تبلیغات
بوی شکوفه ها
بوی شکوفه ها

                                

تقدیم به زیباترین فرشته زندگیم؛ مادرم!

تقدیم به مادرم که شنا در اقیانوس وسیع زندگی و پرواز در آسمان نیلگون محبت را به من آموخت! تقدیم به مادرم که شبها تا صبح بر بالین من بیدار بود و ترانه محبت را برایم می سرود! تقدیم به مادرم که خود را فدای من کرد و از شیره ی جانش، از جوانیش و از خودش گذشت تا من بزرگ و جوان شدم! تقدیم به مادرم که میدانم هیچ تقدیمی جایگزین زحمات بی دریغ او نمیشود! تقدیم به مادرم  که او را از اسفند ماه ندیده ام! مادری که میدانم از دوری من می گرید و گاهی وقتی زنگ میزنم و میپرسم چرا صدایش گرفته، میگوید سرماخورده است! حال آنکه میدانم باز هم از دوری من گریسته است! تقدیم به مادرم که فداکاری کرد و دوری فرزند را به خوشبختی او پیوند زد و از دلش گذشت! تا باز هم فرزندش مایه سربلندی او باشد!  تقدیم به مادری پر عشق و محبت، مهربان، دوست داشتنی و زیبا! از ته قلب فریاد میزنم:

اقیانوس من، مادر من، هستی من دوستت دارم! روزت مبارک!






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط زهره

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی حرف می زنم

و از نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط زهره

فریادی دوباره برای زیستن در اینجا!

نمیدونم هنوز کسانی هستند که سری به این سرای خاک گرفته ی غبارروبی نشده بزنن یا نه؟ اگر هستند که دمشون گرم و سازشون کوک! اگر هم نیستند حق دارند والا! یک عده رو میدونم واسه شنیدن آهنگ وبلاگ گهگداری هنوز سر میزنند! از اونها هم ممنون! خب میخوام دوباره اسپندار رو راه بندازم! تا نوازد جان خلق را دوباره!!!!!!!!! بسم الله میگیم و شروع میکنیم که آغاز هر کاری بدون نام خدا ابتر است و ناقص!!! دوسال شده حدودا که رنگ زندگیم سبز شده، به رنگ جنگل های شمال و آبی شده به رنگ دریای پاک و بی انتهای اینجا! و گرم به گرمای مرطوب تابستان این روزها! نمیدونم ی بنویسم که حوصله ی خوندنشو داشته باشید! شاید از انتخابات بگم بد نباشه! آره؟؟!؟!؟ چند روز دیگه است! خیلی ها میگن ما رای نمیدیم که البته آمارشون این دوره خیلی کم شده! بچه های دانشگاه هم همه میگن ما رای میدیم! و البته رای دانشجوها هم که مشخصه! ولی پاچه خواری ها و کاسه لیسی های این روزها خیلی خیلی خنده داره! میرن جمع میشن دم در این ستادهای انتخاباتی آقا ما خنده خنده! (به علت تغییر لهجه ی مشهدی به شمالی  یک اصلاحیه بزنم شاید بد نباشه) بابا بگو مثلا این بابا رای نیاره مگر چقدر نون تو میخواد بریده بشه؟!؟ داشتم میگفتم جمع میشن یه فیلم میذارن تشویق میکنن بعد از حدود چند دقیقه که از هِرهِر و کِرکِر های انتخاباتی شون که گذشت خمیازه های شروع میشه! وای خدا قاه قاه خنده است! اون دعوای اونشب هم که توی تی وی هم که نگووووو! ما که فقط دلمون رو گرفته بودیم میخندیدیم! یاد مناظره های دانشجوها توی نمازخونه ی دانشگاه افتادم! که پسرا اونور پرده هی به جون همیدیگه هی میپرند و ما دخترا فقط میخندیم! دیگه صداشون که بالا میره دخترا شروع به اعتراض میکنن که بابا بلند شید برید پای تریبون آزاد هر چه دل تنگت میخواهد بگو! خلاصه که رای ما :میر حسین موسوی! البته دلبستگی شدید نیستا !پ.ن: دیدم هی یک بویی میاد! گفتم خدایا کدوم یکی از همسایه ها داره ماهی سرخ میکنه! یهو دیدم تبدیل شد به بوی سوختگی گوشت گوسفند!!! گوشت میخواستم بذارم لای پلو! سوخت!!!!

 






نوشته شده در تاريخ شنبه 16 خرداد 1388 توسط زهره

اسپندار عزیزم.....Smiley

دو سالگیت مباركككككككككك !!!





طبقه بندی: عمومي، 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 تیر 1386 توسط زهره

سلام!سلام!سلام!

اوووه!!!چندوقته نیومدم به روز كنم!شرمنده ام حسااابی!

خب!زیاد محفل گرمی نكنیم و بریم سر اصل مطلب!

امروز روز تولّدم بود!(به 19سالگی خوش اومدم!)

اولّین نفری كه امسال بهم تبریك گفت(محسن جونممم بود)

كه شنبه بهم تبریك گفت،بعدشم(سپیده) كه پارسال یك روز

دیرتر و امسال یك روز زودتر بهم تبریك گفت!!!

اوّل صبح تولّدم هم محسنم(خواب آلود) یك اس ام اس

(ببخشید پیام كوتاه) داد كه : زهره جان تولّدت مبارك!

(هم به خودت هم به خودم)!!بعد هم كه توی مدرسه با

بروبچ قدیمی جمع شدیم و تولّد گرفتیم!

تازشم فرشته جونمم تو جمع اس ام اس داد و عشقولانه

و وسط جمع كلّی كلاس و... ایول!!!

بعد از ظهرم تو دانشگاه با فرشته یك پارتی اساسی گرفتیم

و جیبام خالی شد اساسیی(خسیس!!!)

خلاصه روز بدی نبود!و حالا سورپرایز امسال من واسه

دوستهای خوبم!

به قول آقا جون(ترش و شیرین) : درارارام!!!

                    

                    ((نامه ی محسنم))!!!!

شنبه برام نوشت چون دوازدهم نمی تونست مشهد باشه!

خب بخوند و لذّت ببرید!

بسم الله الرحمن الرحیم

در شروع اوّل سپاس خدایی را كه همیشه سایه لطفش بالای سرم بوده و تا امروز هرچی كه ازش خواستم رو به من داده.

خدایی كه بهترین و پاك ترین گل زندگی رو بهم داده،گلی كه زیباست،پاك و خوشبو و گرم و صمیمی و پر از محبّت و رحمت

زیبا مثل گل رز سرخ،پاك مثل زلالی چشمه سار...

گرماش منو یاد گل آفبژتابگردان می اندازه،لطافتش به یاد ابر

بهاری،محبّتش یاد باران نرم و قشنگ بهاری توی شمال و محبّت

مادرم و یاد محبّت پدرم كه امروز بیشتر از قبل جاش پیشم خالیه.

ولی صمیمیّتش هرچی فكر كردم فقط می تونه منو یاد خودش بندازه كه صمیمی تر از خودش هنوز كسی رو ندیدم فكر هم نكنم كه باشه یعنی واقعاً پیدا نمی شه...

بازم خدارو شكر كه محسن رو دوست داره كه اینقدر رحمت خودش رو با واسطه یك زن پاك و نجیب و در قالب یك همسر با فكر و مهربان و پر از مهر و عاطفه یكجا بهش داده.البته از انصاف نگذریم همسر اونم پسر خیلی خوبیه كه باید زهره خانوم قدر اونو بدونه(منم اعتماد به نفسسس)

خلاصه خدمت همسر گرامی و عزیزتر از جانم عرض كنم كه خیلی دوستش دارم و همیشه و در همه حال از خدا می خوام كه اونو سالم نگه داره برام،همچنین منو برای اون كه می دونم دوستم داره.

زهره جان فرصتی شد كه بتونم احساسات قلبیمو برات بنویسم و بهت بگم كه وجودت توی زندگیم به زندگی من معنا و طراوت خاصی بخشیده كه توی وصف نمی تونم بیارم.ولی اینقدر

می دونم كه انگیزه زندگی و فعالیتم به مراتب زیبا تر و ریشه دارتر شده از وقتیكه توی قلبم اومدی و حالا كه اومدی می خوام كه همیشه توش بمونی كه مال خودته.

هرجا باشم و هر زمانی برات آرزوی موفقیت و تندرستی و نشاط دارم.امیدوارم كه توی همه كارهات پیشرفت داشته باشی كه كه مایه سربلندی محسنت میشه.

راستی پیشاپیش تولدت رو به خودت و خودم تبریك می گم و از خدا می خوام كه سالیان سال ما دو تا رو در كنار هم حفظ كنه و همین طور دوستمون داشته باشه كه خیلی مهربونه.

كادوی تولدت یك شاخه گل كه خودت بهم دادی + یك 5000تومانی كه دوست داری + یك مقدار دیگه پول كه ناچیزه

انشا الله سال های بعد بهتر از اینه!!! + چند قطره اشكم

دوستت دارم عزیز دلم از ته دل و با همه وجود و قدرتم

دوستدارت : محسن

 

 

 

 

 





طبقه بندی: عمومي، 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 توسط زهره

به زودی میام.........



طبقه بندی: عمومي، 

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 فروردین 1386 توسط زهره

 

*قصه از كجا شروع شد! (-:

اون روز داشتم بهت اس ام اس میدادم! (محسن جانم!)  گفتم به چه حال و كجایی؟ چنین دور ز مایی؟!!؟ بعدشم نوشتم یكی دردونه ی قلبم مواظب خودت باش!!!

*شرح و بسط قضیه! (-:

گاهی وقت ها یه كلمه ای میگی یا یه كاری میكنی كه خودت بعدش كِیف میكنی و میگی ایول! این من بودم؟!؟ مثلا یه چیزی، نوشته ای، حرفی، شعری، نقاشی ای، یا مثلا كتابی مینویسی و....! بعدش كلی به خودت میگی ایول بابا! تو دیگه كی هستی؟!؟ اینارو از كجا آوردی شیطون! قربون ننه ام برم با این بچه آوردنش! چی زائیده! و ایضاً برای جلوگیری از چشم زخم میگی:«فتبارك الله احسن الخالقین» و یه اسفند توووپ دووووووووود میكنی و صدقه واسه خودت میذاری كنار!

*بررسی روانشناسانه ی ماجرا! (-:

خب توی این لحظات زیاد روی خودت فشار نیار! عزیزم به این حالت میگن جوزدگی! آخ چه حسیه! حااااااال میكنی با خودت! مثلا همین من! نوشته های جفنگ این وبلاگمو كه میخونما؛ همچنین ذوق مرگ میشم! میگم بابا ایول! بابا نویسنده! بابا...! ولی خب اصولا زهی خیال باطل! مشك آن است كه خود ببوید؛ نه آنكه عطار خوش خیال فریاد بزند! مثلا میشینم یه اس ام اس مینویسم! یه متن عشولانه بفرستم واسه نومزدم! بعدش میگم بابا! ایول! محسن جان عجب زنی داری! این اصلا زن بود! نه عزیزم این حوریه است! (حوریه با ه دوچشم هم دیدم! نگی غلط املایی داری!) مثلا :عصر زمستونیت بخیر گل همیشه بهار من! خب! اصولا از نظر روانشناسی این دسته افراد( مِن جمله خودم) افرادی هستند دارای اعتماد بنفس كاذب، دروغین و لقب بارز و عام آنها خوش خیال میباشد! از اون بدتر هم ما دیدیم البته! توی این كتابهای روانشناسی نوشته: هر روز زمانی را به خود استراحت دهید و برای كارهای مفیدی كه در طول روز انجام داده اید به خود جایزه ای بدهید! مثلا یك شاخه گل به خودتان هدیه بدهید! باباااااااااا! فكر كن! آدم بِره بازار! تند و تند كادو بخره و بصورت كاملا شیك و مجلل بسته بندیش بكنه! بعد بیاد خونه و اونها رو بذاره جلوی خودش! یه آینه هم در روبروی خودش! -«خب عزیزم! چون بچه ی خوبی بودی این كادوهای قشنگ ماله تو هستن!» بعد خودش میگه:« واقعا!؟!؟ چی هستن حالا؟!؟ ممنون، سورپرایز شدم!» فكر كن! خب این وضعیت بسیار بسیار وخیم تر از مورد قبلیه! این افراد در جامعه كاملا موفق هستند؛ و از دیگران توقعی ندارند! اعتماد بنفس بقول بچه ها در حد تیم ملی! و بعضا بازم بقول بچه ها وورد كاپ*!

*علل و عوامل موثر در این قضیه! (-:

خب عوامل زیادی در این ماجرا دخیل هستند! مثلا توی مثال عینی و بارزش( خودم) اگر این آقا محسن هی از نگارش من تعریف نكنه و نگه اس ام اس هات خوبه كه من ....! ( طفلك جرات داره؟!؟) (-؛  یا مثلا این خواننده های جیگر وبلاگم بگن حقیقتو! بگگگگگگگگگین خب! آخه این ملت چرا اعتماد بنفس كاذب میدن به جوونا! ای خدااا! آخه چرا؟!؟ اصلا هیچكی ما جوونا رو دوست نداره! ما امكانات نداریم! شهریه ی دانشگاه آزاد زیااااااده! آخه چرا باید نیم ساعت حرف زدن با تلفن همراه واسه آدم 2000 تومان آب بخوره! آخه ما كه اس ام اس نمیزنیم ولی چرا آخر برج روی قبض طلایی مینویسه مبلغ پیام كوتاه 42هزار تومان! اخه چراااا؟!؟ آخه چرا استادها نمره نمیدن!؟؟ چرا 75/9 رو نمیدن 10؟!؟ چرا كنكور رو برنمیدارن!؟! چرا سربازی دوساله!؟؟ چرا آقا عرفان گیر میده رنگی ننویس؟!؟چرا پول تلفن رو ندی تلفنت قطع میشه؟!؟ چرا به ما میگن جووووووووووووووووووووووووووون! ای خداااااااااااااااااااااا!( این قسمت با جیغ باید خوانده میشد!؟)

هان؟ چیه؟!؟ بابا من بیدارم؟ چی؟ من؟ من اینا رو گفتم؟ من كجام؟ هان؟ اینا چه ربطی به بحث داشت؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*درمان!!!! )-:

اصولا این بیماری حاد و همه گیییییر هیچ درمانی نداره! انواعش زیادن! 1.احساس خوش صدایی 2.احساس خوش خطی 3.احساس زیبایی 4.احساس نویسندگی 4.احساس بازیگری 5.احساس ...........! ولی خب میتونه یكی از درمانهاش این باشه كه یكی بزنه توی ذوقت بگه حاجی! داری چرت مینویسی به مولا!

*پایان قضیه! (-:

قصه از كجا شروع شد؟! آقا ما یه اس ام اس به نامزد عزیزتر از جانمون داده بودیم؛ بعد درك كردیم چقددددددر زیبا بود! خب! باید همینجا تمومش كنیم این بحث رو! اینم از اسطوره ی اعتماد بنفس!

 

*یه اس ام اس قشنگ واسه آخر بحث:

جیگر! نفس! زندگی! قشنگ! ملوس! امید من! روح من! جون من! ماه من! ستاره ای بخدا! الهی من فدای اون چشمهای عین مرواریدت بشم! الهی من دورت بگردم!

(خب دیگه بهتره دیگه از جلوی آینه برم كنار!)

عید نزدیكه! ما كه نیستیم! میریم گرگان پیش نومزدمون! اومدین مشهد ما نیستیم! یه استادی داشتیم میگفت مشهدیا عید میرن مسافرت كه فامیلهای شهرستانی خراب نشن روی سرشون! ما ازونها نیستیما!

قرررررررررربون همگی!

علی یارتون!





طبقه بندی: عمومي، 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1385 توسط زهره

   سلام! بازم مدتیه نبودم! (هِی موروم هِی میام!) چه طورین؟ خوبین؟ خوش میگذره مارو نمیبینین دیگه؟!؟ به ما هم بد نمیگذره خب!!! این مدت حسابی سرم گرم بوده! از ششم بهمن محسن اومده بود مشهد؛ چند روزی اینجا موند و بعد هم با هم رفتیم گرگان! واییییییییییی كه چقدر خوش گذشت! جاتون حسااااابی خالی بود!!! مخصوصا اینكه خانواده ی محسن محشر هستن! مهربون و ماه! اصلا ازین خانواده های بدجنس و آب زیركاه نیستن! چند شبه اول كه خب عاشورا و تاسوعا بود! مسلما مراسمی داشتند! دو شب كه به این مراسم گذشت والبته معارفه ی من با اقوام اونها! همه میخواستن ببینن خانوم آقا محسن چه طوریه؟!؟ بعدش هم كه فامیلهای نزدیك محسنم شروع كردند به پاگشا كردن و ...! خلاصه هر شب خونه ی یكی از خواهر و برادرهاش بودیم! گفته بودم ته تغاریه خونه شونه؟!؟ آره! فرزند آخر خونواده است!( برعكس من!) خلاصه كلی چند روزی صفا كردیم! هوا كه خیلی عالی بود! لب دریا هم كه محشر بود! هرچند این فصل سال خیلی خلوته! بقول حمیرا:«خاطرات شمال محاله یادم بره»! این وسط چیزی كه اذیتم میكرد دوری از خانواده ام بود؛ كه به هرحال وجود محسن باعث آرامشم میشد! خیلی ماهه! یعنی واقعا تكه توی دنیا! این دوری و دلتنگی خیلی داغونم میكنه! همین الان محسن برگشت گرگان! موقعی كه داشت میرفت خودمو كلی كنترل كردم كه اشكام نریزه! دوست نداشتم دل اونم بگیره! هر چند میدونستم دل اون وضعش بهتر از دل من نیست! تا عید احتمالا نبینیم همدیگرو! هر چند كه واقعا فكر نمیكنم بتونیم تحمل كنیم! ولی خب رفت و آمد توی این جاده ها زیاد هم جالب نیست! هرچند كه شش ساعت راه بیشتر نیست! بهش میگفتم محسن دیگه دستهای كی آرومم كنه؟ محسن تا یه ماه دیگه چشمهای قشنگتو نبینم؟!؟ واییییییییی! خدااااااااا! اگر هركی چشم های محسن من رو برای یكبار ببینه ها عاشقش میشه! محشر هستن بخدا! دلم كلی گرفته بخدا! ولی خب امیدم به خدا و آینده است! راهم از تو دوره دوره.....!

خب بگیم از گندهایی كه این ترم زدم! حقوق جزای عمومی رو كه كلا حذف كردم! جامعه شناسی 14! اقتصاد 15.5! مقدمه علم حقوق 10! حقوق اساسی 20! عربی عمومی 7.5! حقوق مدنی 15.5! و نمره ی زبان رو هنوز اعلام نكردند! خدایی با این وضع درس نخوندن من این نمره ها! باور كنید دوستای من كه نه ازدواج كردن و نه مشكل داشتن و كلی هم خر زدن نمره هاشون از من كمتر شده بود! اگر ازا ول ترم درس میخوندم كه الان شاگرد اول بودم خدایی! نمرات به این افتضاحی توی عمرم نداشتم! فكر كنم مشروط نشم! خب همینش تا همینجا بسه! ایشالله ترم دیگه! ولی بقول محسن تو عمرا وكیل نمیشی! احتمالا برای وقتیكه میریم اونجا برای زندگی برم دانشگاه قائمشهر! آخه گرگان رشته ی حقوق رو نداره!

خب امروز حرف زیاد ندارم! خواستم فقط به روز كرده باشم! تا بعد!

قررررررربون همگی!





طبقه بندی: عمومي، 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 بهمن 1385 توسط زهره
(تعداد کل صفحات:7)      1   2   3   4   5   6   7  
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار سايت