو لرزوند! چیزی که امید و توکلم و آرزویی که همیشه برای تو داشتم رو بر باد داد.....دعاهام .....همه و همه ....میدونی کدوم شعر؟؟؟همونی که یک غلط املایی هم داره! مثل همیشه!{"هیوا! میعاد فاتحه ی نیاز،در ..........!اعوذ بالله من الشیطان رجیم! سخت و بی پروا! بسم الله الرحمن الرحیم! لب بر لب کسوف مستی من! الحمدالله الرب العالمین! و....} و باقی شعر که نمیخوام بگم! دلیل جنگت با من چی بود؟!؟ ثابت کردن اینکه بدی؟!؟ و بالاخره هم.......ولی هنوز هم دعاهای من (تنها کاری که از دستان من بر می آد) بر دل آسمان میدرخشند! یادم نمیره به در و دیوار کوبیدن خودم برای اینکه شاید با جهنم و دوزخیان دو قدم فاصله داشتی! و خدا.....چقدر قسم دادمش! قرآن به دست اشک میریختم! من؟تو؟ الان باورکردنی نیست! شاید حتی برای تو! دنیای من و دنیای تو! البته دنیایی که تو خودت ساخته بودی! دنیای مملو از صلح من! و دنیای جنگ طلب تو! و طرفین این جنگ: خودت، خدا، و گذشته و سرنوشتی که به خواسته ی تو نچرخید! امیدوار هستم که اون شعر فقط از پی یک احساس جاری شده باشه و واقعیتی نباشه!(حتی الان هم میترسم بخاطر جنگ با من بری و به واقعیت.......)! مثله اون شب! چشمانی که مطمئنا سرخ شده بودند و سری که باز هم مطمئنا گیج میرفت! و دهانی که بویی میداد! بخاطر جنگیدن با من! شکستن یک مبارزه ی یک ماهه! بقول خودت تو پیچیده ترین مساله ی زندگی من هستی که نتونستم تو رو حل کنم!!!!! نمیدونم تکلیف عشقت به اون چشمهای آبی چی شد؟!؟ ولی امیدوارم این عشق قدیمی صورتی بشه!!!! تا تو سبز بشی و روشن!!!!
راستی یكشنبه تولدم بود(البته به قمری!ولادت امام حسن(ع) هم مبارك!
          ღღღღسرتون رو به درد آوردم!دوستتون دارم!ღღღღ
         ღღღقرررررررررررررررررررربون همگی!تا بعد!ღღღ

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1385 و 09:10 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



گل نرگس...... :[عمومي , ]

  امشب، شب ولادت گل نرگس زهرا(س) است! نوشتن برای مهدی فاطمه(س) یک قلب میخواد پر از عشق و سرشار از خوبی(که دومیشو ما نداریم)! امروز توی کاغذهام دنبال نوشته ای میگشتم که چندوقت پیش توی یک حال عرفانی قشنگ برای آقا از قلمم بی اختیار جاری شده بود! ولی هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم! گذاشته بودم لای انبوهی از کاغذهای نوشته هام توی کمدم ولی......میدونید!کاغذهای نوشته های من که از خیلی وقت پیش هستن؛ خیلی جالبن! پشت بعضیهاش میتونی معادلات لگاریتمی ببینی؛ بعضیها هم ابیات تقطیع هجایی شده ....بعضی هم تست های جورو واجور! خلاصه اینکه اون کاغذ نبود! گفتم پس باید باز هم بنویسی! ولی نوشتن از "او" خیلی سخته و دشوار و کار هر کس نیست!!! ولی خب! آقا خودشون این جسارت من رو میبخشند!!!!

همیشه صبح های جمعه که چشمام رو باز میکنم صدای دعای ندبه از تلویزیون به گوش میرسه! صدای یک نوای عاشقانه!!! راستش کوچیکتر که بودم از دعای ندبه خوشم نمی اومد! سر صبح جمعه، خواب آلود مارو بیدار میکردن که پاشو بریم دعای ندبه!!! بعد هم در حالیکه چرت میزدیم عبارات عربی رو صرفا تکرار میکردیم و دلیل اشکهای دیگران رو نمیفهمیدیم! اشک هایی که برخلاف سایر اشکهایی مردم از سر نیازهای روزمره و نیازهای مادیشون نبود! بلکه اشکهای عشاقی بود که در فراق یارشون جاری میکردند! بعدها بهتر فهمیدم! فهمیدم و طعم فراق رو چشیدم! حس کردم که چرا وقتی توی مهدیه صدای "اینَ الطالب بدم المقتول بکربلا" بلند میشه همه ضجه میزنن! فهمیدم که چرا همه با عشق و اشک، با شور و حرارت میگن: " اَینَ بقیة الله"! و این "اَینَ" ها با صدایی مملو از غرور؛ غروری حاصل از داشتن یک سرپرست و پشتیبان حاصل میشه! میگن همه ی ادیان به ظهور یک منجی معتقد هستن! یکی بهش میگه مسیح، یکی میگه سوشیانت و یکی میگه مهدی فاطمه(س)!!! اگر کمی فکر کنی میفهمی که چقدر به آقا مدیونی! چقدر دِین داری! میگن آقا هر دوشنبه نامه ی اعمال ما رو میبینه و اشک میریزه و برامون طلب توبه میکنه! میگن اگر آقا نباشه وضع ما اینطوری نیست! خیلی وخیم تر از اینی که هست! یه کم به خودت که دقت کنی میتونی عشق مهدی(ع) رو توی قلبت حس کنی! که چقدر آقا رو دوست داری! یه چیزی هست توی قلبم! یه چیزی که به هیچکس نگفتم(جز مامانم)! در واقع یک خواب! خوابی که الان هم نمیتونم بگم! ولی خواب من مطمئناَ روزی محقق خواهد شد! میدونید! من عقیده دارم انتظار فرج اصلا محقق نشده که آقا بخوان ظهور کنن! نه خدایی!!! تو یک منتظر به من نشون بده! یه عده که خیال خودشون رو راحت کردن و روند ظلم گستری رو تسریع میبخشن؛ تا به خیال خام خودشون ظهور زودتر صورت بگیره! یه عده هم مثله من و شما! فقط بیخیال نشستیم و تماشا میکنیم! فقط شنیدیم که باید منتظر باشیم! پس استقبال چی؟؟؟ انتظار یعنی خوب بودن! یعنی پاک بودن! یعنی کمی از رنجهای مهدی زهرا(س) رو کم کردن! یعنی کمک کردن به آدمهای دیگه! یعنی دست از رسیدن به هوی و هوسهامون برداشتن و نیازهای حیوانی رو رها کردن! یعنی یه کم به انسانیتی که شایسته ی ماست فکر کردن! یعنی زیر آب نزدن! یعنی بی غل و غش بودن! یعنی روراست بودن! یعنی یعنی یعنی.........نه! حالا شما بگید! کدوم یکی ا زما منتظریم؟؟؟ ببینم! تو فکر کردی خدا _نعوذبالله_اینقدر بخیله که صلح و آرامش رو از ما دریغ کرده! یا شایدم فکر میکنی نمیتونه! مگر خدا به ما اختیار نداد که زندگیمون و دنیامونو با دستای خودمون بسازیم؟!؟ نداد؟؟؟ خب معلمومه که داد! پس چرا همین منو تو انتظار داریم در حالیکه بد هستیم، ظلم میکنیم، دروغ میگیم به هم؛ خدا برامون آسایش رو بفرسته!(چه پرو هستیم ما والا)! دل چند نفر رو شکستیم؟ چند نفر رو زیر دست و پاهای غرورمون، لجاجتمون و خواسته های نا بجا و خودخواهانه مون له کردیم؟!؟ اونوقت میخوای........میگن بعد از ظهور اونقدر وفور نعمت میشه که فقیری وجود نداره و هر کس نیاز مالی پیدا کنه راحت از جیب دوستش پول برمیداره!!! خب! ببینم! این رفاه و اطمینان، این سکنه مطمئنا از سوی آسمان نازل نخواهد شد! بلکه ما همه مون اونقدر خوب میشم که فقر از بین میره! و اطمینان به دیگران کولاک میکنه! نه اینکه از یکی بگیرن و بدن دست یکی دیگه! تا دهن این یکی بسته شه و باز از اونا بگیرن و پس بدن و .......(مثله سیاستهای همین حالا)!!! این وسط چون خیلی ها از وضع حاکم ناراضی هستن و مسلما نمیتونن عقده شون رو سر عوامل اصلی خالی کنن (چون در اونصورت باباشون رو میارن جلوی چشماشون)پس گیر میدن که آقا این دین مشکل داره! اسلام مشکل داره! ولی خدایی اسلام اینه؟!؟ مطمئنا مملکت امام زمان(ع) سرشار از رفاه خواهد بود!!! کو مملکت....؟؟؟ عزیز من دستت از اصل ماجرا کوتاه چرا گیر میدی به شرع؟!؟؟ اونوقته که توهین ها شروع میشه! به دین و ائمه و شرع! امام حسین(ع) به تمسخر گرفته میشه! اینها صرفا یک تخلیه ی روحی بحساب میاد! که بالاجبار سر شرع خالی میشه! خب! بگذریم!!!!!!ولی اگر کمی منصفانه بررسی کنی میبینی که حق گل نرگس این نیست!

 یا حجةابن الحسن! عجل علی ظهورک!

 راستی کدوم یکی از اسمهای آقا رو که میشنوی دلت می لرزه؟؟؟؟

   عید خوبی داشته باشین!

 قررررررررررررررررررربون همگی! تابعد!

              

نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 10:09 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 04:09 ق.ظ



برای خالی نبودن عریضه.... :[عمومي , ]

چیزی مبهم؛ مثل یک حس پوچ و عقیم!!! تجربه های باورنکردنی، واقعیت هایی که حال شاید رنگ خیال را به خود گرفته باشند!!! آری! حقایقی منسوخ گشته که باید از سراچه ی دل و دیده سفته شوند!!! مانند کلافی سردرگم!!! حس تلخ بیهودگی و فراموشی! براستی اگر دردها فراموش شده اند، آن اشک ها، ناله ها، و فریادهای پیاپی چه بود؟؟؟ یا آن خنده ها، خوشی ها، شیطنت ها و زیبایی ترین لحظات زندگی چه بودند؟؟؟ خیال؟خیال؟خیال؟ چند روزی است این حس در ِ خانه ی امیدم را میکوبد!آری! چند روزی است تکه گوشت درون سینه ام گرم و سوزان گشته؛ مثله گذشته ها!!! نمیدانم عطر شقایق هاست که سرمستش کرده اند یا پیچکها او را رها نمیکنند! دیوان حافظم را که باز میکنم روی برگه هایی از آن جای آب چشمان خیس گشته ای نمایان است!!! لکه های خوشبو و دوست داشتنی که حال غیر قابل باور گشته اند!!! آیا اینها هم خیال است؟!؟ بخدا از سراب خسته گشته ام!!! بخدا از پشت سر گذاشتن بیابان ها در پی سرابی برای سیراب شدن خسته گشته ام! نمیدانم چه چیز باورکردنی است و چه چیز انکار گشتنی!؟! اشک ها و خاطرات مبهم 360 و اندی روز پیش یا.......نمیدانم چرا آنشب جوانه زدم؟!؟ و شعر گفتم!!! با ماه سخن گفتم!!! و در آغوشش رقصیدم!!! گل های محمدی دلتنگم بودند ولی.....آری!!! همیشه پیچک ها هستند ، تا بیازارند روح شاپرک ها را!!! تمام بدنم داغ است و گر گرفته!!!میسوزم ولی نمیدانم این تب برای چیست؟؟؟ صدای نفس های پیاپی خویش را میشنوم که کم سوتر و کم سوتر _همچون چشمان سیاهم_ میشوند و رو به افول میگذارند!!! با خودم میگویم مگر تو ماهها پیش نمرده بودی؟!؟ آری!!! حال هم مرده ای متحرک؛ که در خواب بی مرگی فرورفته و گمان میکند زنده است ؛این قلم را به حرکت در آورده است؛ تا بلکه بتواند با این قلم سحر بکند!!! گاه گداری صدای لرزش جسمی روی میز، دلم را سرشار از امید میکند!!! لرزشی شیرین، که هرگز خاموشیش برایم قابل تحمل نخواهد بود و آن سو سپیده!!!خوشبوترین گل دنیا!!!! هرگاه از خوابهای آشفته به بیخوابی میرسم او هست!!! تنها لرزش های دنیای ساکن من!!!سر دردی عجیب شقیقه هایم را فشار میدهد!!! نیمه ی شعبان نزدیک است!!! شاید اینبار هم تقدیر سریعتر از من بدود!!!!

شرمنده از غیبت های طولانی!!!

  این روزهای حسابی درگیر عروسی خاله ام بودم!!! تشریف بیارین!   ولی ما در خدمت نیستیما گفته باشم!!!

قرررررررررررررررررررررررررررربون همگی!!! تا بعد!!!

نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور 1385 و 11:09 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در چهارشنبه 15 شهریور 1385 و 12:09 ب.ظ



دوباره........... :[عمومي , ]

دوباره تکرار گشت.....دوباره درد و درد و درد...مثله نوزده صفحه ی پیشین خاطرات مبتذل شقایق ها...آری! بار دیگر پوسیدن و سوختن را تجربه کردن و اندوختن تجربه ای عقیم برای زندگی ام! بار دگر زمان و صدای دنگ دنگ ساعت روحم را با دستان چندشناکش؛ مانند رخت چرکی شسته شده چلاند!!! دیگر از دروغ خسته گشته ام! آری! باید"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، هر چند که هوای اطرافت همچون کوره های داغ جهنم گرم و سوزان باشد....آری! باید به سرما مجال رخنه کردنم در این وجود، هستی وماهیت را داد! باید شاپرک ها را بوسید، ستاره را برای آخرین بار با چشمانی پر از تکه های الماس تماشا کرد و به خواب فرو رفت! خوابی که مدتی از باورش سر باز میزدیم؛ و میگفتیم بیداریم! و بعد لبخندی تاریک! آخر تا کی ساده لوحانه بگوییم باز هم دریچه ای هست! نباید از عطر سپیده ها ناامید گشت....براستی تا کی؟ آری من شعر گفتم! دو کاغذ آنطرف تر از سیاهی! در آغوش ماه و همراه نسیم! آری من وزیدم! ولی برگهای زرد خزان از درخت امیدم فرو افتاد.....و من نازکتر از ساقه های نازک یک گل شکستم! گاهی میگویم باید دستانت را به درون رود ببری! باید در رودخانه بسوزی و مشتعل بشوی! تا بتوانی بگویی:« دیگر تمام شد».و در آغوش بگیری بی شرمانه ترین حس یک پروانه را! و از پیله ی پاک و خوشبوی کودکی و معصومیت به بیرون بجهی! تا بتوانی با جرات بگویی:«دیگر تمام شد»...آری! باید خویشتن را به تنه های پیچک ها مصلوب کرد؛ به جرم هنوز زنده بودن! و هنوز خندیدن ! خندیدن و خندیدن! یک عکس! عکس زنی که از پشت قاب تیره ی گورش به من لبخند میزند! و میفهمم که چه می گوید! زنی با چشمانی که یادآور دردهای بی مرهم تمام قاب عکس های منتظر و پوچ است! آری! این چشمان هم اکنون شریک تنهایی سیاه من گشته اند! و ماه! و ماه خاموش است و پنجره تاریک! آری، ماه نیست تا هنگام خواب؛ کودکانه نورش را به صورتم بتاباند تا با هم گرگم به هوا بازی کنیم! کاش قلم خشک گشته ام را دوباره روانه نمی ساختم تا زودتر می پوسید! آری! هم اکنون تنهایی مرا چشمان و لبهایی که گاه میخندند و ابروانی که گاه در هم کشیده میشوند پر میکنند! آهسته در گوشش نجوا میکنم :«با من حرف بزن! از پشت گور تاریکت!»...دیگر باید به غرق گشتن اندیشید!؟! یا نه؟ خسته گشته ام از اینکه "در تمام زندگی سجاده ای در آستان وحشت دوزخ بگسترانم و در ته هر چیزی جای پای معصیتی را جستجو کنم"!!! خسته گشته ام از اشکهایی که در پی تنها جرم زندگیم معصومانه پنهانشان میکنم! و"او" هست! و اگر نبود چه میشد!؟! "او" که هر صبح و شام مرا میخواند و میدانم دیوانه وارتر از شقایق ها مرا دوست دارد! می دانم که بخاطر من اشک های سوسنی رنگ گلهای گاو زبان را تا ته به درخت کنار پنجره ام می نوشاند؛ تا من کمی شیرین شوم! "او" هست که بوی روشنی گیسوانم را جلا میدهد و تیرگی آنها را به صفایشان خواهد بخشید! "او" هست که میدانم دست تمام ستاره ها را به هم میدهد تا دور من بگردند تا در چاله های فضایی مریخ سقوط نکنم! "او" هست که حتی اگر ماه خاموش باشد می درخشد! "او" مثل خورشید بی معرفت نیست! "او" همیشه هست! معصومیتم را برای او میبازم تا بسوزم در "او" چون دیگر نمیخواهم از سوزندگی و التهاب گدازه های آتشفشان بترسم و او را بپرستم و در رودخانه بسوزم! آری میخواهم با عشق به "او" بپیوندم! میدانم همیشه در انتظار من است! میدانم هیچگاه دیر نمیکند و هیچگاه خواب نمی ماند! همیشه روشن است و گوش به زنگ! دنگ دنگ! آخ!زنگ! ........از انتظارهای بیهوده هم خسته ام! ولی دنگ دنگ های انتظار را دوست دارم! و باز هم خواهم شنید! به من چه که این روزها قلب پرستوها سنگ گشته است! و دیگر چشمه های جاری و زلال خشکیده اند! و دل میشکنند! من کار خویش را میکنم! و نفرت! حسی دوست داشتنی که هیچگاه آنرا نچشیده ام! گاه عاشق "متنفر بودن" میشوم و برایش نامه های عاشقانه میفرستم! آری من برای "متنفر بودن" همراه نامه هایم بوسه و عطر و گلاب هم میفرستم! ولی او هیچگاه به دیدارم نمی آید! نمیدانم چرا مرا دوست ندارد! شاید نفرت نمیتواند کسی را دوست داشته باشد! آه.....ایمان بیاوریم به آغاز فصل درد....و زنده باشیم! سکوت....شبی بی مهتاب....و فقط و فقط کسیکه که مثله هیچکس نیست! "او"...."خدا".....

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد 1385 و 05:08 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در چهارشنبه 18 مرداد 1385 و 06:08 ق.ظ



رتبه.......... :[عمومي , ]

خب! نتایج رو اعلام کردند! بالاخره تموم شد! الان در واقع نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!؟! مطمئنم اگر تلاشمو میکردم خب خیلی بهتر ازینها میشد! دیگه یَلَلی و تَلَلی کردن همینه!!! بازم نمیدونم ؛ وقتی نفیسه زنگ زد گفت جوابها اومده، گفتم: زیر 5000؟گفت: آره بابا! گفتم:زیر 3000؟ گفت: آره بابا! گفتم: زیر 2000؟ گفت:آره! گفتم: میدونم زیر 1000نشدم پس بگو! گفت:1808!!!! هیچ حسی نداشتم! واقعا هیچ حسی! واقعا واسه من کم بود! ولی خب! با وضع درس نخوندن من.....و ریاضی که گند زدمش!!!بچه ها تقریبا خوب دادن! در واقع از من که بهتر بودن!500،298،1780،150،1100!و فهیمه که شده 6!!! فکر میکنم رشته های خوبی بتونم قبول شم ولی خب........نمیدونم بعضی ها میگن تو که احتمالا حقوق آزاد مشهد قبولی برو حقوق بخون!!!نظر مامان و بابا هم همینه!!! ولی خب، بالاخره سراسری با آزاد فرق داره!!! هر چند دانشگاه آزاد مشهد از نظر علمی میگن تقریبا خیلی کامل و خوبه!!! الان موندم که چه کنم؟!؟ مغزم داره سوت میکشه!!! از ساعت پنج تا همین الان یه ریز دارم با تلفن حرف میزنم!!! هی بچه ها زنگ میزنن!!! مغزم درد گرفته!!! الان داشتم با نفیسه حرف میزدم ، معصومه از اون ور زنگ زد!!!! تصور کن دو تا گوشی گرفتم دستم جواب هر دوتاشونو میدادم!!!! خلاصه همه در جنب و جوش که ببینن رتبه های درخشانشون چند شده!!! بعدشم که زنگ زدم به تو!!! دلم نیومد اولین نفری که میخوام بهش بگم چند شدم تو نباشی......اول که حالتو گرفتم گفتم اصلا مجاز نشدم....الهی؛ باورت شدها.....ولی ظاهرا از رتبه ی درخشانم همچین خوشت نیومد(حقم داری خدایی)!!! بعدشم که گفتی حقوق آزاد اگر قبول شدی برو حتما!!! نمیدونم!!! ولی خودمونیم رفتن دانشگاه فردوسی خودش یه صفای دیگه ای داره!!! نه؟؟؟ خلاصه گذشت!!!! چند روز پیش داشتم حساب میکردم کنکور قبول نمیشم بشینم بخونم واسه سال دیگه!!! (باشه حتما ؛ تو خیلی هنر میکردی همین امسال مثله بچه آدم.....لااله الا الله)!!!! به این میگن خوددرگیری!!! یه بیماری حاد که احتمالا بعد شنیدن رتبه ی کنکور بروز میکنه!!! بقول عرفان :"خدا همه ی جوونا رو به راه راست هدایت فرماید انشالله"! و ایضاً شفا عنایت نماید!!! خدای من! بازم ناشکریتو نمیکنم! قربونت برم؛ با مشکلاتی که من توی این سال داشتم همینم ... پنجشنبه فهمیدم رتبه ی ...چند شده، در واقع زهرا برام گرفت چون سرور من مشکل داشت....باور نمیکردیم ....اینقدر خراب کرده باشه...من اشکم دراومد خدایی....4450...واسه اون واقعا باور نکردنی بود.....جمعه صبح که بهش زنگ زدم(توی مسافرته الان) بعد کلی مقدمه چینی ؛ گفتم بهش!!! زد زیر گریه ...اشک منم دراومد ولی باید آرومش میکردم!!! کلی باهاش حرف زدم تا راضی شد بخنده(تخصصم در این زمینه زیاده؛ هر وقت حس کردی نیاز داری با کسی حرف بزنی آروم شی در خدمتم البته ریا نشه!!!)یادش بخیر رتبه های آزمونهای سنجشم 400میشد،700میشد، 800میشد........به زهرا میگفتم ببین عزیز من رتبه ام ازین بیشترا میشد نخواستم ریا کنم!!!! یا خدایی نکرده چشمم میزنن!!! امروز خبر بچه های دیگه رو شنیدم!3400،3100،9000،10000 و یکی از نزدیکان که رشته اش البته فرق میکرد و شد 40000!!! ولی من میدونم این کمه!!!!خلاصه اینم از جناب کنکور خان...........

**توجه: این نوشته یه قسمتش ماله پنجشنبه است یه قسمتش ماله جمعه!!! پنجشنبه نتوسنتم لود کنم، سرور مشکل داشت!!! خلاصه شرمنده!!!! یه مدتی هم نیستم عزیزای دلم!!! یعنی کم به روز میکنم اگر هم نتونستم بهتون سر بزنم شرمنده ام و ما رو فراموش نکنید!!!

قربووووووووووووووووووووون همگی!!!!تا بعد!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد 1385 و 02:08 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در - و -



تولد اسپندار!!!!!!!!! :[عمومي , ]

   یک سال گذشت! آره! یک سال گذشت!!! چقدر زود گذشت!!! یادتونه؟!؟ یکسال پیش، توی همچین روزی "بوی شکوفه ها"یا همون "اسپندار" *متولد شد.....یادمه اون موقع یک استاد بهم گفت:«قدم نورسیده مبارک!».....وبلگمو خیلی دوست دارم!!! خودم با دستای خودم ساختمش؛ هر وقت غمی بوده توی دلم، حسی بوده، درددلی بوده، یا حتی یک موضوع خوب و شاد، همراهم بوده........هیچ وقت تنهام نگذاشته!!! هر وقت یک چیزی بوده که تحت هیچ شرایطی نمیشده به هیچ کس گفت ، با زبان رمز و کنایه همراهم بوده تا بتونم تخلیه احساسی بشم.......آره! احساساتم، عشقم، نفرتم، اتفاقات روزمره زندگیم رو با خودش همراه کرد....اونها رو رسوند به گوش دوستایی که توی این دنیای مجازی همراهم بودن.....کسانی که هیچوقت فراموششون نمیکنم......داداش صادقم(دیوونه) که چقدر اذیتش کردم و بهش زحمت دادم و  و چقدر لطف داره به من........سیما جان(قاصدک)......داداش مصطفی(شکارچی)......استاد خوبم آقای دکتر رنجبر(تنهاترین تنها).......دوست گلم میهن جان........و این اواخر عرفان (ائیر می یئدی)........والهام جان(روح عاشقبانوی بهار عزیزم............آقای یزدانی(آتش)........علی آقا(ظرف زمان)........و از همه مهمتر سپیده ی عزیزم!!!!!..........همه ی اینها توی این یک سال همراهم بودند و بعد هر نوشته ام تونستم همدردی ها و حرفهای زیباشون رو داشته باشم........دوستانی بهتر از آب روان......البته بودند دوستان عزیز دیگری هم که از کم لطفی های من احتمالا رنجیدند و دیگه یادی از دوستان نمیکنند.......از جمله مونای عزیزم(محتاج)........آقا شهرام(شیراز بلاگ)....ری را (بانوی عشق) و خیلی های دیگه........باز هم از اینکه بودند ازشون متشکرم.....توی این مدت هر حرف دلی بود، توی صفحات این تارنگار جاری کردم و حالا خودم رو  توی کلمه به کلمه ی این صفحه سهیم میدونم!!! شاید اگر گاهی نمیبود زندگی خیلی سخت میشد........ گاهی خوندن کامنتهای کسانی که اصلا انتظارشو نداشتی .....همیشه یک کامنت رو خیلی دوست داشتم....شاید هزاران بار خونده باشمش! الان کاملا حفظی میتونم بگم:« نوشته ی زیبایی بود! امیدوارم توی نوشته هات صفای دلت احساس بشه که مطمئنم همین طوری هم هست»..............نوشته ی :.......!!! آه.......!!!حالا بگم بانمکترین کامنتی که تا حالا خوندم ماله کی بود؟؟؟ نوشته ی دخترخاله ی عزیزم نسترن جان(عطر بهشت)........یک (ش.ذ)**به تمام معنا.........وای کله امو میکنه.....نوشته بود:«زهره جان زیبا بود....موفق باشی و یک همسر خوب مثله ابی جان من نصیبت بشه که چقدر ماهه» ......ای ای ای.........خب! دوستای گلم!!!! یکسال تحملم کردید........خوب یا بد گذشت این یکسال........ و من هنوز زنده ام!!!!!!

             Smiley تولد بوی شکوفه ها مبارکSmiley

حالا خودمونیم کس غریبه ای که نیست، تا حالا چه طوری تونستید این اراجیف(حتی نمیشه گفت اراجیف) رو تحمل کردید؟؟؟ خدایی دل شیری دارید!!!خسته نشدید از دست نوشته های من؟!؟ اگر خسته شدید بگید هر کی تخته نکنه در اینجا رو!!! شما اراده کنید......

Smileyقرررررررررررررررررررررررربون همگی! تابعد!!!Smiley

*اسپندار: توی لغتنامه نوشته :«شمع که معشوق پروانه است»!!! نمیدونم چی شد این اسم رو انتخاب کردم!!! ولی از نظرم راحت و زیبا بود.....یک اسم اصیل ایرانی!!!!

**ش.ذ: مخفف کلمه ی چندشناکه "شوهر ذلیل" میباشد!!! با توجه به گرایشات شدید فمنیستی از کاربرد این کلمه در این وبلاگ معذور میباشم!!!!(نزن دفعه ی آخرم بود بابا!!!)

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1385 و 03:07 ق.ظ توسط زهره

ویرایش شده در سه شنبه 27 تیر 1385 و 03:07 ق.ظ