تبلیغات
بوی شکوفه ها
بوی شکوفه ها

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 دی 1389 توسط زهره

مَلمَل می بینیم....

عمو پورنگ ایضا.......

و هر نوع برنامه کارتونی و کودکانه.........

سر و کله اش که به اینور و اونور میخوره دلمون هری میریزه پایین و کلی حرصصص میخوریم!

وقتی میخنده عاشقشششششششششششششیم! نخنده هم عاشقشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو ماشین دائم توی بغلمه و carseat رو الکی پول دادیم! بازم خوشحالیم!

چه لذت داره وقتی براش یه کلاه، یا جوراب، یا اسباب بازی یا هر چیز دیگه ای میخریم، انگار برای خودمون خریدیم!

داره قد میکشه و میشه یکساله!!!!!! چیزی به 1/1/1390 نمونده که دخترکم بشه یکساله!

دوستت داریم عروسکم

پ.ن: سینه خیز کنان از خواب بیدار شد و خودشو رسوند به من....

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 11 دی 1389 توسط زهره

   صدقه سری دندون در آوردن دخترکمون؛

گریه و زاری بی دلیل داریم...

تب داریم... خوروندن قطره استامینوفن (اونم به زور چون دائم پوف میکنه وروجک) هم داریم....

شب بیداری داریم

نق نق داریم و...

گاهی مُخِمون سوت میکشه! ولی بازم عاشقانه دخترکمون رو دوستش داریم!!!

 بالاخره زندگی فراز و نشیب داره! حالا هم توپ بازی و خنده.... هر روز باید با روز دیگه فرق داشته باشه....

یه اکانت گوگل .ریدر میخوام کسی میتونه برام بسازه؟؟؟؟؟؟؟؟





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 دی 1389 توسط زهره

سلامی از دور دستهاااااااااااااا

مدتی بود رمز وبلاگمو یادم رفته بودم، تغییر رمز دادم تا به ایمیل خصوصیم رمز جدید ارسال شه که رمز ایمیلم رو هم فراموش کردم!!!!!!!!!!!! واقعا آفرین خوشحالم که هنوزم بازدید کننده داره اینجا! امروز شانسی یه رمزی رو زدم تو یاهو دیدم باز شد!

از خودم بگم که مادر شدم، مادر یک ستاره کوچولوی ناز و خوشگل!!!!!! که الان نه ماهشه و من و پدرش رو میتونه با اون دهن کوچولو موچولوش صدا کنه! میتونه وقتی از چیزی خوشش میاد بگه دد! الانم کمی دخترکم سرماخورده(از دخترعموی عزیزش گرفته) ! دیگه بگم که بزرگ شدم، صبور شدم، محتاط تر شدم، و البته به اقتضای سن که بالاتر میره و منم ترسوتر شدم! یک خانم 22 ساله که عاشق همسر و زندگیشه ولی خب هنوزم شیطونم و دلبری میکنم کودکانه از همسرم!

همسرم، همسرم که برام بهترینه و نفسام به نفسای گرم و مردونه اش بسته است، که چقدر مرد و جوانمرده!

درسم هم تموم شد و یه لیسانسیه ی حقوق به  لیسانسیه ها اضافه شد... با توجه به ستاره به ادامه تحصیل یا کار که حالا حالاها فکر نمیکنم..... الان هم برم که دخملی گریه سر داده و بی تاب مادر شده...........





نوشته شده در تاریخ شنبه 4 دی 1389 توسط زهره

خاموش نیستم!

جایی دیگر فریاد میزنم!

به امید روزی که دراینجا هم فریاد بزنم!

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مرداد 1388 توسط زهره

   این شعر رو برحسب اتفاق از یه وبلاگ شنیدم! اشکهامو درآورد نمیدونم چرا؟!؟ ولی خیلی دلنشین بود! منم همینطور اتفاقی میذارم تا بخوندیش! امیدوارم دل شماهم با خوندنش بلرزه! (متاسفم از وقفه ی طولانی  آخه میهن بلاگ فیلتر بود و نمیشد پست ارسال کرد! ) یه عکس زیبا هم که خودم گرفتمش میذارم تا شاید دل سرکش ما آدمیانو آرامش ببخشه که دریا مثل خالق عظیمش بزرگ و آرامش بخش! مطمئنم خدا یه ذره از عظمتش رو توی دریا گذاشته تا آرامش رو بهمون هدیه کنه! آخه دریا خیلی آرامشبخشه! مثل مادر! اینروزا خیلی دلم برای مامانم تنگ شده! خیلی دوست دارم برم مشهد پیششون  ولی مشغله های زندگی نمیذارن! تا حالا که امتحاناتم بود! الانم که خودم درگیر آموزش رانندگی و گواهینامه کردم! خیلی دلم هوای مامانمو کرده! خیلییییی.....! کاش میشد پیشش بودم! کاش وقتی پیشش بودم سرمو روی پاهاش بیشتر میذاشتم! (آخه اگر من عادت دارم سرمو روی پاهای مادرم بذارم! حتی الان! و مطمئنم روزی اگر خودم مادر هم بشم باز هم سرمو روی پاهاش میذارم) چقدر دوست دارم لباسهاشو بو کنم! عطر تنش رو با تمام وجودم حس کنم! با خودم میگم وقتی پیشش بودم کاش بیشتر به حرفاش گوش میدادم! کاش اینقدر تنبل نبودم و بیشتر تو کارهای خونه کمکش میکردم! (اشکام نمیذارن صفحه مانیتور رو ببینم) تا چیزی رو کنارمون داریم قدرش رو بدونیم!

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثله بچگیهام لالائیهاتو دوست دارم

سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم

چادر نمازو زیر لب خدا خداتو دوست دارم

کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم

تو دشت ابری چشمات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالائی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

لالائی لالائی لالا

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

لالائی لالائی لالا

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه

مادر مادر مادر

 راستی منتظر یه خبر توووپ باشید





نوشته شده در تاریخ شنبه 20 تیر 1388 توسط زهره

                                

تقدیم به زیباترین فرشته زندگیم؛ مادرم!

تقدیم به مادرم که شنا در اقیانوس وسیع زندگی و پرواز در آسمان نیلگون محبت را به من آموخت! تقدیم به مادرم که شبها تا صبح بر بالین من بیدار بود و ترانه محبت را برایم می سرود! تقدیم به مادرم که خود را فدای من کرد و از شیره ی جانش، از جوانیش و از خودش گذشت تا من بزرگ و جوان شدم! تقدیم به مادرم که میدانم هیچ تقدیمی جایگزین زحمات بی دریغ او نمیشود! تقدیم به مادرم  که او را از اسفند ماه ندیده ام! مادری که میدانم از دوری من می گرید و گاهی وقتی زنگ میزنم و میپرسم چرا صدایش گرفته، میگوید سرماخورده است! حال آنکه میدانم باز هم از دوری من گریسته است! تقدیم به مادرم که فداکاری کرد و دوری فرزند را به خوشبختی او پیوند زد و از دلش گذشت! تا باز هم فرزندش مایه سربلندی او باشد!  تقدیم به مادری پر عشق و محبت، مهربان، دوست داشتنی و زیبا! از ته قلب فریاد میزنم:

اقیانوس من، مادر من، هستی من دوستت دارم! روزت مبارک!





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط زهره

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی حرف می زنم

و از نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط زهره
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin
منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدهای موزیک و بهترین دانلودها در مینوس